مسافر و سرباز « عليرضا روشن »
یک چیزهایی هست
که نه پدر و نه مادر
نه معشوقه و نه دوست
یک چیزهایی هست
که هیچکس از آنها خبردار نمیشود
من سربازی بودم که وقتی به پادگان میرفت
صورتش را به پنجرهی ِ اتوبوس میچسباند
همه این را میدیدند
همه فقط همین را میدیدند
سربازی را که صورت به شیشه چسبانده است
فقط همین
کتک زدن او بسیار آسان بود
به او تهمت زدن آسانتر
اگر از وسایل مسافرها چیزی کم میشد
من برای آنها سربازی بودم که صورتش را
به شکل مشکوکی به شیشه چسبانده بود
میان ِ راه
در پاسگاه
دژبان میآمد و او را میگشت
چون به طرز مشکوکی صورتش را به شیشه چسبانده بود و ساکت بود
یک چیزهایی هست که کسی از آنها خبردار نیست
این را فهمیده بودم
میگذاشتم مرا کتک بزنند
تهمت بزنند که دزدی کردهام
دستهایم را برای دژبان بالا میبردم که بگردد
اما در دلم چیزی میشکست
شاید خود ِ دلم بود که میشکست
یک چیزهایی هست که …
بگذریم
گفتم که
هیچکس از آنها خبردار نمیشود
تو ظاهرا به کوه نگاه میکنی ای مسافر
حقیقت یک چیز دیگر است ای مسافر





…
يوسف
منم يكي از شمام
تازه به اين موضوع پي بردم
گيج شدم نميدونم بايد چه كار بكنم
نميدونم كجا دنبال همنوع هام بگردم
ترسان و سر در گمم
كاش ميشد همو ببينيم