نقطه چين ها . . .: سکوت
..بلاخره مرخصی خاص کيا هم به پايان رسيد..و راهی شهری شد که خيلی کابوس هارو براش رقم زد..با وجود اين همه بلا که سرش اومد خيلی ها سعی کردن کمکش کنن..اما تا به امروز از دست هيچ کس کاری ساخته نبود..و آخرين نفر و شايد اولين نفر فرمانده باشه که اونم نظرش معلوم بود!..نميدونم از اين به بعد چه اتفاقی برای کيا ميفته..با وجود اون همه داروی اعصاب که بخاطر شرایط اونجا مصرف ميکنه..و اينکه چه اتفاقی برای من ميفته..با وجود مشکلات عصبی که بخاطر نبودنش گرفتارش شدم…
پ.ن ۱: ميدونم خوب نيستی و جواب سوال "خوبی؟" رو هم اگه نگی يا نپرسم ميدونم!..اما همين که الان سالم روی پات هستی و داری تلاش ميکنی که اين راه سخت رو تموم کنی برام کافيه…
پ.ن ۲: ..همین که از این شهر میره..تنها میفتم گوشه خونه..چشم انتظار در میشینم..دائم موبایل میاد توی دستم..هیچکس نمیدونه از امروز که دوباره میره..تا اینکه چند هفته دیگه برگرده..چیزی از من نمونده..جز تنی خسته..واسه یه بوسه….
پ.ن ۳: خيلی ها ميتونن کمک کنن اما نميخوان!..ما ميخواييم کمک کنيم اما نميتونيم!..دنيای عجيبيه..نه؟؟..قدرت تو دست کساييه که لياقت ندارن..اونوقت ما…
پ.ن ۴: زندگی توی اين ۵ماه سربازی بهمون ياد داد که صبر کنيم و نااميد نشيم..اما دلخوش نباشيم..ياد داد که به موقع سکوت کنيم..اما هرگز مبارزه رو فراموش نکنيم…
يوسف




