گذر
2011/01/14
عجب روزی بود
به صبحش نمی شه گفت خوب، بلکه گرم! و فوق العاده بود،
و به ظهرش نمی شه گفت بد، یه جوری دیوانه کننده کش دار!
بعد از ظهر اصلا وقتی برای فکر کرن به ظهر نداشتم،
فقط کله ام زیر بالش بود تا بتونم از یک ساعت استراحتم استفاده کنم ( که اونم نشد! )
حالا که نیمه شبه تازه وقت پیدا شده بشینم ببینم چی سرم اومده
تمام تنم داره میلرزه که خوب می دونم خستگی فقط بهونه است،
حالا موبایلی جلوم هست که اینباکسش حاوی اس ام اس هایی هست که نمی دونم باید کجای ذهنم قرارشون بدم،
حرف هایی که …
اگرهایی که …
میونه جمجمه ام پر شده از چرا،
حس بدیه.
هنوز دیدگاهی بیان نشده




