تموز: نفهیدم که چی
از اینکه گی ام راضی نیستم. از اینکه توی هزار و یک اقلیت جا می گیرم راضی نیستم.
اینکه یک چپ دستِ گیِ جهان سومی هستم، حالم بهم می خورد.
اصلاً اگر یک راست دستِ آمریکایی هم بودم، باز هم از گی بودنم بدم می آمد.
استریت بودن؟ حتا فکر کردن به آن هم تهوع آور است. هر بار که دخترهای بزک کرده را می بینم، تعجب می کنم که چطور می شود اینها را بوسید. آخر من گی ام. قرار نیست از بوسیدن دخترها لذت ببرم.
پس چی؟ دخترها که افتضاح اند، پسرها هم که همه اش توی فکر این هستند که آیا ساک هم می زنی یا نه، پس چی؟ اصلاً باید با سکس چی کار کرد؟ یک بار، بعد از اینکه سکسم با یک پسر تمام شد، وقتی او خیلی زود خوابش گرفت، رفتم توی توالت و جلق زدم! دلیلش جنسی نبود، بلکه وحشتناک احساس پوچی داشتم. پسره را دوست داشتم. دلم می خواست بغلش کنم و ببوسمش. اما در عوض توی توالت جلق زدم. چون فکر کردم که هیچ چیز مهم نیست. حتا خوابیدن با پسری که دوستش داری.




