فقر از یک در می آید. چیزهای دیگر از درهای دیگر. چیزی هم جایی نمی رود.
دیروز زیر بارون شرشر بالیوودی مجبور بودم با عینک آفتابی تردد کنم. چون در راستای کم کردن هزینه های زندگی دو ماه یکبار می روم ابرو بر می دارم. ( سابق بر این دو هفته یکبار می رفتم و شما خودت حدیث مفصل را بخوان )
الان هفته آخر دو ماه است. ابروهایم در وصف نمی گنجد. من البته مشکلی ندارم و برای این نبود که عینک آفتابی می زدم. مگر نه اینکه الان سرکار با افتخار نشته ام و تنها مشکلم این است که از دوش سر صبح خرمن گیسویم خشک شده است ولی ابروهایم هنوز ریشه هایش خیس است. بسکه هوا نمی رسد آن پایین .
ضمنا به قضیه ابروها این را هم اضافه کنید که سرما خورده ام خوب شده است ولی یک صدای دورگه خوبی برایم به یادگار گذاشته است. عده ای به این صدا می گویند سکسی من می گویم مزخرف.
القصه دیروز با بلوز جدید و نیمه مفتخر به هیچ و پوچ در حال قدم زدن و با تلفن حرف زدن بودم که دو عدد آقای دگرباش در فاصله دو چهار راه برای من چشم و ابرو عاشقانه آمدند. یکی که لب هم غنچه کرد. اول فکر کردم اشتباه می کنم. ولی روی چشم ابرویشان با من بود. با خود من. بعد که عمیق تامل کردم فهمیدم که آنها فکر کرده اند من ترنس سکشوالی هستم به غایت کوچولو موچولو که پروژه تغییرم هم خوب جواب داده است و مو لای درزش نمی رود صرفا ابروهایم و صدایم را از دوران قبلی به یادگار نگاه داشته ام.
برای همین بود که عینک زدم و سکوت کردم که شبهه ای برای کسی ایجاد نشود!




