گذر
2011/01/28
چند وقته هی با خودم می گم چرا؟
حالا هم باز! تو چرایی پسر موندم،
شاید یه چند روزی استراحت کنم و شاید هم زودتر به جوابی برسم!
9 دیدگاه
یکی بگذارید →
چند وقته هی با خودم می گم چرا؟
حالا هم باز! تو چرایی پسر موندم،
شاید یه چند روزی استراحت کنم و شاید هم زودتر به جوابی برسم!
پوسته: Vigilance کاری از The Theme Foundry.
درود رضای گرامی
چرا بسیار است برای نسل ما.دو شب پیش در مطلبی گوشه ای از چراهامو بیان کردم.(با اجازت بخشی از نوشته رو اینجا میگذارم)
…
آزادی کشور و لینک ، پیشکش . به درد خودمان برسیم که شاید اگر همان ابتدا از خویش شروع می کردیم امروز میهنمان را آزاد می دیدیم . میهنی که از من ها و ماها پُر است و ما پُریم از حسرت ودرد . منی لبریز از تناقض ، سخت در پی چراها . چرا باید عمری در اقلیت باشیم و خاموش؟ چرا محال می بینم برونگرایی را؟ چرا باید دیرسالی خودم را و وجودم را از دوستان که هیچ، از خانواده ام نیز پنهان کنم؟چه چیز سد می کند بیان این حقایق را؟ اصلا چرا باید گفت؟و چه کس حاضر است بشنود این همه انبارِ درد را . مادرم؟پدرم؟ دوستانِ دیر و دور ، زود و نزدیک؟ چه فایده که به مادرم بگویم ، چه مرگم است؟ خودش سراسر غم است و یاس . چه جایی دارد برای شنیدن و درک من !
…
رضا جان «چرا» داری.. خب اشکالی نداره.. داشته باش… ولی پسر آخرش کار خودت ه
سلام…چراها همیشه هستن ولی آدما هی میرن هی میان…چرا ها جواب دارن ولی دندون سخت باورای الکی جلوی اونا همیشه واستادن…چندین سال پیش یادمه توی خوابگاه ما 6 نفر بودیم و دوست بوشهریم یه روز به ما گفت همجنس گراست و نمی دونه باید چکار کنه.یادمی توی تعطیلی یه بین ترم خونه شون بودم
که باباش یواشکی ازم پرسد پسرم واسه چی این همه قرص میخوره و من فقط با یه دروق چند کیلویی تونستم نگرانی شو کمتر کنم…سال ها از این ماجا میگذره و نمیدونم که دوستم با جراهاش جطور کنار اومد…
آخه مگه میشه کنار اومد…
بقول دوستی بعضی چیزارو آدم حتی نمیتون
سام رضا جان ;
تو را به خواندن قسمت اول داستانی که تازه شروع کرده ام دعوت می کنم…
http://1birahe.wordpress.com/
..دیگه بعد از این همه سال فهمیدیم که «چرا»های ما جوابی ندارن….
یوسف
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي كه سد بسي بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور …
در اين زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو ميروي، كه بماند؟
كه بر نهالك بيبرگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري است.
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو ميتپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني.
سلام دوباره;
با ارز پوزش لینک را تصحیح می کنم:
http://ahestan.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html
رضا جون تا ما هستیم و وضعمون همینه (اقلیتی بی سامان و بیحقوق) چرایی های بسیاری هست و زمان رسیدن به جواب نا معلوم / اما دوست عزیزم خودت به این فکر کن که اگه در این وضعیت بیسامان پسر و پسرها یی هم نباشن اونوقت چه خواهد شد
چون باید باشه!
پسر چرا نداره
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
————-
استراحت و مرخصی خوبه اما دیر نکنی خوشلم!!!