آبی به پای نهال خوشبختی
2011/11/30
جمع
شش نفره.
پذیرایی با کیک و قهوه و موسیقی «علیزاده»،
گپ و گفتگو و تبریک انتشار کتاب تازه.
خوانش یکی از شعرها.
فسنجان لذیذ نهار روز جمعه
دستپخت تو
دستپخت من.
شوخی و تعارفات شیرین دو خانواده.
چای بعد از نهار، آماده.
آخ که چه لذتی بود!
نشاندن دو پدر و دو مادر کنار هم
اعلام کردن با صدای بلند و با هم
- «ما عاشق همیم»
- «ما با همیم».
آخ که چه لذتی بود!
دهانهای از تعجب باز مانده
سکوتِ در هوا آویزان مانده
نگاههای راه گم کرده و
شاید
شاید
عکسالعملهایی که در رودربایستیِ هم مانده!
شوک و گیجی و گمیای چهار نفره.
ناگهانیِ آرامشی عمیق و دو نفره،
فکر روزهای خوب و گرم آینده.
*
بهشان وقت باید داد!
دیدی وقت رفتن
کتاب تازه شعرت را با خودشان بردند؟
یک دیدگاه
یکی بگذارید →





کاش با دادن وقت بتونن متوجه بشن!