گذر
2010/11/29
کلی این دو روز حرف جمع کرده بودم تا برات بگم
کلی تو ذهنم باهات دعوا کردم
کلی …
وقتی بهت رسیدم هیچی جز اشک برای گفتن نداشتم
اشکی که حالا هم وقت نوشتن این خطوط رهام نمی کنه
وقتی گفتی بس کن مثلا رضا پسری ها
خوشحالم که با گلویی چفت شده بهت گفتم که نه برای تو
می نویسم تا یادم بمونه
بمونه برای روزگاری که دیگه ماهیچه ی جهنده ای میون سینه ام نخواهد بود
که یادم باشه روزی روزگاری منم میون سینه چیزی داشتم.
2 دیدگاه
یکی بگذارید →





راستش رو بخوایی دیشب برای من شبی نبود!
همش گریه بود
بهت نگفتم خواب چی دیدم چون تمام دیشب مثه یه کابوس بود.
اصلا خوابی در کار نبود
هر چی بود مرور صحنه های گذشته بود
و حسرت اینکه چرا اینکار رو کردم.
فکر میکنی دیدن اشک های کسیکه دوستش داری سخت نیست ؟
بهرحال خدا لعنت کنه باعث و بانی این پیش آمد رو و خوشحالم که هنوز دارمت.
تو برای هر کی رضا پسر باشی برای من … هستی که خودت میدونی.
در مورد اون ماهیچه جهنده هم باید بگم که
از وقتی شناختمت روز به روز مهربون تر میشی و اینو مطمئنم که هیچ وقت در این مورد پس رفت نخواهیی داشت بعلاوه اینکه من صداش رو خیلی دوست دارم و بهش هم نیاز دارم.
مرسی عزیزم