همجنسگرایی، غیرت ایرانی و چیزهایی از این دست « دانشجو نیوز »
علی رضا مجلسی*
در دوران سربازی، مأمور خدمت در بیمارستان ارتش شده بودم. آنها که پیش از من و احتمالاً پس از دورهی من در همان بیمارستان ارتش، بیمارستان تخصصی رواندرمانی، خدمت کرده باشند، این ماجرا برایشان آشنا خواهد بود.
دورهی سربازی البته بسیار کاستیها و فرومایگیها دارد گرچه فینفسه میتوانست کمک حال نظام اداری کشور باشد اما اتلاف انرژی و وقت در آن، یکی از آن دورههای نفرینی برای بسیاری از ما است. اما اگر چند یادگاری و درس برایم مانده باشد، غیر از عمده سرخوردگیهای زیر دستان از بالادستان و آموختن از فرهنگ طبقاتی توسری زن نظامی، آشناییها و اختلاطی است که با هموطنانی داشتم با درجههای مختلف و افکار و منشهای متفاوت از نقاط دور و نزدیک ایران.
من یکی از دو آجودان دفتر رئیس بیمارستان بودم که پزشک تیمساری بود. روزهای اول، همقطار اصفهانیام که پایهی خدمت بالاتری داشت، تازه مرا با دفترداری و کارهای پرسنلی آشنا میکرد و برایم شرح کوتاهی میداد از بیمارانی که برای ویزیت به دفتر رئیس مراجعه میکردند. یکی از آنان بستری همان بیمارستان، جوان خوشصورتی بود که من او را اینجا با نام مستعار احسان معرفی میکنم. او همجنسگرا بود.
برای بسیاری از ما همجنسگرایی معادلی برای همجنسبازی است و البته پدیدهای ناآشنا نیست. بسیاری از ما در محلات، در میان همسایگان و همکاران یا همکلاسیهامان حتا شاید در میان خانوادههامان کسانی را با این گرایشها شناخته باشیم.
اما معمولاً واکنشها مثبت نیست. اغراق نیست اگر بگویم جز آزار همجنسگرایان خاطرهی خوبی از برخورد غیر همجنسگرایان با آنها ندارم. ماجرای احسان نیز جزو همین خاطرههاست.
پدرش پزشک بود و از متخصصین. او پسر جوانش را به بیمارستان آورده بود و خرج بستریاش را داده بود تا شبانهروز از او نگهداری کنند. زمانی که من احسان را دیدم همه میگفتند که او ۵ یا ۶ سالی بستری بوده است یعنی احتمالاً زمانی که هنوز ۱۸ سال نداشت. بیمارستان دیگر تبدیل به محل زندگیاش شده بود.
برای سربازها گفت و گو با بیماران معمول نبود. گرچه احوالپرسی میکردیم اما بیماران بستری اغلب با مرد پرستاری میآمدند و با همان پرستار به بخش بازگردانده میشدند. شاید فرصتی نبود و شاید من نیز مانند برخی دیگر از نزدیکی به بیماران میهراسیدم.
همه این مقدمات را چیدم تا به شبی برسم که معاون افسرنگهبان برای پاس شبانه بودم و البته در اتاق افسر نگهبان تنها بودم (در دوران سربازی پیشامد عجیبی نیست اگر از سرباز وظیفه بخواهند کار نیروی کادر پرسنل را نیز بر عهده بگیرد!). یعنی در طول شب میبایست در بیمارستان بیدار مینشستم و سرکشی میکردم و بیمارستان را میپاییدم. یکی از مشکلات بیمارستانی اینچنینی این بود که گاهی بیماران از آن میگریختند و اگر چنین میشد مسئولیت و عواقب سنگینی داشت.
شب از نیمه گذشته بود که به حیاط پشت بیمارستان سر کشیدم تا هم خودی نشان بدهم و هم به نگهبانان سری بزنم که مبادا به خواب رفته باشند. صدای ضجه شنیدم. به پنجره نزدیک شدم دو پرستار را دیدم که دم در اتاقی در یکی از راهروها در تاریکی ایستاده بودند. به پنجره زدم و با ادا و اشاره پرسیدم که آیا مشکلی هست. با اشاره گفتند نه و با دست نیز اشاره کردند که بروم.
گرچه حرکتشان برخوردنده بود اما چندان نامعمول نبود. پرستاران اکثراً مردانی از کادر نظامی بودند و ما سربازان وظیفه معمولاً از پیجویی و درگیری در امور کادر پرسنل خودداری میکردیم. گرچه درجه اکثر پرستاران کمتر از من و همقطارانم بود که ستوان بودیم اما اگر سرباز بوده باشی میدانی که پرسنل کادر حتا اگر مافوقشان باشی برای پرسنل وظیفه تره هم خُرد نمیکنند و انتظار رفتار چندان احترام آمیزی در مقابل زیر دست خود نداری.
بعد آنکه معمولاً ما سربازان وظیفه به بخشها داخل نمیشدیم مگر به حسب دستور. گرچه افسرنگهبان میتوانست، اما در نبود او من از دخالتهای بیمورد پرهیز میکردم. همیشه از کینهتوزی و تلافیجویی رایج در دوران سربازی بیم داشتم.
اما صبح با دیدن صورت ورم کردهی احسان و چشم پانسمان شدهاش یکه خوردم. یکی از همان پرستاران که شب گذشته دیده بودم او را همراهی میکرد. به جلو رفتم و از او پرسیدم آیا چیزی شده، تنها به علامت «نه» سر تکان داد. رفیق سربازم مرا به پشت میز کشاند و خواست که پیجویی نکنم.
در همان حال دوست نزدیکم با خنده بر روی میز خم شد و آهسته گفت که برخی از شبها چند نفری با احسان سکس میکنند. قلبم از درد به هم فشرد. مقصودش تجاوز بود، تجاوز!
از حالت بیخیالی که داشت و لبخندی که زده بودِ، خون به صورتم میدوید. گویی مسأله تازه و عجیبی نبود یا اصلاً مسألهی مهمی رخ نداده بود. چنان مینمود که من از مرحله بسیار پرت افتاده و نادانم.
زبانم بند آمده بود.
احسان را زده بودند. لابد نمیخواسته که همخوابه شود با آنها. او را زده بودند.
احسان یک همجنسگرا بود. پدرش او را به عنوان یک بیمار در بیمارستان ارتش بستری کرده بود. پدرش یک پزشک متخصص بود. او پسرش را در بیمارستانی بستری کرده بود که به او تجاوز میکردند.
پرستاران مردان میانسالی بودند که همگی زن داشتند و احتمالاً بچه. سنشان دست کم دو برابر سن احسان بود. او میتوانست جای پسر هر کدامشان باشد. آنها با او سکس میکردند و زمانی که نمیخواست او را با مشت و لگد وادار میکردند. تصویر وحشتناکی است، میدانم.
امروز از خود میپرسم آیا آنها هم همجنسگرا بودند؟
نه به راستی نه. امروز پاسخ من این است که آنها ولگردی جنسی میکردند، همجنسباز بودند شاید نه همجنسگرا.
اما عمق این زخم بیشتر از آن است که بتوانم در این چهارکلمهای که مینویسم بیان کنم. اگر تصور کنیم که در دمدمای صبح، وقتی آقایان از بستر و از کنار زنهاشان برمیخواستندِ، نقشهی لذتجویی جنسی دیگری میکشیدند، شاید اینقدر هراسناک نمیگشتیم که با خود بگوییم این لذتجویی از پسر جوانی بود که آنها او را به اسم بیمار بستری کرده بودند. احسان بیمارشان بود.
این واقعه را چگونه تفسیر کنیم؟
تنها شاید طرح پرسش در این واقعه کافی باشد.
پدر احسان چرا فرزندش را از جامعه جدا کرد و در بیمارستان تخصصی رواندرمانی بستری دائم کرد؟ چرا به احسان به چشم یک انسان سالم نگریسته نشد؟ چرا جامعه اینهمه به گرایش جنسی واکنش نشان میدهد؟
از سویی دیگر دربارهی رفتار پرستاران چه باید گفت؟ آیا آنان لزوماً و بالذاته تجاوزگر بودند؟ آیا سابقهی تجاوز به دیگر بیماران را هم داشتند؟ یا اینکه در برابر احسان، آن مردان زندار میانسال تبدیل به تجاوزگران تصادفی شدند!؟ آیا هرکسی میتواند بالقوه همجنسباز باشد، آنهم از نوع تجاوزگرش؟
وقتی به لبخندهای همقطارم هنگام بازسازی ماجرای آن شب فکر میکنم با خود میاندیشم آیا او هم اگر فرصت داشت یک همجنسباز متجاوز میشد؟
تأثیر این افکار و پاسخهای احتمالی به مراتب دلهرهآورتر است.
———-
این ماجرا را من بیش از یک دهه پیش تجربه کردم. شما چند نمونه از این اتفاقات را تجربه کردهاید؟ چند مورد تحقیر و آزار همجنسگرایان با انگزدنهای اجتماعی را دیده و شنیدهاید؟
چند دهه و صده است به جای اندیشه و پیدا کردن راه حل برای پذیرش همجنسگرایان در جامعه، همجنسگرایی را حرام میدانیم؟
ما، دست کم در تاریخ تدین خود، خواستهایم تا همجنسگرایی را با مجازاتهای سنگین مهار کنیم اما نتیجه آن آیا جز تحقیر و بیمار قلمداد کردن قشری از مردان و زنان است که در جامعه ما سرکوب میشوند؟
طرد همجنسگرایان، تحقیر آنها، بیرون راندن از دایره دوستان و خویشاوندان و عدم پذیرش آنها در جامعه با بستن شریانهای شبکههای اجتماعی برای آنها، ندادن فرصتهای برابر اقتصادی و اجتماعی به آنها چه حاصلی برای جامعه و چه نتیجهای برای این دسته از انسانها که هموطنان ما، همسایگان ما، دوستان ما و یا خویشاوندان ما هستند، داشته است؟
نادیده گرفتن مسائلی اینچنینی و رد صورت مسأله، راهی به دهی نیست. بازخوانی چنین داستانی به ما هشدار میدهد که در جامعهی ما که همه چیز با نهی و نفی و محافظهکاری فراوان طرح میشود چنین مشکلاتی با ترس و لرز بر روی تاقچههای اندیشهمان خاک میخورد. نتیجهاش هم این است که به جای انجام تحقیق و یافتن راه حل و آموزش آن، مردم عادی دست نیاز به سنت و قوانین معهود اجتماعی میبرند که قرنها از وضع آنها میگذرد تا خود راه حلی بیابند که شاید با واقعیت امروز سر سازگاری نداشته باشد.
و نتیجهی این اهمال آن است که رئیس دولتی که اداره مملکت ما را بر عهده دارد در جمع دانشگاهیان در کمال بیخردی مدعی میشود که ما در ایران همجنسگرا نداریم [۱].
نتیجه چنین اهمالی آن است که احسان و احسانهای دیگر به جای قرارگرفتن در بستر اجتماع و کار و خدمت در جامعه، میبایست تمام عمر خود را در تباری و تبعید و خفقان طی کنند، سرکوب شوند و یا مورد تحقیر و تجاوز قرارگیرند. این نتیجه عملکرد ما و نهادهای برساخته ماست.
خبر تجاوز به زندانیان سیاسی، و بعد خبرهای پیدر پی تجاوز در نقاط مختلف ایران و حتا تجاوزهای دستهجمعی که اینروزها در خبرها میشنویم چه وضعیتی را هشدار میدهد؟
آیا ازدیاد موارد تجاوز به معنی آن است که تجاوزگران معدودی سرعت و دایره عمل خود را گسترش دادهاند یا نه، آن عدهای که تا دیروز تجاوزگر نبودند نیز به جمع تجاوزگران اضافه شدهاند؟
این پیام که جامعهای ساختهایم که در آن هرکسی میتواند بنا به مقتضای زمان و به شکل تصادفی تبدیل به یک تجاوز گر شود آیا جای هراس ندارد؟
پنهانکاری از طرح مسائل و عدم پرسشگری در جامعه موجب مرگ تدریجی اخلاقیات شده است. به علاوه، ترویج زوری اخلاقیات دولتی به نام فرهنگ ایران یا یک دین خاص و قطعاً مشکلات سیاسی- اقتصادی که بر فرهنگ عمومی تأثیری مستقیم دارند منجر شده است تا در اجتماع بحران زدهی ما، تعداد تجاوزگران به احسان و امثال او روز به روز بیشتر شود.
پینوشت
[۱] سخنان احمدی نژاد در جمع دانشگاهیان دانشگاه کلمبیا در جریان سفر سال ۱۳۸۶ وی به آمریکا را در اینجا بخوانید.
* پژوهشگر زبان و تعاملات اجتماعی





