بدرود

•جولای 20, 2008 • 16 دیدگاه

نشد بنویسم
نمی تونم بنویسم
یه مطلب نیمه کاره چند وقت پیش آماده کرده بودم که نشد تمامش کنم
بنویسم چی؟!
بنویسم پسر فعال ترین بود
بنویسم توی آدرس های شش گانه اش بیش از 3000 پست منتشر کرد و اگر هر پست فقط پنج دقیقه کار برده باشه…
بنویسم توی بعضی از آرشیو هاش می شه به گوهر! رسید
آخه چی بنویسم؟!
چی بنویسم که بیننده هاش ندونن؟!
نشد و نتونستم بنویسم
نشد یه متن درست و حسابی برای خداحافظی بنویسم
نشد آخرین تیتر بی تیتر! رو بنویسم
حرف دلم عدد و آمار نبود
اما همین دل نمی ذاره بنویسم
.
.
.
خیلی وقته این رو به کسی نگفتم
اما اینجا می گم:
دوستتون داشتم، دارم و خواهم داشت
مرسی که همراه پسر بودین
.
.
.
بدرود

سخته؟!

•جولای 20, 2008 • ۱ دیدگاه

فکر می کنی سخته؟!
فکر می کنی مثل جون دادن می مونه؟!
چی فکر می کنی؟!
.
فکر می کنی می خوام بگم نه، باهاش کنار اومدم؟!
ولی نه، نتونستم و نخواهم تونست باهاش کنار بیام
وحشتناک سخته
رضا از اون وقتی که خودش رو پیدا کرد
همون وقت که پیله ی ته دل نشینی! رو پاره کرد
از همون موقع فقط با فعالیت نفس کشید
کمک شد اکسیژنش
چه کمک به خودش! چه اگر تونست به دیگری
حالا فکر می کنی باید بگه سخت نیست
باید بگه افسرده نیستم؟!
باید بگه ها ها؟!
.
.
.
این روزا کلی گدایی کردم یه پیام، یه میل، یه اس ام اس، تک زنگ
فقط می خواستم چند دقیقه هم که شده یادم بره باید بنویسم خداحافظ
اما چه فایده؟! به گدا ته مونده ها رو می دن
ته مونده علاقه!، حتی ته مونده توجه!
شاید تقصیر خودم بود
اما مگه نیازمند، مقصر حالیشه؟!
.
.
.
منم آدمم
ماشین نیستم
.
.
.
یکی گفت دفترچه خاطرات بگیر
آخه من توی زندگیم قفل ندارم
نه ذهنم و نه دهنم! و نه قلمم هیچ وقت قفل نداشتن
چطور بنویسم وقتی نیاز به قفله؟!
از چی بنویسم؟!
جز برای خودم، نوشتن چه فایده ای خواهد داشت؟!
.
.
.
مجنونم؟!
من؟!
.
.
.
رفتم پیش داش!
شاید یه حس!، یه دوست داشتن، تسکینم می داد
این بار چند کلمه زیادتر از کوپونم! حرف زد
آخیش!
گوشیم رو نشونش دادم
گفتم می خوایی یکی که خیلی بهت شباهت داره رو ببینی؟!
خندید و گفت آره
نشونش دادم
با تعجب! گفت چکاره است؟!
گفتم، عین خودمه!، مانکنه!!!
خندید
نخندیدم
گفت، پس خیلی به منم شبیه
.
این همه ی تفریحم بود
خریت!
اینکه اون ببینه عکس یکی عین خودش رو توی گوشیم دارم
اینکه چهارتا کلمه بیشتر از زبونش بکشم
همش همین بود
اما تهش تسکین نبود
فقط چند دقیقه فراموش کردم
.
.
.
یه موسیقی تند، یه هدفون، یه ولوم که صداش تا ته بازه
گوشام درد گرفته، اما تسکینی نیست
.
.
.
رضا بنویس
باید بنویسی
ناچاری
از این جملات متنفرم ولی باید تکرارشون کنم تا بنویسم …
شاید بنویسم!

تالار گفتگوی کوششگران دگرباش ایرانی

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

برای رسیدن به تالاری گفتگوی همجنس گرایان
دوجنس گرایان و تراجنسی ها ایرانی
کافی است روی عکس زیر
کلیک نمایید

ihag_f11

خانه هنر به روز است

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

 

پایگاه مرکزی وبلاگ های دگرباشان ایرانی به روز است
اگر مایل به اطلاع از به روز شدن و مشاهده تیتر مطالب وبلاگ های دگرباش در هفته گذشته هستید کافی است روی لینک زیر کلیک نمایید

 

خــــــانــه هنــــــر


July 18, 2008

فراخوان سازمان دفاع از حقوق همـ ــجـ ــنـ ــس ــگــ ــرايان ايراني ILGBTO از وبلاگ نویسان و فعالین جنبش همـ ــجـ ــنـ ــس ــگــ ــرایی

•جولای 19, 2008 • ۱ دیدگاه

لینک به منبع       
توجه: منبع دگرباش است

avatar2 
سازمان دفاع از حقوق همـ ــجـ ــنـ ــس ــگــ ــرايان ايراني Ilgbto اعلام کرد:
قصد در معرفي وبلاگ نویسان و فعالین جنبش همـ ــجـ ــنـ ــسـ ــگــ ــرايی را دارد.
 
»» فراخوان:
اگرشما هم مایل هستید تا فعالیت خود را اعلام نمائید میتوانید با ارسال ایمیل
به سازمان  Ilgbto (سازمان دفاع از حقوق همـ ــجـ ــنـ ــس ـگـ ــرايان ايراني) را مطلع نمائيد.
وبسايت رسمی سازمان دفاع از حقوق همـ ــجـ ــنـ ــس ــگــ ــرايان ايرانی (ILGBTO)
ILGBTO)  Iranian LGBT Human Rights Organization)

www.ilgbto.com

میرزا کسری بختیاری: به روز است

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

برای مشاهده مطالب کافی است روی تیتر لینک های زیر کلیک کنید:

هذیان های من: به روز است

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

برای مشاهده مطالب کافی است روی تیتر لینک های زیر کلیک کنید:

پسرای کوچه پشتی: دل‌تنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

قاتل دختر بچه چهارساله و پدر غیرنظامی قهرمان لبنان؟ ( از وبلاگ آقا اجازه ؟؟ )

•جولای 19, 2008 • بدون دیدگاه

لینک به منبع        
تذکر: منبع غیردگرباش است

دیروز اسراییل و لبنان تعدادی از زندانیان و جنازه های کشته شدگان یکدیگر را مبادله کردند. آن چه جالب توجه بود، تفاوت برخورد دو ملت به این مورد بود. در اسراییل مردم برای مرگ دو سرباز مرزی که دو سال پیش از سوی حزب الله ربوده شده بودند، عزاداری کیدند و در لبنان (بخشی) از مردم از آزادشدگان چون قهرمانان ملی استقبال کردند. در میان این آزادشدگان “سمیر قنطار” قاتل یک پدر و دختر اسراییلی بود که نزدیک به سی سال در زندان بود. او در شانزده سالگی در نیمه شب پس از درگیری با پلیس به خانه خانواده اسراییلی می رود و پدر 28 ساله و دختر چهار ساله اش را به گروگان می گیرد. در درگیری با پلیس او یک پلیس، سپس پدر خانواده را به قتل می رساند و سرانجام در برابر التماس بچه که شاهد قتل پدرش بود، سر بچه را آنقدر به دیوار می کوبد که بچه می میرد. همسر این پلیس که با کودک دیگرش در گوشه ای مخفی شده بود، برای جلوگیری از سروصدای بچه، در وحشت خود دست خود را جوری روی دهان بچه گذاشته بود که بچه خفه می شود.

اکنون باید این جنایتکار بچه کش و اربابانش را بر صفحه تلویزیون ببینیم که چون قهرمانان ملی جشن گرفته می شوند. حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان که ار سال 2006 مخفی شده بود، به خاطر او از سوراخ موش بیرون آمد و او را در آغوش گرفت و بوسید.

این گونه است که معیارهای اخلاقی این چنان به هم می ریزند که همه چیز واژگونه قلمداد می گردد. این کدام آرمان و هدف است که برای آن می توان یک جوان شانزده ساله را پر از نفرت به جایی می رساند که نه تنها بتواند چنین کارهایی انجام دهد، بلکه اکنون پس از گذشت سی سال نیز کوچکترین ابراز پشیمانی نکند؟

درگیری میان فلسطینیان و اسراییل به جایی رسیده است که دیگر مرزی میان گناهکار و بی گناه وجود ندارد. درگیری است که دو بخش بنیادگرای تندرو در دو سوی با انگیزه ها و هدف های ویژه خود با یکدیگر پیش می برند و قربانی آن مردم در دو سوی هستند. سوال می ماند: مردم لبنان آیا تا این اندازه در این جنگ شصت ساله از دید اخلاقی نزول کرده اید که به چنین قهرمانانی نیاز دارید؟

نگاهی انداختم به سایت های فارسی، انگلیسی و اسپانیایی. منابع فارسی همه از روی یکدیگر نوشته اند و گقته اند سمیر قنطار به خانه یک صهیونیست حمله کرد و او را کشت. تنها “امت نیوز” روشن نوشته است که او گروگان ها را از بین برد. (خوب ایت که جمع بسته است. یادتان هم باشد که از بین بردن همان کشتن است): “او در تاریخ ۲۲ آوریل ۱۹۷۹ در حالی كه تنها شانزده سال داشت به همراه سه تن از اعضای گروه فلسطینی “جبهه خلق برای آزادی فلسطین”(به رهبری «جرج حبش») به نام های ”عبدالمجید اصلان”، “مهنا الموید” و “احمد الابرص” با قایق خود را به سواحل شهرصهیونیست نشین ”نهاریا” در شمال فلسطین اشغالی رسانده و با حمله به یك ماشین پلیس صهیونیستی راننده آن را كشته و سپس به محل اقامت صهیونیستی به نام “هاران” هجوم بردند و او را به همراه یکی از بستگانش ربودند و به ساحل بازگشتند. در همین زمان با نیروهای پلیس مواجه و با آنان درگیر شدند .قنطار پیش از دستگیری، گروگان های خود را از بین برد.” نزول اخلاقی ماکیاولیستی را ببینید. نمی گویند گروگان ها چند ساله بوده اند. نمی گویند غیر نظامی و در خواب بوده اند. همه سایت های خبری معتبر انگلیسی و اسپانیایی ماجرا را دقیق توضیح داده اند اعراب و ایرانیان حامی آنها تا این حد نزول کرده اند که در دشمنی با اسراییل هیچ چارچوب و خط قرمز اخلاقی نمی شناسند و با اندازه کافی خوراک به ان بخش تندروی اسراییلی می  دهند که مظلوم نمایی کند.این یک مشتی انسان از خود بی اختیار بی مغز جانی به اسراییل می فرستد تا خود را در میات مردم بی گناه و در اتوبوس منفجر کند و آن یک به تلافی خانه مردم بی پناه فلسطین و لبنان را بر سرشان خراب می کند.

تیتر بی تیتر! 18/07/2008

•جولای 18, 2008 • ۱ دیدگاه

he-paa

»» محمد و علی به کمکتون نیاز دارن
لطفا به
این آدرس برین و اون نامه ای که بعد از تیتر ” Sample Letter to the Canadian Embassy ” هست رو به آدرس هایی که همونجا به صورت مشخص درج شدن  ارسال کنید.

»» اینجا ( یه کار خیلی خوب و جدیده! که به همه ی اونهایی که در گرد آوریش دست داشتن خسته نباشید می گم ) رو که دیدم یاد کوئیر لینک افتادم، بی اراده اشکم جاری شد.
( کوئیر لینکی ها این پرانتز رو می نویسم برای روزی که برگردین، می دونم یه روز دوباره بر می گردین، چند روز پیش اونجایی بودم که…!، امیدوارم نگید از اعتمادمون سوء استفاده کرد، امیدوارم روزی بتونم دلایلم رو براتون بگم و واقعا قانع کننده باشن ) ( کاش می تونستم کاری کنم! )

»» یه کوچولو! دلم خوونه!
از طرفی می گم چه شانسی اوردم که حالا باید بگم …
از طرفی هم می گم کاش می شد و می بودم تا خودم یه جوری درستش کنم
اما …!

»» خیلی کارها موند که انجام ندادم و می بایست انجام می دادم
اولیش و مهمترینش طرح امنیت بلاگرهای دگرباش بود ( طرحی که خودم بهش می گم پیمان مثلث صورتی ) که البته همونطور که قبلا گفتم طرحش رو نوشتم ولی پله ی آخر روی متولی و اینکه آیا با شورا یا بی اون معرفیش کنم گیر زدم و می ذارم اگر بعدی بود دوباره سراغش می رم.
یکی دیگه از کارهایی که باید می کردم طرحی بود به اسم برگ ضرورت، می خواستم برگه ای در قالب پی دی اف، جی پی جی و ورد آماده کنم که تلفن ها و ایمیل های سازمان های حافظ حقوق بشر رو داخلش داشته و هر کسی یکیش رو برای خودش داشته باشه تا اگر نیاز داشت به راحتی بتونه با اون سازمان ها تماس بگیره اما به این هم نرسیدم ( امیدوارم دیگران این کار رو انجام بدن و یک برگه ی مرجع درست بشه )
طرح دیگه ای هم داشتم که البته هنوز به اتمامش امیدوارم و اونم طرحی بود برای آموزش گوگل ریدر و آموزش کار با فید برنر برای بلاگرها که بخش اولش رو در مطلبی برای چراغ نوشتم و ارسال کردم و بخش دومش رو هم شاید همین کار رو کردم

»» از بلاگر شدن می ترسم!
بلاگر؟!
من؟!
هیچ وقت، هیچ وبلاگی، هیچ جا، اندازه ام نبوده
به بزرگی نگیر، سبک تر از این حرفام!
پرنده ها یه دنیا کمشونه!
یه دنیا
هنوز پرنده هم نشدم، ولی حداقل خودم رو کم به در و دیوار نکوبیدم!

»» گه گاه اونقدر سبک می شم که با هر تپش قلب تمام بدنم می لرزه
و گه گاه اونقدر سنگین که حتی نمی تونم نگاهم رو جا به جا کنم
( از خودم بود )

»» من و دل دیوونه
اینو خوب می دونیم
تو دیگه مال من نیستی
( فقط یه تیکه از یه ترانه بود! )

»» ببخشید وقت ویرایش ندارم!

تهران پاتوق: به روز است

•جولای 18, 2008 • بدون دیدگاه