گذر ( که چی؟! )
بین وزنه ها غلط میزنم
و حالم ازشون بهم میخوره
دیگه باشگاه برام جذابیتی نداره
منی که حتی بوی متداول اینجورجاها رو دوست داشتم حالا حالم ازش بد میشه
می دونم برای چی دارم میرم و این وقت رو گوه! میزنم
اما نمی دونم که چی
نه دیگه واسه خودم مهمه که چه شکلی باشم
و نه حتی ذره ای احتمال میدم تهش جذابیتی برای (…)! داشته باشه
اوضاعم حالا خیلی فرق کرده
رضای چند سال پیش با این رضا یا یکی نیست و یا زیاد شبیه نیست
اون رضا دنبال جنس و جنسیتش و رنگ و لعابش بود و
حالا حتی از کلمه جنسیت هم حالم بهم میخوره
هر بار که پام رو می ذارم توی باشگاه حس اولین ورودم به پادگان و ترسی که تمام وجودم رو گرفته بود برام تازه میشه
حس غربت و ترس تنهایی
یه چرخه ی تحقیره
به اینم عادت می کنم و اصلا توش غرق میشم
بذار حداقل یادم نره برای چی





..شاید احتیاج داری تا برای مدتی از همه اینا دور باشی..تا دوباره خودتو پیدا کنی!…
یوسف
به سفر نیاز داشتم، نشد
به آرامش، نشد
به کمی اطمینان به آینده و حداقل حال، نشد
به یه دل خوش، نشد
به برنامه، نشد
و …
مرسی یوسف
رضا دوباره سعی کن…تلاش دوباره
مسافرت…برنامه و….
امیدوارم اینبار بشه…
سعی که می کنم
چشم
به امید و سعی زنده ایم