همه زیر سایهی یک صدای واحد حبس شدهاند
مانا اتحاد
روز دوشنبه از صبح توی خیابان بودم و شهر را میدیدم. به دانشگاه رفتم و در برگشت مسیر همیشگی خانهام را طی کردم. صبح شرایط خیابانها چندان عادی به نظر نمیرسید. نیروهای لباس شخصی اکثرا به صورت دوترک روی موتور با بادگیرهای کرمرنگ، خاکستری یا آبی سیر(رنگهایی که خیلی به چشم نمیخورند) و کلاهکشی زمستانی همه جا به چشم میخوردند. در دو یا سه نقطه نیروهای مشکیپوشی را دیدم که تک و توک با لباس گارد ویژه با موتورهای پرشی در بعضی خیابانها تاب میخوردند. چهار راه قصر را به خاطر همان جرثقیل و پسری که از آن بالا رفته بود بسته بودند و همه جا ترافیک بود. ماجرا کم و بیش از دور دیده میشد.
قبل از ظهر همه به هم دیگر زنگ میزدند و پرسوجو میکردند که ببینند چه خبر است. میشود گفت این یک حالت عمومی بود. میدانستم که در حوالی دانشگاه و انقلاب جو سنگینتر است. خیلی جاها راهپیمایی شروع شده بود. بعدازظهر خیلی عادی به همراه دوستانم راهی خیابان شدیم. چون کمی دیر شده بود از ماشین استفاده کردم تا خودم را به انقلاب و یا فلسطین و یا آزادی برسانم. این تجربهی منحصر به فردی بود. قبلا همیشه از ابتدا پیاده بودم. وقتی وارد اتوبان یادگار شدم متوجه شدم که خیلیها چنین کردهاند. آنهایی که ماشین دارند و همیشه از ماشین استفاده میکنند خب با ماشین آمده بودند. به اصطلاح گفته میشود که اینها طبقهی متوسط هستند ولی چنانچه من دیدم الزاما همه محافظهکار و یا مرفه نیستند و شیوهی خودشان را دارند. بعضیها میخواستند خودشان را زودتر برسانند چون احساس میکردند زمان را از دست میدهند و دیر میشود. بعضیها هم فکر کردهاند چون دسترسیهای محلی بسته شده با ماشین خود را تا جایی برسانند و به بعضی مسیرها نزدیکتر شوند و پیادهروی خود را جبران کنند. البته نباید به جرات گفت اینها همه معترض بودند چون خیلیها هم دوست نداشتند آن ترافیک عجیب چند ساعته را تحمل کنند و آن وسط گیر افتاده بودند و اتفاقا واکنشهای تعیین کنندهای نشان میدادند.
من حدود هفت ساعت توی خیابان بودم. دوشنبه راهرفتن روی زمین امکانپذیر نبود. خیابانها هیچ امنیتی را به تو القاء نمیکردند. جو ناامن، نبود وسایل حملونقل، فضای پلیسی شدید، اخلال در تلفن موبایل، بسته شدن مسیرهای اصلی، تخلیهی اجباری جمعیت ازخیابان و خلوت کردن راههای بعضی محدودهها. ما در آن لحظه صورتهایی از حیات برهنه بودیم که هدفمان دور از دسترس بود چون هیچ جهان عادی دور تا دور ما وجود نداشت و از طرفی در یک فضای ایزوله و شفاف نمیدانستیم باید چه بکنیم و زیر یک ذرهبین بزرگ هیچ ارزش زیستی نداشتیم. فضا چنین چیزی القاء میکرد و در آن وقت به این فکر میکردم که حیات اردوگاه یعنی چه؟ بسیار خوب درکاش میکردم و هر لحظه آگاهیام نسبت به آن بیشتر میشد.
به هر حال ما ابتدا با ماشین و از اتوبان یادگار به طرف استاد معین رفتیم. در آنجا حدود سه ربع ساعت یا همین حدود توی ترافیک بودم. یک ترافیک در جا ایستاده. باندی که به خروجی آزادی متصل میشد همانی بود که ما در آن بودیم. یک ترافیک کیپ از ماشین و چشمهایی که زل میزدند توی چشم هم و با دست تکان دادنی و یا لبخندی در نبود هیچ وسیلهی ارتباطی نرمال با هم ارتباط میگرفتند. لاین کناری ما که لاین برگشتِ آزادی بود خلوت بود. در طول خیابان موتور سوارهای لباس شخصی دیده شدند و رفتند. چند لحظه بعد جمعیتی را دیدیم که معلوم بود از انقلاب ـ آزادی مورد حمله قرار گرفتهاند و بالا آمدهاند. مجموعهی ناهمگنی از پسران و دختران جوان که الزاما دانشجو نبودند. چند کارمند و یا شغل آزاد را من از روی تیپ تشخیص میدادم و همچنین زنان جوان، مردان و زنان سالمند. در یک کلام میشود گفت همه مردم عادی از طیفهای مختلف بودند.
مردمی که در حالت عادی در خیابانها دیده میشوند. بعضی خوب صریحتر رفتار میکردند و خیلی هم قاطع به نظر میرسیدند. آنها ابتدا تا مسیری دور شدند و ما به خاطر زاویه و فاصله پشت سرشان را نمیدیدیم که کمی جلوتر متوجه شدم اینها یک تکه از جمعیتی هستند که از آزادی تخلیه شده بودند و از دوستان خود جدا افتاده بودند. آنها پس از کمی فرار دوباره برگشتند و باند بغلی را با یک زنجیرهی انسانی مسدود کردند. بعد از حدود بیست دقیقه ترافیک سنگینی در همان لاین ایجاد شد. چند نفر لباس شخصی وارد جمعیت آنها شدند و میخواستند با ادا و اطوارهای مردم عادی و خیرخواه راه را باز کنند ولی پس زده شدند و جالب اینجاست که به طرف پایین برگشتند و بعدا به شکل دیگری بازگشتند. در باند کناری که ما بودیم عدهای لباس شخصی بین ماشینها قدم میزدند. مردم کمی محافظهکاری نشان میدادند. لاین بغلی که اتوبان را بسته بود نیاز شدید به همراهی داشت. آنها به سمت ماشینها انگشت پیروزی نشان میدادند و شعار الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور را شروع کرده بودند. ماشینها هم کمکم بوق زدن را شروع کرده بودند و شروع به شعار دادن کردند و مردم از ماشینها پیاده شدند تا با دوستان خود در باند بغلی یک صدا باشند که از دل همین جمعیت بازنماییهای دیگری دیده میشد. عدهای واقعا و با بوق زدن و سر و صدا و فریاد و اعتراض کردن و جنب و جوش در ماشینها همراه شدند و در همان باند بسته شده نیز چند نفر باز با ظاهر مردم عادی شروع به فحاشی به جمعیت معترض کردند و یکی از آنها با الفاظ رکیک گفت: شما کسخلها ماشینها را خراب میکنید، جمع کنید این مسخره بازیها را …. و از این حرفها که در یکی دو مورد دیگر با شدت کمتر انجام شد.
خانوادههای سنتیتری هم بین ماشینها دیده میشدند که مردهای میانسال و خانمهای چادری بودند و به شکل تهدیدآمیزی به اطراف نگاه میکردند. بعد از بیست دقیقه در آن لاین یک گروه گارد ویژه که ترکیبی از لباس حفاظدارِ پیاده، موتور سوار گارد و لباس شخصی بود به شدت حمله کردند و از پیادهرو و لای ماشینها به طرف معترضین رفتند و با ارعاب و خشونت، صداهای نامفهومی شبیه داد و بیداد، جمعیت را تعقیب کردند. من ازنزدیک خانم مسنی را دیدم که از دو جا یعنی روی شکم و دست مورد ضربت قرار گرفت. حالش خوب نبود و انتظار نداشت که این چنین مورد ضرب و شتم قرار بگیرد و با ناباوری به اطراف نگاه میکرد. مطمئنا انتظار حمایت بیشتری از طرف مردم داشت و در مسیر دیگری دور شد. تعدادی جوان را گرفته و توی کوچهها خفت کردند و روی زمین آنها را میزدند و با خود آنها را بردند. گروه تازهی دیگری به لابهلای ماشینها هجوم آوردند و با حالت تهدید آمیزی باتوم را به بدنهی ماشینها تماس میدادند تا ناگهان عدهای موتور سوار با لباسهای خاکی پلنگی، تفنگ ساچمهای و تفنگ گاز با فریاد « ما بردیم » و حرکت باتوم در هوا و گاز دادن موتور و استفاده از تفنگهای صداساز که به صورت مصنوعی صدای شلیک کردن را تولید میکنند و به گوشها فشار میآورند به طرف ما آمدند و پشت سر آنها عدهای با چوب، میله پروفایل و یا چوبدستیهای پهن با پارچههای قرمزی که به عنوان بازوبند به دست داشتند از طرف آزادی بالا آمدند.
این جمعیت پیادهی خیلی خشن، خشونت بیحدوحصری اعمال میکردند. انگار که کور باشند با سرعت و بیکله جلو میآمدند و مردم در حال فرار و آنهایی که از ماشینها پیاده شدند را میکوبیدند، اینها بیشتر یک دستهی هفتاد یا صد نفرهی قلچماق بودند یک نکتهی جالب اینکه دو تا از آنها سیگار روی لب داشتند و فریاد میکشیدند و هجوم میآوردند و «حیدر، حیدر» و «مرگ بر موسوی» میگفتند. آنها یک گروه ضربت لات و جاهل ماب بودند که ایجاد وحشت میکردند چون حس میکردند که این ترافیک یک رویکرد است. چون همین جمعیت ماشینسوار غیر قابل شمارش بود هم سرنشینان و هم ماشینهای آنها و از طرفی آن زنجیرهی انسانی یک توهین غیرقابل بخشش بود که همه آن را دیده بودند و آن را ستایش میکردند.
ورودی آزادی را بسته بودند و در صورتی که به آن سمت میرفتی به مردم و ماشین حمله میکردند. از توی قصردشت به طرف آزادی رفتیم. آزادی طلسم شده بود و پیاده و یا با ماشین امکان رسیدن به آن وجود نداشت. سر استاد معین پیاده وارد آزادی شدم که در آنجا جمعیت شناور توی خیابانها میگریختند چون هیچ امکان نداشت جمع شوند. ماشینها قفل بود و خیابان مملو از لباس شخصی پیاده، موتور سوار و گارد ویژه بود. پایین رفتن به سمت آزادی به صورت متشکل غیرممکن بود چون از یک جایی به بعد درگیری خیلی سنگین بود و با نوعی سپر تهاجمی روبهرو میشدی ولی مردم به صورت مستمر جدا از هم و باز و پراکنده به طرف آزادی میرفتند و هر جا فرصت میشد در دستههای مختلف شعار میدادند و اعلام اعتراض میکردند. هر چهارراه به چهارراه سیل جمعیت بریده میشد و به صورت گازانبری مورد حمله قرار میگرفت. خط بیآرتی مسدود شده بود و به صورت یک مسیر ویژه مورد استفاده بود.
بعد از ساعت هفتونیم و با سنگین شدن جمعیت، تعداد مامورین به حدی رسید که میشود گفت هزاران موتور سوار به شکل مهارنشدنی به آزادی میرفتند از توی بیآرتی و یا بالا میآمدند و یک جور مانور اقتدار و حمله، توام بود. ولی همچنان جمعیت معترض علیرغم تمام موانع رو به افزایش بود. تمام خیابانها بسته شده بود و وسایل ارتباط جمعی هم قطع بود. در این لحظات موج جمعیت در طول خیابان بالا و پایین میشد و ماشینها به شکل یکدستی بوق میزدند و این باعث عصبی شدن آنها میشد و به ماشینها حمله میکردند تا آنها را ساکت کنند. در مواقعی که آنها نبودند بچههای چهارده یا پانزده سالهای با کتهای رسمی و یا تیپهایی که برای یک بچه در آن سن بزرگتر از سناش است طوری که راننده متوجه بشود مردم و رانندهها را شناسایی میکردند و با نیرو بر میگشتند. آنجا از نیروی پلیس هیچ خبری نبود. هیچی. در آنجا فقط نیرویهای لباس شخصی، گارد شورش و سپاه که موتورهای قرمز پرشی با کلاههای روی گوش کاسکت و لباس خاکی داشتند و ماشینهای قفسدار که نیرو به آزادی میبردند و نیروهای دیگری با موتورهای سنگین سرعت بالای مشکی و کاسکت مشکی، بودند.
کمی جلوتر از ایستگاه هاشمی از گاز اشکآور استفاده کردند و سعی داشتند جمعیت را به کوچهها برانند. درگیری پراکنده خیلی شدید بود. متروها را بسته بودند و اگر تک میافتادی بسیار خطرناک بود. صداهای بلند شعار و شلیک گاز به صورت پراکنده در هوا شنیده میشد و این تصویر را به تو میداد که در این لحظه جزایر پراکندهای شکل گرفتهاند که بسیار به هم نزدیکاند ولی به هم وصل نمیشوند. در هر معبری پس از ده یا بیست دقیقه ابراز شعار و مقاومت مورد هجوم قرار میگرفتی. درنتیجه آنهایی که به طرف آزادی میرفتند درگیر یک تسلسل بیپایان بالا و پایین رفتن توی خیابان آزادی برای رسیدن به میدان بودند. با استفاده از پلهای هوایی مسیر عوض میکردیم ولی این پلها مورد هجوم قرار میگرفت و گاه معترضین در این پلها گرفتار میشدند و خشونت بسیار زیادی در دهانهی پل برای کسانی که پایین میآمدند اعمال میشد و سر هر چهار راه مردم به اصطلاح « باتوم خور » میشدند.
شرایط بسیار غیرانسانی سختی بود و با ارعاب و خشونتی که اعمال میشد امکان هیچ کنش معنیدار و منطقی حتی راهرفتن عادی وجود نداشت. فرار و دفاع، بیشترین احساسات ممکن بود و شکل خیابان و حجم سنگین نیروهای سرکوب که هر لحظه بیشتر میشد عملا کشنده بود. لازم نبود که آدم به فکر تیر خوردن باشد چون فکر کردن ممکن نبود در آنجا. ارتباطات شهری بین انقلاب، امیرآباد، آزادی و دانشگاه قطع بود. دانشگاه شریف محاصره شده بود و یک نفر را من بالای سردر دیدم که به طرف جمعیت مردم پرچمی را تکان میداد. بعد از ساعت هشت با وانتهای آبی زامیاد، پیکان وانت، مینیبوس و تاکسی ون سبز به صورت فشرده توی هم و فلهای لباسشخصی و گارد به آزادی منتقل میکردند و جهت پراکنده کردن مردم هم در بعضی نقاط سر راه از آنها استفاده میشد. جمعیت دویست نفرهی پیادهای با شعار «حزب فقط حزب الله» ، «مرگ بر موسوی و کروبی» به عنوان تظاهرکنندگان مردمی وارد صحنه شدند که توسط موتور سوار و گارد که فریاد میکشیدند اسکورت میشدند و از آنها فیلمبرداری رسمی میشد. جلوی این صف به اصطلاح مردمی بسیجیانی با پرچم ثارالله دیده میشدند و دخترهای چادری پشت سرشان دنبالهرو آنها بودند. در این لحظه جمعیت مردم آواره، کتکخورده و پراکنده بود ولی تعداد بسیاربسیار زیادی بودند و به همین دلیل برای سرکوب آنها همچنان نیروهای بیشتر وارد صحنه میشد. تا آن لحظه که من بودم حدود دو ساعت تمام مردم به طرف آزادی پایین میرفتند ولی با تعداد زیاد نیروهای پیشگیری عملا دچار فرسایش شده بودند. راه نفوذناپذیر شده بود و آنها هم به سادگی با استفاده از باتوم و گاز اشک آور و حمله با موتور به دل جمعیت تجمعات را پراکنده میکردند.
تا ساعت ده من توی خیابان بودم ولی با توجه به شرایط کلی، زد و خورد دایمی و سدهای پیش رو مردم بسیار فرسوده و پراکنده شده بودند. جایی برای ایستادن، استراحتکردن، نفسگرفتن و داشتن یک مسیر خاص ممکن نبود. بر عکس نیروهاشان مرتب تقویت میشدند، شرایط مردم همچنان همان بود؛ گیر کردن توی یک منگنهی مسلح. در کل برای شعاردادن فرصت کافی وجود نداشت. البته در آنجاهایی که من بودم چون فشار سنگینی در آنجا حاکم بود ولی شعارها در یک لحظه به صورت بروز یک خشم فروخورده و یا یک تخلیهی هیجانی بروز میکردند و تا زمانی که سرکوب شروع شود ادامه پیدا میکرد. بیشترین چیزی که من شنیدم فریاد «مرگ بر دیکتاتور» بود. این شعارها در هر بار مدتی ادامه داشت تا اینکه با یک سرکوب بیرحمانه خفه میشد و به نوعی با برهم زدن تراکم جمعیتی معترضین به وسیلهی هجوم، ضرب و شتم و حملهی موتورها و لباس شخصیها از بین میرفت. سلاح غالب همهی آنها باتوم و چوب و میله بود و کت و شلواریها نیز وانمود میکردند که «بدانید که ما مسلح هستیم». آنهایی که کلاه کِشی به سر داشتند دستگیر شدهها را تا کوچهها تعقیب میکردند و آنجا دیگر نتیجه قابل حدس است. یک جایی مردی را با خود بردند که بیشتر شبیه کارمندهای شرکتهای خصوصی بود. لباس معمولی، صورت اصلاح شده و شلوار پارچهای راسته یک پلیور و کفش چرمی. بازوهای او را گرفته بودند و یکی از آن دو نفری که او را گرفته بود، گفت: «تو چته این قدر شلوغ میکنی، حالا بهت میگم ..». این اتفاقات وقتی میافتاد که جمعیت پراکنده میشد و آنهایی که فرار نکرده بودند و یا از اولین لایهی برخورد دور بودند برای اینکه دستگیر نشوند و یا به نقطهی دیگری برسند باید ادای عابرین پیاده را در بیاورند و معمولا این عابرین اگر گیر نیافتند شاهد این تصاویر هستند.
به هر حال فکر میکنم جمعیت با دو مساله درگیر بود: از یک طرف به دلیل خفقان حاکم بر جو، خوشحال بود که خیلیها به خیابان آمدهاند و خوب بالاخره کاری کردهاند و آن فضای سکوت چند ماه گذشته و تحمل تحقیرها و تحریکات شکسته است و این یک جور توجیه به خانه رفتن یا التیام ذهنی هم بود. شب شده بود و اولین بار بود که تا آن ساعت شب هنوز همه توی خیابان بودند. هوا بسیار سرد بود و شکل خیابان آزادی بسیار خطرناک و بدون پناه. اگر به شکل این خیابان دقت کنیم، فضای بازی است که تا شعاع یکی دو کیلومتر هیچ دسترسی محلی ندارد و با بستن اتوبانهای منتهی به آن دسترسی بسیار مشکل میشود و در ضمن پایگاه بسیج مرکزی مقاومت مقداد (سپاه محمد رسول الله) که اتفاقا در آن شب بسیار فعال بود به این میدان چسبیده است.
پشتیبانی جسمی و روحی برای معترضین وجود نداشت و کلیهی ارتباطات قطع بود و مطمئنا هر چه میگذشت حجم وحشت و احتمال خطر جانی و ربوده شدن و یا دستگیری شدیدتر بود. در ساعات اولیه میشد حدس زد که مردم میخواهند شب را در خیابان بمانند ولی شکل برخورد طرف مقابل کاملا استراتژیک و نظامی بود. نقاط مختلف فتح، تخلیه و پاکسازی میشدند و در نهایت مردم مجبور بودند به خانه برگردند. اصلا منطقی نیست که بی دلیل خود را به کشتن بدهند و خانه حداقل جای امنتری است. فقط همین. تجربهی این بار کاملا متفاوت بود. شهر به اشکال مختلفی ذهنیتهای موجود در خود را منعکس میکرد. رویکردهای مختلفی دیده میشد. گستردگی جامعهشناختی متنوع و گوناگون بود و خانوادههای کامل، برای اعتراض به هر شکلی که میشد آمده بودند و همچنین مقاومت بیشتری دیده میشد چون در دفعات قبل با هر بار هجوم و حمله مردم به جای اول خود برمیگشتند و یا در بیشتر مواقع کاملا منحل میشدند ولی این بار چنین نبود. از طرفی هر روز هزینهی مخالفت بالاتر میرود و زندگیهای بیشتری به خطر میافتد. هیچ کس از سرنوشت دستگیرشدگان یا کشتهشدگان خبر ندارد. وضعیت دستگیرشدهها وخیم و بسیار نگرانکننده و هراسآور است. حقوق شهروندی آنها به شکل غیرمنطقی و خودسرانه سلب شده است. ترسانده شدهاند، به شدت کتک خوردهاند و یا از خیابان ربوده شدهاند. درگیری در بعضی محلات چنان زیاد بوده که آن محلات به یک گتوی بسته تبدیل شده و از دسترس خارج بود و ای بسا اتفاقات و جنایاتی رخ داده باشد که از چشم همه پنهان مانده است.
خطر دیگر اینکه با توجه به خشونت غیر قابل وصف نیروهای سرکوب، معترضین نیز دچار احساسات غیر قابل توصیفی میشوند که ممکن است دست به خشونت و مقابله به مثل بزنند و این مساله را هر چه بیشتر مشکل میکند و ممکن است تصاویری از برخوردهای خیابانی که بیشتر ناشی از حس دفاع شخصی است و شاید در معترضین ایجاد ارضا یا غرور بکند و در آن لحظه یک رخداد روانی در خیابان و در مواجهه با امر غیرقابل پیشبینی محسوب میشود، تبدیل به اقامهی دعوا از سوی قشرهای امنیتی، سنتی و محافظهکار هوادار نظام بر علیه مخالفین باشد. در اینجا میشود سوالی مطرح کرد: چه کسی مروج خشونت است؟ و نتایج این خشونتها چه میتواند باشد؟ نتیجه تصویری سیاه و دردناک است.
مردم میخواهند صدای آنها شنیده شود اما هیچ کس را ندیدهام که اصراری بر خشونت و نبرد خیابانی داشته باشد. مخالفین چریک یا نیروی ایدئولوژیک وابسته که نیستند، مردم عادی هستند که میخواهند حق حیات داشته باشند و فردیت آنها به رسمیت شناخته شود و چون دیگر مردم دنیا با آرامش زندگی کنند. ولی وقتی حرفی میزنند و برای بیان سیاسی آن به خیابان میآیند با نیروی سپاه و بسیج گردانندگان اصلی سیاست شهری روبرو میشوند. آنها نیروهای رسمی محسوب نمیشوند، غیرعادیاند و تنها یک تعهد اخلاقی خاص دارند و به هیچ وجهه پاسخگو نیستند و همچون «تندر و طوفان» شهر را دربر میگیرند و شهروندان را له و لورده میکنند.
به هر حال فکر میکنم سه چیز بسیار اهمیت دارد.مردم، چه آنهایی که به خیابان آمدهاند و یا آنهایی که از نظر ذهنی با مساله درگیرند و چه آنهایی که صرفا تماشاگر هستند، چه قرائتی از تجربهی بیست و پنجم خواهند داشت و آنرا چگونه تجربه میکنند. در این رابطه باید همچنان منتظر ماند. کنشهای آتی نمایشگر آن تجربه خواهد بود. دوم اینکه رسانهها و ارتباطات، حقوقبشر و سازمانهای بین المللی چقدر صدای آنها را منعکس میکنند. مردم از تمام رسانههای گرم محرومند و زندگیشان فلیتر شده است و حتی در رسانهها به یک تحلیل درست از واقعیتی که خود آن را ساختهاند و به آن شکل بخشیدهاند دسترسی ندارند. سوم اینکه چگونه با معترضین و چهرههای سرشناس رفرمیست برخورد خواهد شد و احتمالا در جواب مردم چگونه عمل میکنند؟ نا امیدی پشت همهی درها نشسته است و هر گونه پیشگویی را غیر ممکن میکند. در حال حاضر اغلب گفتارهایی که در فضای عمومی شکل داده میشوند حامل خشونت غیرقابل وصفی هستند که هدفشان حبس، اضطراب و سرکوب است. بازداشتشدگان در وضعیت بدی به سر میبرند و در بدترین شرایط تنها به حال خود رها شدهاند و با اتهاماتی روبه رویند که غیر قابل درک است و همه باید از هر گونه بیانگری بترسند.
فضا به شکلی است که در ناامیدانهترین شکل توصیف آن، همه زیر سایهی یک صدای واحد حبس شدهاند و زندان و شکنجه و اعدام در انتظار نشسته است و به نظر میرسد هم اکنون لویاتان ( ازم به توضیح نیست منظورم نماد ارادهی جمعی هابز است) خوراک کافی در اختیار داشته باشد. از طرفی آیا واقعهی بیست و پنجم میتواند دید هر دو طرف را نسبت به یک مسالهی مشترک تغییر دهد؟ ناامیدی همیشه وجود داشته است و هر روز تقویت شده است ولی به نظر میرسد تغییر غیرقابل اجتناب است. هرچند اینجا مملو از فجایع بشری خواهد بود، در حال حاضر با توجه به موانع، هر کس خود یک «روش» است و مطمئنا نمیتوان مطمئن بود چنین وضعی رسیدن به آزادی را تضمین کند. به اعتقاد من تهدید به اعدام چهرههای رفرمیست نوعی تمایل به بیان احساسات نظام، به کلیهی معترضان است که اشباع شده از خشم و کینهتوزی است. آنها تا امروز میخواستند به اشکال گوناگون داستان را خاتمه یافته و تمام شده تلقی کنند و آن را چنین بنمایانند ولی اکنون به نظر میرسد که بیش از حد عصبی شدهاند و این باعث میشود که به شکل سرتاسری دست به جنایاتی گسترده بزنند برای اینکه «خودسرانه» به نظر نرسد به شکلی با قوانین خود بازی کنند که این حذفها «منع قانونی» نداشته باشد و کاملا قانونی و مردمی به نظر برسد. در مقابل ما میبایست بخواهیم که از همهی دستگیرشدگان و تمامی کسانی که به خاطر مخالفت آرام و بیخشونت خود در معرض بدترین تهدیدهای جسمی و روحی قرار دارند حمایت کنیم و با پیگیری حبسها و شکنجهها و جلوگیری از اعدامها از بروز فزاینده و هر روزهی توحش روشمند جلوگیری کنیم. چنین رویکردی در آینده بسیار تعیین کننده خواهد بود و به فراموشی سپردن آنهایی که اکنون اسیر شدهاند و عادی شدن لفظ اعدام در زبان روزمره و بیتفاوتی نسبت به آن ویرانی عظیمی به بار خواهد آورد. به نظر میرسد آنچه امروز پیشتر از همیشه برای حفظ هستی آدمها لازم است همان ترویج و تقویت حقوق بشر است.






قبلا عكسهاي عاشقانه بيشتر ميداشتي لطفا بازم بذار
برای آزادی حقوق بشر تا جان هم مایه میزارم