مهرزاد قصه گو: اعتراف
دوس نداشتم…
چه کنم که مجبورم کردن….
اول منو شطرنجی کنید….
خب حالا خوب شد…
1:اعتراف می کنم که قبلا تو کار س..س چت بودم اونم در حد ناجور!!!!!با هر کس این مدلی چت می کردم روانیش می کردم .بعدش از این کار بدم اومد.گفتم من که می تونم این قدر تاثیر گذار بنویسم بهتره در یک راه درست از این توانایی استفاده کنم.این بود که مهرزاد قصه گو شدم.!
2:اعتراف می کنم که از دماغ فیل افتاده ام!
3:اعتراف می کنم که بعضی وقتا خیلی خشونت بار میشم!در خونه زنبورها رو توی حیاط گِل گرفتم تا همشون بمیرن!هرکی هم که بیرون مونده بود با راکت بد مینتونم کشتم.
4:اعتراف می کنم که دوتا BF بیشتر توی زندگیم نداشتم.واسه یه مدت کوتاه .اونم خودشون ناتو از آب در اومدن!
این مشکل پسندی من آخر منو میکشه.
5:اعتراف می کنم از جواد گونه نوشتن خوشم میاد اما از صحبت کردنش بدم میاد!
اوفیش….تموم شد…




