forbidden love: جامعه
2011/02/02
به اطرافم نگاه میکنم و با خودم میگم : توی محیطی که نمیشه ازادانه صحبت کرد، نمیشه تغییری هم ایجاد کرد.خوب من از جامعه انتظار ندارم که یه شبه هوموفوبیای هزار ساله ایی که نسل به نسل بهش ارث رسیده کنار بذاره.اما دیگه اینهمه ثبات اندیشه هم خوب نیست.
من اصلا نمیفهمم کجای این موضوع (هم/جنس/گرایی) اینقدر غیر قابل فهمه. چطور من به عنوان یه لز/بین خیلی راحت اونا (دگر/جنس/گراها) رو درک میکنم. من به دوستام کمک میکنم که روز ولنتاین یه کادوی خوب برای بی.افشون بگیرن، یا یه اس ام اس عاشقانه برای همسرشون بنویسن. اما مطمئنم که همین ادما به محض این که من واقعی رو بشناسن فرسنگ ها ازم فاصله میگیرن. ولی موضوع فقط این نیست.توی جامعه ما کلا سخت میشه پیدا کرد یه جمعی که باهم حرف بزنن و به نظر هم احترام بذارن.جبهه نگیرن و هم دیگرو واسه چند دقیقه تحمل کنن.
ولی اخه این عدم تحمل از کجا میاد؟ تا کی جامعه ایران میخواد فقط حرف حرفِ اکثریتش باشه. تا کی میخواد همه رو به یه چشم نگاه کنه. دارم به این نتیجه میرسم که دیکتاتوری توی خون درصد زیادی از مردم این کشور جریان داره. ربطی به حکومت هم نداره. مردمی که پا میشن میرن مراسم اعدام یه نفر رو از نزدیک نگاه کنن.مردمی که یه نفر رو فقط به خاطر دیدگاه متفاوتش مسخره میکنن.مردمی که مثلا اگر بگی این نظام یه کار مثبتی هم کرده خرخرتو میجوئن و …! خودم رو جدا نمیکنم از مردم. منم نمیتونم ادمای مذهبی رو تحمل کنم. نمیتونم به حرفای یه بسیجی دو دقیقه گوش کنم.سریع گارد میگرم نسبت به اون ادمایی که ازشون بدم میاد. این درست نیست.
میبینم خانه از پای بست ویران است. اون وقت یه عده کمی میمونن و غم دانستن. غم اینکه میفهمن ، میفهمن و دلشون برای نفهمی و بدفهمی بقیه میسوزه. این عده هم یا باید کشورشون رو ترک کنن، یا توی این جهنم بسوزن. ادمایی مثل شاملو، تسلیمی و …!
باید از یه جایی شروع کنیم به فهمیدن.خود من باید درک کنم که هر کی که چادر سرشه ، هر کی که ریش داره لزوما ادم بدی نیست. هر کی کتاب دعا دستشه ادم متعصبی نیست. من همین الان باید از خودم شروع کنم. نمیخوام با تعصبای کورکورانه ایی که دارم زندگی کنم.شعار نمیدم. میدونم من قرار نیست یهو درست بشم. ولی یواش یواش میشه.
اگه توی جامعه کوچولوی خودمون هم نگاه کنیم، هستیم یه عده ایی که تحمل یه کامنت انتقادی رو نداریم. از ما بعیده. ما که زخم خورده تحجر هستیم؛ نباید سنگ باشیم تا دیگران با میخ اهنی به جونمون بیفتن. ولی خوب بازم وضع ما رنیگین کمونی ها یه ذره بهتره.
دوستون دارم خیلی زیاد.
پ.ن1: مثل یه مادر پیر نصیحت کردما.
پ.ن2: روی صحبت من با همگان بود، لطفن و خاهشن کسی به خودش نگیره.
من اصلا نمیفهمم کجای این موضوع (هم/جنس/گرایی) اینقدر غیر قابل فهمه. چطور من به عنوان یه لز/بین خیلی راحت اونا (دگر/جنس/گراها) رو درک میکنم. من به دوستام کمک میکنم که روز ولنتاین یه کادوی خوب برای بی.افشون بگیرن، یا یه اس ام اس عاشقانه برای همسرشون بنویسن. اما مطمئنم که همین ادما به محض این که من واقعی رو بشناسن فرسنگ ها ازم فاصله میگیرن. ولی موضوع فقط این نیست.توی جامعه ما کلا سخت میشه پیدا کرد یه جمعی که باهم حرف بزنن و به نظر هم احترام بذارن.جبهه نگیرن و هم دیگرو واسه چند دقیقه تحمل کنن.
ولی اخه این عدم تحمل از کجا میاد؟ تا کی جامعه ایران میخواد فقط حرف حرفِ اکثریتش باشه. تا کی میخواد همه رو به یه چشم نگاه کنه. دارم به این نتیجه میرسم که دیکتاتوری توی خون درصد زیادی از مردم این کشور جریان داره. ربطی به حکومت هم نداره. مردمی که پا میشن میرن مراسم اعدام یه نفر رو از نزدیک نگاه کنن.مردمی که یه نفر رو فقط به خاطر دیدگاه متفاوتش مسخره میکنن.مردمی که مثلا اگر بگی این نظام یه کار مثبتی هم کرده خرخرتو میجوئن و …! خودم رو جدا نمیکنم از مردم. منم نمیتونم ادمای مذهبی رو تحمل کنم. نمیتونم به حرفای یه بسیجی دو دقیقه گوش کنم.سریع گارد میگرم نسبت به اون ادمایی که ازشون بدم میاد. این درست نیست.
میبینم خانه از پای بست ویران است. اون وقت یه عده کمی میمونن و غم دانستن. غم اینکه میفهمن ، میفهمن و دلشون برای نفهمی و بدفهمی بقیه میسوزه. این عده هم یا باید کشورشون رو ترک کنن، یا توی این جهنم بسوزن. ادمایی مثل شاملو، تسلیمی و …!
باید از یه جایی شروع کنیم به فهمیدن.خود من باید درک کنم که هر کی که چادر سرشه ، هر کی که ریش داره لزوما ادم بدی نیست. هر کی کتاب دعا دستشه ادم متعصبی نیست. من همین الان باید از خودم شروع کنم. نمیخوام با تعصبای کورکورانه ایی که دارم زندگی کنم.شعار نمیدم. میدونم من قرار نیست یهو درست بشم. ولی یواش یواش میشه.
اگه توی جامعه کوچولوی خودمون هم نگاه کنیم، هستیم یه عده ایی که تحمل یه کامنت انتقادی رو نداریم. از ما بعیده. ما که زخم خورده تحجر هستیم؛ نباید سنگ باشیم تا دیگران با میخ اهنی به جونمون بیفتن. ولی خوب بازم وضع ما رنیگین کمونی ها یه ذره بهتره.
دوستون دارم خیلی زیاد.
پ.ن1: مثل یه مادر پیر نصیحت کردما.
پ.ن2: روی صحبت من با همگان بود، لطفن و خاهشن کسی به خودش نگیره.
3 دیدگاه
یکی بگذارید →





سلام دوست و خواهر عزیز…میدونی شاید این یه تئوری یا یه قصه باشه ولی واقعیت اینه که بچه های رنگین کمونی /حالا نه همشون/به نوعی یک روح زخمی دارن و واسه همین زخمه که قادر نیستن کسی رو
برنجونن.می دونی شاید خنده دار باشه ولی گاهی تصور میکنم که *مسیح یا خواهر ترزا*بایستی
همجنس گرا بوده باشن چون چنین عشق و محبتی از آدمای دیگر خیلی بعیده.من یه حقیقت دیگه رو هم
باور دارم و اون اینه که اگه خدا همجنس گراها رو خلق نمیکرد دنیا یه میدون جنگ/یه مزرعه حیوانات یا یه چیزی مثل اینا میشد.
من نظرم اینه که جامعه ما خیلی وقت لازم داره تا این مسئله رو بفهمه که همجنس گرایی یه امر طبیعیه واسه همین نباید زیاد متوقع باشیم اگر چه دلهامون بارها میشکنه ولی چاره ای نیست و ماها دلمون به هم خوشه که تنها نیستیم…
آرزوی بهترینها برای تمام همجنس گراهای هم وطن دارم .
ابراهیم جان، با نظرت کاملا موافقم. و من هم برای تمام هم حسای عزیزم ارزوی روزای بهتری رو دارم.
چی بگم!!!!!!!!!