رنگین کمان طلسم شده: کارتون خواب2

نمی دونم پست کارتون خواب این وبلاگ و خوندید یا نه….پسری که سر خیابون خونه ما آدامس می فروخت..راستش حالم خیلی بده…چند روزی می شه که دیگه نیست…یعنی پلیس جمعشون کرده؟؟؟چون یه بار پدرش و بردن و محمد گریه می کرد…تمام لحظه هایی که می دیدمش جلوی چشمامه…خودش اجازه نداشت آدامس هایی و که می فروشه رو بخوره…با هم باز می کردیم می خوردیم…دلم برای بیست های دفتر تمیزه ریاضیت تنگ شده…دلم واسه اینکه جلوم و صبح ها وقتی می خواستم برم سرکار می گرفتی و با اون دندونای زرد و چشمای درشتت که که شیطنت ازش می بارید می گفتی:(آبجی ؟؟؟بازم خواب موندی؟؟؟؟) منم با خنده می دوییدم تا دیر نرسم…یاده التماس کردنت واسه اینکه بیام مثل روزه اول کنارت بشینم و آدامس بفروشیم تنگ شده…دلم واسه اون کارتونی که شب ها توش می خوابیدی تنگ شده..دلم واسه چشمای معصومت تنگ شده…یه بار ازش پرسیدم از زندگیت راضی هستی؟؟گفت:(بهتر از این نمی شه) آسمون و نگاه کردم گفتم: خدایا من چقدر ناشکرم..!!از من قول گرفت که این تابستون باهاش فوتبال کار کنم …ولی کجاست؟؟؟ وقتی حالم بد بود و به خدا غر می زدم می رفتم کنارش چون من و یاد خدا می انداخت و آرومم می کرد…و وقتی حالم خوب بود هم پیشش می رفتم که به خاطر این خوشحالی از خدا ممنون باشم….متوجه شدید؟؟من خودم و محتاج تر از اون می دیدم با خنده می گفت بهتر از این زندگی هم مگه هست؟؟؟وای ی ی خدای من… بارها شده بود کنارش نشسته بودم و زندگی و از دیده خودش دیده بودم…برای من سخت بود ولی واسه اون زیباترین زندگی بود…عید که داشتم می رفتم شمال …گفت:کجا می ری؟؟؟ گفتم:شمال…خنده ای کرد که دلم یهو رفت…انگار دیگه اون خنده رو نمی بینم..گفت:آبجی مواظب خودت باش…گفتم:چشم داداشه گلم…نمی دونم شاید به این پست من بخندید ولی من واقعا احساسم و گفتم…یه موضوع ساده رو گفتم…که داره من و آزار می ده…در مورد کسی که وقتی باهام قهر بود کتاب و می گرفت جلوی چشماش که بگه من با آبجی قهرم .. کاری نمی تونستم بکنم جز اینکه صدام و با خنده دو رگه کنم و بگم:(من یه آقا داداش به نام محمد دارم شما ندیدیش؟؟؟تنش تکون می خورد از خنده…و می گفت:خودم هستم)
این عکس و که می بینید محمد نیست و همین طوری گذاشتم….حداقل امیدوارم اگر پلیس جمعشون کرده باشه الان حالش خوب باشه و درسهاش و بتونه بخونه چون تا امتحانات خرداد چیزی نمونده….و نگرانشم…آمین…




