Rerum Primordia: Janelle
دو تا دوست دارم که به هردوشون میگم سم (Sam). یکیشون سمیراست، یکیشون هم ساموئله. الان میخوام در مورد ساموئل حرف بزنم. سم با مارک زندگی میکنه. مارک هم با من دوسته. خونهاشون طبقه پایین خونه مائه. از دور که نگاشون میکنی کاملا تابلوئه که زوج هستند. مارک قد بلند و تیره است؛ با شونههای خیلی پهن. سم بور و چشم آبی و قدبلنده. خیلی ظریفه و سبک راه میره. پیانو میزنه و دستاش باریک و رنگپریده است. مارک رو هم دوست دارم ها اما من و سم با هم خیلی خوبیم؛ خرید لباس میریم، سینما میریم، با هم میریم باشگاه، میآد بالا میشینه چای میخوریم و پشت سر بقیه غیبت میکنیم و کلا بودنش به من حس خیلی خوبی میده. پریروز میگفت علت اینکه بیشتر دوستای تو یا گی هستند یا یهودی اینه که تو اسلام از هردوشون باید بیزار باشی و تو داری به صورت مدنی اعتراض میکنی. گفتم بیخود سعی نکن من رو روانشناسی کنی، من از اینکه با تو دوستم خوشحالم. اما راستش ته ذهنم یه جورایی بیدار شده که نکنه راست بگه. حالا هر چی، فعلا که دوستیم و خوش میگذره. پارسال زمستون واسم یه شال گردن دو متر و نیمی باریک رنگی رنگی آورده بود؛ شال گردن گی پرید که چندین و چند روز علیرغم همه سربهسرگذاشتنهای همکارهام پوشیدمش. با سابقهای که از خودم سراغ دارم حتی یک سلول گی در وجود من نیست اما روز گی پراید اومدن دنبالم و سه تایی با هم رفتیم راهپیمایی. یادم بود که شالگردنم رو هم ببندم به گردنم و گوشوارههای رنگینکمانیم رو هم بندازم. بعدش هم باهاشون رفتم معروفترین گیبار شهر و کلی هم خوش گذشت.
دو سه ماه پیش که داشتم از پلهها بالا میرفتم در خونهاشون باز شد و کله سم اومد بیرون. گفت بیا تو کارت داریم. رفتم تو و مجبورم کردند چشمام رو ببندم و بردنم توی هال نشوندن روی مبل بزرگ نارنجیه. وقتی اجازه دادن چشمام رو باز کنم یه عکس دستشون بود. خوب که دقت کردم دیدم عکس یه دختر بچه دو-سه ساله است. مارک گفت این دخترمونه. دو هفته دیگه میریم میآریمش خونه. اسمش جنلئه. میآی باهامون برای اتاقش خرید کنیم؟ این چهارتا جمله رو یه نفس و پشت هم گفت بی اینکه به من اجازه جواب دادن بده. وقتی نوبت من شد از خوشی جیغ زدم و پریدم بغلشون. دوتایی رفتیم خرید؛ فهمیدم که چهارماهه دوتایی دارند کلاس میرن. فهمیدم یه دفترچه دارند که توش نکات مهم رو مینویسند، کلی کتاب خریدند در مورد بچه داری. سم گفته باید کمکش کنم توی بزرگ کردن جنل. منم که از خدا خواسته دارم با دمم گردو می شکنم.
*
این چند وقته سم و مارک بچه دارند و از خونهاشون صدای خنده میآد. بعضی عصرا دست همو میگیرن و میرن پارک، گاهی ما رو هم دعوت میکنن. جنل یه اتاق خوشگل داره که من واسش رو دیوارهاش ابر و رنگینکمون و پری های موطلایی و مو سیاه کشیدم. یه تدی خیلی نرم خوشگل داره که هنوز هیچی نشده بوی بچه گرفته. سم واسش شبا پیانو میزنه. جنل به هردوتاشون میگه بابا (ددی). دخترک رو دیوانهوار دوست دارند و ازم قول گرفتند برای وقتهایی که جنل بزرگ شد و احتیاج داشت یه زن توی کارهاش کمکش کنه، من حتما به دادشون میرسم. قول دادم و سر قولم هم می مونم. سم دیشب بعد از شام جنل رو بغل کرد اومد بالا و دعوتم کرد که برم پایین خونهاشون فیلم ببینیم. تا وقتی جنل بیدار بود سه تایی نشستیم سیندرلا دیدیم. بعد که خوابید بردن گذاشتنش تو اتاقش و سه تایی نشستیم کنار هم روی کاناپه و پتو رو کشیدیم رومون و ترسان و لرزان سان شاین رو برای بار هزارم نگاه کردیم. وسط فیلم دو بار مارک از جاش بلند شد و رفت جنل رو تو اتاقش چک کرد. یه بارسم رفت، یه بار هم من. سم گفت از وقتی جنل اومده ما دوتا آدمهای بهتری شدیم. خیلی خوب شدیم و من هر روز که از خواب پا می شم فکر میکنم تا امروز جون سالم به در بردم و امروز حتما از خوشبختی منفجر میشم.
*
این چند وقته که توی گودر و اخبار پره از بچههایی که پدر و مادرها – ی استریتشون که یه عاقد در پیشگاه خدا عقدشون کرده – آتیششون زدن، کتکشون زدن یا سکچوآلی ابیوزشون کردن از طبقه پایین خونه من صدای خنده بچهای میآد که ازدواج والدینش فقط تو چند کشور دنیا رسمی شناخته میشه. این دخترکوچولو که با موهای فرفری قرمز میدوئه تو حیاط و نگام میکنه که از استخر میآم بیرون و با جیغ بهم سلام میکنه، فقط توی چند تا ایالت محدود به صورت رسمی دختر سم و مارکه. اما مگه رسمیت مهمه؟ مگه نظر بقیه دنیا مهمه وقتی من میبینم که مارک با چهره جدی و اخموش یه آدم دیگه میشه وقتی جنل رو بغل میکنه. من می بینم که سم وسط فیلمی به ترسناکی سانشاین از جاش بلند میشه و میره دخترکش رو چک میکنه که مبادا پتو از روش کنار رفته باشه. میبینم که جفتشون باباهای خوبی هستند، دخترشون رو خیلی دوست دارند و من هی هر روز بیشتر مطمئن میشم که جنل نمیتونست والدین بهتری از سم و مارک داشته باشه.





UP
آدم برفی ها آب می شوند:
http://vajgon.wordpress.com/2011/07/19/2/