رضا: این رو یکی از دوستان با میل برام فرستاده بود
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد.. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه… نه…. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ “ليلاند استنفورد” بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
جى. دى. سالینجر نویسنده معروف آمریکایى و خالق "ناتور دشت" در سن ۹۱ سالگى درگذشت.
پسر این نویسنده در بیانیهاى اعلام کردهاست که سلینجر عصر چهارشنبه به مرگ طبیعى در منزل خود در نیوهمپشایر درگذشته است.
سالینجر که از نویسندگان مطرح قرن بیستم به شمار مىرود با اثر جاودان خود به نام "ناتور دشت" که در سال ۱۹۵۱ منتشر شد به شهرت و محبوبیت دست یافت ولى در چند دهه گذشته با پیشه کردن انزواى خودخواسته، به ندرت در انظار عمومى ظاهر شد.
بر اساس گزارش آسوشیتدپرس، بیش از ۶۰ میلیون نسخه از کتاب "ناتور دشت" در سراسر جهان به فروش رفتهاست. در زبان فارسی دو ترجمهی متفاوت از این کتاب به ترجمهی آقایان احمد کریمی حکاک و محمدعلی نجفی منتشر شده است. آخرین کتابى که از سالینجر منتشر شد مربوط به سال ۱۹۶۵ و با نام "هاپ وورث ۱۶، ۱۹۲۸" بود.
گفته میشود پس از مرگ این نویسنده مشهور 15 کتاب چاپ نشده از وی در منزلش پیدا شدهاست.
مروری بر زندگینامه سالنیجر
در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزدهسالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتاش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمهتمام رها کرد.
اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناتور دشت به شکل دنبالهدار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.
ناتور دشت اولین کتاب سالینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، بهعنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتابهای ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ – منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانههای آمریکا» – قرار گرفت. تقاضای زیادی برای ساختن آثار سینمایی از رمانهایش وجود داشته اما او با این کار مخالفت میکرد و مشهور است که در مقابل تهیهکنندگی که خواسته بود از ناتور دشت اقتباس کند گفته بود هولدون (شخصیت اصلی ناتوردشت) از سینما خوشش نمیآید. او در مورد انتشار داستانهایش نیز بسیار وسواسی بود. زمانی که بدون هماهنگی ناشری برخی از داستانهای او را منتشر کرد، او اقامهی دعوی کرد و سرانجام کتابهای منتشر شده را جمعآوری کرد.
«فرانی و زویی»، «نه داستان» (در ایران با عنوان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» (یکی از داستانهای آن) ترجمه و منتشر شده) «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» ، «جنگل واژگون» ، «نغمه غمگین» ، «هفتهای یه بار آدمو نمیکشه» و «یادداشتهای شخصی یک سرباز»از جمله آثار کمشمارِِ سالینجر هستند. سالينجر داراي شخصيت پردازي قوي در داستانهاي خود است. او به طور خاصي خانواده گلس را كه معروفترين شخصيتهاي داستانهای او هستند به عرصه كشاند ودر داستانهاي متفاوت از افراد اين خانواده پرده برداري كرد . خانوادهای كه داراي هفت بچه و نابغههايی كه در يك برنامه راديويي به طور مداوم حضور دارند و در دورههای مختلف جز شركتكنندگان برنامه بچه باهوش هستند. اما در اين خانواده بزگترين برادر مرشد ديگران است و او شخصيتي است با نام سيمور. سيمور ابتدا با اشاره كوچكي در يكي از داستانهاي كوتاه با نام" یک روز خوش برای موز ماهیها" حضور میيابد و همانجا پس از گفتگو با دختري كوچک به اتاق خود ميرود و خودكشي میكند.در فرانی و زويی نيز اشاره هايی به او میشود ولی در كتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» سالينجر از زبان بادی پسر دوم خانواده شروع به گسترش و بيان سيمور میكند. اين كه شباهتهای زيادي بين سيمور و خود سالينجر و بادی وجود دارد كما بيش در قهرمانهای ديگر سالينجر با خود او مشخص است. به عنوان نمونه شخصيت هولدن در ناتور دشت نيز از اين قاعده مستثنی نيست. جنبه مهم زندگی سالينجر مبهم بودن او براي منتقدان وهواداران اوست به بيان بهتر نوعی دور از دسترس بودن است به همين دليل اطلاعات زيادي در مورد زندگی روزمره و عادی او موجود نيست.
سالینجر در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ (میلادی) و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک کورنیش در نیوهمپشایر درگذشت.
>>>شما می توانید کتاب "ناطوردشت" مشهور ترین اثر سالینجر را ا ز طریق این لینک دریافت کنید.
تو تاکسی دیروز عصر :
یه پسر بچه با یه آقای جوون جلو نشستهان . بنظر میآد آقاهه عمو یا دایی بچه باشه. بچه ۴ تا ۵ سال داره .
بچه: میدونستی من چطوری بدنیا اومدم؟
آقاهه: نه
بچه : برات تعریف کنم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟
آقاهه (در حالی که کمی جابجا میشه و روش رو میکنه طرف پنجره) : نه عزیزم
بچه :چراااااااااا ؟
آقاهه: آخه زشته
بچه : نه …کی گفته؟ مامانم خودش برام گفته
آقاهه (که دیگه واقعاً بیشعوره و فکر میکنه بچههه میخواد فیلم پورنو تعریف کنه) : ولش کن .
بعد از چند لحظه
آقاهه : وقتی بدنیا اومدی تپلی بودی؟
بچه : نمیدونم … ولی میخوای برات بگم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟ 
آقاهه: نهههههه …زشته
بچه (بهش برخورده حسابی ) : چراااااااااا؟ زشت نیست .
آقاهه: حالاااااا … مهدکودک خوش میگذره ؟
بچه : آره خیلی خوبه
آقاهه: چیا بهتون یاد میدن؟
بچه : شعررر … باااااااازی …. خمیر بازززززی (مکث طولانی) میخوای بهت یاد بدم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟
آقاهه کر میشود …
بچه : آره؟
بچه : آره؟
و بالاخره آقای راننده که از دست آقاهه کلافه شده به بچه میگه بگو عموجون
بچه (کمی گیج و بعد از کمی مکث رو به آقای راننده ) : شکم مامانمو بریدن، من اومدم بیرون 
پن: امروز ۱۴ روزه شدم
خونه اول :
یک روز برفی
تو یه روز سرد زمستونی
یک پسر زمینی
جلوی پنجره اتاق گرمش
تکیه داده به دیوار و یه سیگار وینیستون لایت سفید تو دست راستشه
رو پای چپش وایساده و پای راستش رو خم کرده و گذاشته رو زانوی چپش
بخار از لیوان نسکافه تلخش که روی شوفاژ جلوش گذاشته داره بلند میشه و تو دود سیگار پسرک گم میشه
وقتی میخواد دود سفید سیگارش رو بیرون بده سرش رو بالا میگیره و با تمام وجود و شایدم آرامش فوت میکنه تا دود از بین حصار آهنی پنجره عبور کنه
پسرک داره فکر میکنه
فکر
——————————————————————————————–
خونه دوم :
پسری تو اتاق تاریک دمر دراز کشیده و از پشت پنجره بسته بیرون رو نگاه میکنه
داره برف میاد
پسرک داره فکر میکنه
به پسر خونه اول
———————————————————————————————
خونه سوم :
پسری پشت میز کامپیوترش نشسته و به مانیتورش خیره شده
تند و تند تایپ میکنه
ظاهرا تحقیقی داره تایپ میکنه
اما ….
نه تحقیقی در کار نیست
پسرک داره اطلاعات میده
m 18 teh
v more b
———————————————————————————————
خونه چهارم :
دو پسرک فارغ از تنهایی کنار هم دراز کشیدن
از لای پنجره هوای سرد به اتاق سرک میکشه
پسرک اول خودشو برای عشقش لوس میکنه که وااااااااااااااااااای سرده
و پسرک دوم از خدا خواسته ناز عشقش رو میکشه و ازش میخواد که بیاد تو بغلش
———————————————————————————————
خونه پنجم :
پسرکی دوست داره پسری پیشش باشه
اما
نه کامپیوتری داره باهاش چت کنه و نه موبایلی و نه هیچ
داره به رویاهاش و عشق رویاییش فکر میکنه که یهو صدایی افکارش رو بهم میریزه
پدر : پسرم امروز گوسفندها رو زودتر برگردون
موهام رو کوتاه کردم.. کوتاه ه کوتاه. دلم برای موی کوتاه تنگ شده بود. بازم مثل همیشه خودم زحتمش! رو کشیدم (آرایشگرا درست نمیشنون! )
.. .. ..
دارم فکر میکنم زندگی کردن به چه قیمتی ارزش داره؟.. به چه قیمتی آدم راضی به زندگی کردن باشه؟… زندگی کردن به چه قیمت!؟…… احتمالا تا وقتی زنده است. ولی ممکن ه آدم قبل از مردن از زندگی کردن……… نه.. یعنی آدم ممکن ه فقط زنده باشه نه زندگی کنه. از کجا بفهمیم که زندگی میکنیم یا فقط زنده ایم؟.. میگن وقتی برای خودت زندگی کردی و به آرزوهات رسیدی. اگه زندگیت وقف دیگران بشه چی؟.. من به کسی که بخواد برای خودش زندگی کنه میگم رفته تو قرنطینه. تو فرهنگ ما برای خودت خواستن یعنی خودخواهی.. یعنی تنهایی. کی به یه آدم خودخواه “حق” میده!؟ آدم خودخواه رو تنها میذارن تا به راهی که خواسته بره تا سرش به سنگ بخوره! بعد بیاد بگه غلط کردم و باز برای دیگران زندگی کنه.
“زندگی کردن برای دیگران”…… این جمله (کی میدونه عادت ه یا تربیت یا فرهنگ یا ارزش یا……..) اونقدر تو ذهنم عمیق حک شده که صد در صد مطمین نیستم درست ه یا نادرست. ترک کردن فکر و اندیشه ای که باهاش بزرگ شدی چندان راحت نیست… چون “ترک عادت موجب مرض است”… و هست… بعد از ترک!.. تب میکنی.. میلرزی.. بدنت درد میگیره.. گریه میکنی.. لاغر میشی.. زشت میشی و………. این میشه قرنطینه. فهمیدی حالا.
اگه تحمل کردی بعد میتونی زندگی کنی.
.. .. ..
موهام رو کوتاه کردم. تو قرنطینه که باشی “انرژی” مو درست کردن رو نداری.
خب این روزا سیستم من پوکیده
دردش اینه که کمی خسته است و یه سرویس نیاز داره و برای همین ناز کردنش گرفته
از کم کار شدن پسر تعجب نکنید
تا این سیستم رضایت نده که لایو رایتر روش نصب بشه کار با پسر برای من یکی که سخته
اولین بار که در موردش از یکی از دوستان که مدت بیشتری از من رو باهاش گذرونده بود پرسیدم، گفت:
پسر خوبیه، اما به هر حال روستاییه!
گذشت و گذشت، ( کم کم ثابت شد اون تعریف دوست مشترکمون یه توصیف سطحی بوده )
کنار هم انقدر بودیم تا اون دیگه راحت از خانومش بگه و منم راحت پیش اونم شوهر شوهر کنم،
گاهی اوقات می اومد پشت صندلیم می ایستاد و دستش رو دورم مینداخت و منم خیلی وقتا راحت بغلش می کردم،
گاهی می نشستم روی میز و اون هم سرش رو روی پام می ذاشت و واسه هم حرف می زدیم و …
هم اون روی من تاثیر داشت و هم من سعی کردم روش تاثیر داشته باشم،
یه روز نگهبان های دم در بهم گیر دادن،
یعنی تازه ارشد نگهبان ها عوض شده بود و گیر داده بود،
رفت و جلوی ارشدنگهبانی رو گرفت، بهش گفته بود اینی که جلوش رو گرفتی و داری اذیتش می کنی چند میلیارد از سرمایه ی این خراب شده زیر دستشه و همینطور بهش سپردن و رفتن!، این کسیه که …
کلی ازم تعریف کرده بود و از مسئولیت های جفتمون واسه ارشدنگهبای گفته بود و گفته بود،
از اون به بعد نگهبانی به من که هیچ به بقیه ی کادر بخشمون هم گیر نمی دادن.
( البته یادم نره که رابطه خودم با فرماندهی نگهبانی هم بی تاثیر نبود! )
کلی ازش خاطره دارم،
از کارگری هایی که با هم کردیم،
حرس هایی که مشترک برای بچه ها می خوردیم،
از نصیحت هایی که همدیگه رو کردیم،
و …
روز های آخر برام کمک بزرگی بود
هیچ وقت یادم نمی ره اون بوسه اش
دراز کشیده بودم و خودم رو به خواب زده بود، آروم اومد بالای سرم و صورتم رو بوسید،
اون بوسه فقط یک معنی داشت، دوست داشتن.
و منم دوستش داشتم،
سعی می کرد بفهم ام و همین برام کلی ارزش داشت.
بیانیه شماره 17 میرحسین موسوی از سوی برخی گروهها و شخصیت های سیاسی نشانه به رسمیت شناختن دولت محمود احمدی نژاد ارزیابی شد و برخی تا بدانجا پیش رفتند که سخن از سازش پشت پرده رهبران جنبش سبز با حکومت به میان آوردند. امری که زهرا رهنورد در مصاحبه با "روز" آن رابه شدت رد و به صراحت اعلام کرد: "نه دولت احمدی نژاد را به رسمیت می شناسیم و نه سازش می کنیم بلکه صادقانه پی گیر حقوق و مطالبات مردم هستیم."
با خانم رهنورد در شرایطی مصاحبه کرده ایم که از یک سو فشارها بر میرحسین موسوی، با بازداشت مشاوران و نزدیکان اوافزایش یافته و از سوی دیگر شایعاتی مبنی بر سازش پشت پرده و به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد از سوی او و سایر رهبران جنبش سبز، پخش شده است. اما خانم رهنورد با وجود همه این فشارها و تهدیدها تصریح می کند: "سینه مان را سپر کرده ایم و آماده برای هرگونه تیر و حمله و تروری هستیم."
مصاحبه با زهرا رهنورد، استاد دانشگاه و نویسنده در پی می آید.
خانم رهنورد بعد از انتشار بیانیه هفدهم آقای موسوی، برخی اینگونه برداشت کرده اند که آقای موسوی، دولت محمود احمدی نژاد را به رسمیت شناخته است. چنین برداشتی درست است؟
برداشت شخصی من از بیانیه، این نیست، چون بندهای دیگر همین بیانیه تاکید دارد که تقلبی در کار بوده و انتخابات سالم نبوده است؛ وقتی در بیانیه بر این موضوع تاکید می شود، چگونه چنین برداشتی می شود؟ من فکر میکنم و برداشت من این است که از متن همین بیانیه به وضوح می توان فهمید که آقای موسوی، دولت برآمده از تقلب را به رسمیت نمی شناسد.
ولی اکنون شایعات زیادی درباره سازش پشت پرده آقایان موسوی و کروبی و خاتمی مطرح است و امروز نیز برخی اخبار به نقل از آقای کروبی در مورد به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد منتشر شده است. برخی بیانیه آقای موسوی و سخنان امروز آقای کروبی را به سازش های پشت پرده تعبیر میکنند.
به هیچ وجه چنین چیزی نیست و سازشی در کار نیست. من در آن بیانیه نه تنها هیچ گونه سازشی نمی بینم بلکه آن بیانیه کف خواسته ها و آرمان های مردم است و حداقلی از خواسته های مردم و حکومت می تواند به راحتی این خواسته ها را عملی کند.
ولی حکومت این خواسته را نمی پذیرد یعنی تاکنون نپذیرفته؛ شما فکر میکنید به این خواسته ها تن خواهند داد؟
من نمی توانم آینده را پیش بینی کنم که چه اتفاقی خواهد افتاد و چه خواهد شد، فقط امیدوارم هر اتفاقی که می افتد به نفع ملت ایران باشد و به سربلندی ملت ایران ختم شود.میخواهم بر این نکته تاکید کنم که نه دولت احمدی نژاد را به رسمیت می شناسیم و نه پشت پرده سازش می کنیم.
با بازداشت های گسترده ای که موج دوم آن بعد از روز عاشورا آغاز شد، به نظر میرسد فضا بسته تر از سابق شده و از طرف دیگر شامل کسانی شده که به انقلاب خدمات زیادی کرده اند. به نظرتان این بازداشت ها تاثیری در حرکت مردمی خواهد داشت؟
این بازداشت ها کار بسیار غلط و اشتباهی است که متاسفانه همچنان هم ادامه دارد. بازداشت کسانی که حرفهای آزادیخواهانه میزنند و از حقوق مردم سخن می گویند هیچ محمل قانونی ندارد. باید توجه داشت که آرمان های آزادیخواهانه، دموکراسی طلبی، قانون گرایی و مردمسالاری دینی، پایه های خواسته های مردم است که "رای" نیز در درون همان قرار میگیرد؛ دستگیری ها که چه مردم عادی و چه شخصیت های سیاسی و مطبوعاتی و… را در بر می گیرد، محمل درست و قانونی ندارد. بازداشت شخصی مثل دکتر بهشتی که سمبل همه حق طلبی ها و اندیشمندی های جنبش و یک دلسوز دانشگاهی است چه فایده ای برای آقایان دارد؟ منظورم فقط شخص دکتر بهشتی نیست بلکه او را به عنوان سمبلی از عزیزان دربند می گویم که به خاطر آرمان های بلند و انسانی شان بازداشت شده اند. من همچنین می خواهم مساله زنان را به طور اخص مطرح و تاکید کنم که بازداشت شیرزنان فهیم و آگاه ایرانی، ضربه بزرگی به حیثیت جمهوری اسلامی میزند. زنانی که باید دراجتماع و دانشگاهها مشغول کار باشند اکنون در کنج زندان ها هستند و این موضوع سرافکندگی عظیمی در سطح ایران و جهان برای جمهوری اسلامی به دنبال دارد.
آیا این بازداشت ها و بگیر و ببندها تاثیری در حرکت مردم و جنبش سبز خواهد داشت؟
این دستگیری ها هیچ گونه تاثیری در خواست و حرکت مردم ندارد؛ مردم به شدت آگاه هستند و با شعور بالای سیاسی، مطالبات خود را پی گیری میکنند. اکنون این مردم هستند که پیشروی روشنفکران هستند، حتی روشنفکران ما به دنبال مردم حرکت می کنند.
خانم رهنورد تعداد زیادی از نزدیکان شما و همسرتان بازداشت شده اند؛برادرتان دوبار بازداشت شده و خواهرزاده آقای موسوی نیز به شهادت رسیده اند. این مسائل چه تاثیری در زندگی شخصی و خانوادگی شما داشته است؟
ما با جنبش سبز نفس می کشیم و زندگی می کنیم؛ خود من همیشه از سوی جریان های محافظه کار و واپس گرا سرکوب شده ام اما اندیشه هایم را مطرح کرده ام. متاسفانه فشارهایشان بر زنان آزادیخواه و من متمرکز شده و با اهانت ها و حاشیه سازی هایی که تازگی نیز ندارد و از سالها قبل جریان داشته، سعی در سرکوب ما داشته اند، اما اکنون دیگر حیا را خورده و آبرو را تف کرده اند. زمانی کتاب هایم را اجازه انتشار نمیدادند و کاری کردند که من زندگی کاری و اجتماعی ام را فقط در دانشگاه گذاشتم اما فشارها ادامه داشت. حالا شدید تر شده؛ هدف آنها این است که من وجود نداشته باشم، نفس نکشم و نباشم. حتی زندگی عاشقانه ما را نیز بر نمی تابند و سعی کردند حاشیه ها به وجود آورند اما همگان میدانند ما چه نوع زندگی ای داریم و این فشارها و تهدیدها، هیچ تاثیری در روند زندگی و فعالیت ها و آرمان های ما ندارد.
بیشتر میخواهم بدانم چه فضایی بر خانواده و فامیل و نزدیکان شما که این همه هزینه داده و میدهند حاکم است؟ آیا این هزینه ها تاثیری در رابطه آنها با آقای موسوی داشته است؟
این هزینه ها به خاطر آقای موسوی نیست بلکه به خاطر جنبش سبز است؛ ما فرد گرا نیستیم و فردگرایی نداریم و خانواده و فامیل ما نیز جدا از مردمی که هزینه میدهند نیستند. برادر من یک شخصیت کاملا علمی و متخصص است و هیچ نوع فعالیت سیاسی ندارد اما همچون سایر مردم هزینه میدهد. ما سینه مان را سپر کرده ایم و آماده برای هرگونه تیر و حمله و تروری هستیم.
خانم رهنورد خود شما نیز تاکنون سه بار مورد حمله قرار گرفته اید؛ گفته می شد افرادی که به شما حمله کردند از "خواهران بسیجی" بودند. ممکن است توضیح دهید اصل قضیه چه بود؟
من نمی توانم با اطمینان بگویم که بسیجی بوده اند اما می گویم که ماموریت داشته اندو از یک روز قبل از 16 آذر تا 18 آذر من در ناامنی شدید قرار داشتم. به طور مداوم تعقیب ام میکردند و یک بار سرم ریختند و بارها با حرفهای بسیار زشتی اهانت کردند. یکبار که حراست دانشگاه مرا به ماشین منتقل کرد تا از محل دور شوم، یک موتورسوار دستش را داخل ماشین کرد و گاز فلفل زد که به شدت حالم بد شد و مدتی مریض بودم و خونریزی کلیه داشتم. روزهای دیگر نیز حراست دانشگاه مراقبت میکرد. آن 4 روز تا 18 آذر یا توهین میکردند و یا حمله فیزیکی میکردند و هیچ گونه امنیتی نداشتم اما بعد از 18 آذر دست برداشتند و فعلا که خبری نیست.
شما نمی ترسید از اینکه یکباره حادثه ای برایتان به وجود آورند؟ آیا پیش بینی چنین حوادثی را کرده اید؟
آزادیخواهی و سلحشوری جزو آرمان های من در زندگی بوده و به خاطر همین از مرگ هم هیچ هراسی ندارم. قبلا گفتم سینه مان را سپر کرده ایم و من به شخصه آماده هرگونه تیر و حمله و تروری هستم.
رضا: تیتر پیشنهادی من برای این خبر « علارغم تهدیدهای شدید مقامات دولتی همجنس گرایان روس رژه ی سالیانه خود را برگزار می کنند »
ترجمهی چراغ
شهردار مسکو، که به جملههای همجنسگراستیزانهاش معروف است، بهتازگی گفته است که هرگز اجازه نخواهد داد همجنسگرایان رژهیشان را در شهر مسکو برگزار کنند.

وی این مراسم را «شیطانی» نامید و گفت که رژهروندگان باید مجازات شوند. رژهی همجنسگرایان یا همان گیپراید، مراسمی است که سالانه برای قدردانی و نمایشدادن تنوعهای جنسی در کشورهایی برگزار میشود که حقوق دگرباشان را به رسمیت میشناسند یا میخواهند زمینه را برای پذیرفتن حقوق دگرباشان فراهم کنند.
شهردار مسکو، یوری لوژکوف، در کنفرانسی آموزشی گفت «هیچ نامی نمیتوان به مراسم رژهی همجنسگرایان داد مگر اینکه بگوییم مراسمی شیطانی است. ما به چنین مراسمی اجازه ندادهایم و نخواهیم داد». حتی وی خواستار مجازات دگرباشان رژهرونده شد و افزود: «وقتاش رسیده است که به حرفهای تبلیغاتی مزخرفی که دربارهی حقوق بشر و حفاظت و قانونیکردن آن میزنند پایان دهیم».
نیکولای الکسیوف، کمپینگذار حقوق همجنسگرایان، در پی سخنان شهردار مسکو اعلام کرد «برنامهی امسال رژهی دگرباشان بهرغم مخالفت شهرداری با آن همچنان برقرار است و قصد نداریم که تغییری در آن بدهیم. ما ۲۹ میماه امسال نیز رژه خواهیم رفت».
پارسال رژه در روزی برگزار شد که مسابقهی آواز یوروویژن در مسکو برگزار میشد. پلیس در آن روز الکسیوف و دیگر کمپینگذاران را بهطرز وحشیانهای و آنهم پیش چشم روزنامهنگاران جهان دستگیر کرد و به ونهای پلیس انتقال داد. آنها سرانجام با پرداخت جریمه آزاد شدند.
کمیته گزارشگران حقوق بشر- پیگیریهای انجامشده در مورد پرونده نعمت صفوی، نوجوان اردبيلی که در سن 16 سالگی به دليل همجنسگرايی بازداشت و پس از محاکمه در دادگاه اطفال از سوی دادگستری اردبيل به اعدام محکوم گرديده بود، تا کنون به نتیجهای نرسیده است و هر سه شعبه کیفری دادگاه انقلاب شهر اردبیل در مورد پرونده این نوجوان اظهار بیاطلاعی نمودهاند.
این در حالی است که حکم اعدام نعمت پس از ارسال به دیوان عالی کشور نقض شده و پرونده وی برای رسیدگی دوباره به شعبه همارز در دادگاه کیفری اردبیل ارجاع داده شده است. تاریخ ارجاع پرونده 14 اسفند 87 میباشد بنابراین پرونده مربوطه باید در دادگاه کیفری اردبیل باشد اما برخورد مسئولان قضایی و اظهار بیاطلاعی آنان نگرانی در مورد وضعیت این نوجوان را افزایش داده است.
در سال گذشته یکی از نوجوانان محکوم به اعدام به اتهام همجنسگرایی به نام قاسم بشکول بدون اطلاع به وکیلش اعدام شد و همین امر بر نگرانیها در مورد وضعیت نعمت صفوی افزوده است. در این رابطه با یکی از وکلایی که پرونده چند نوجوان محکوم به اعدام را در اختیار داشته است، صحبت نمودیم. وی در رابطه با احتمال اعدام ناگهانی نعمت گفت: « با توجه به اینکه حکم اعدام این نوجوان نقض شده است احتمال اعدام ناگهانی وی وجود ندارد چرا که باید حکم اعدام پس از تایید اجرا شود. بنابراین یا دادگاه تجدیدنظر هنوز تشکیل نشده و اگر تشکیل شده است حکم اعدام برای بار دوم صادر نشده چرا که اگر صادر شده بود بازهم به دیوان عالی کشور ارسال میگشت.»
در بیانیه سازمان دیدهبان حقوق بشر در محکومیت اعدام سه نوجوان یه اتهام همجنسگرایی اینچنین آمده است: « مجازات مرگ برای نوجوانانی که زير ۱۸ سال مرتکب جرم می شوند طبق قوانين بين المللی ممنوع شده و اين ممنوعيت مطلق است. هم کنوانسيون حقوق کودک و هم کنوانسيون حقوق سياسی ومدنی به صورت خاص مجازات مرگ برای افرادی که هنگام ارتکاب جرم کمتر از ۱۸ سال دارند را منع کرده است. اين قوانين منعکس کننده اين حقيقت هستند که کودکان و نوجوانان با بزرگسالان متفاوت هستند چرا که فاقد تجربه، قضاوت، بلوغ و ديگرخودداری های بزرگسالان هستند. ايران کنوانسيون حقوق کودک را در سال ۱۹۹۴ کنوانسيون حقوق مدنی وسياسی را در سال ۱۹۷۵ به تصويب رساند.»
پیوند های مرتبط:
:: ۱۲ مرد به جرم لواط محکوم به اعدام شدهاند
:: نقض حکم اعدام نعمت صفوی، نوجوان محکوم به اعدام در دیوان عالی کشور
:: بیخبری از وضعیت نعمت صفوی، نوجوان محکوم به اعدام
صحنه اول:
برنامه نود دیشب را دیدید؟ تبریزی ها معتقدند در رای گیری تقلب شده. پر طرفدارترین تیم ایران تراکتورسازی تبریز است که سی میلیون طرفدار دارد! ما خودمان فقط هشت تا اس ام اس فرستادیم و گزینه 3 را انتخاب کردیم. من، خودم، خواهرم، برادرم، پدرم، مادرم، و خودم! مگه میشه پرسپولیس اول بشه؟ حتماً تقلب شده.
صحنه دوم:
تظاهرات می شود. عده ی زیادی کتک می خورند. عده ای کشته می شوند. عده ای زندانی و شکنجه می شوند. کار کی بود؟ حزب الله لبنان! چون ایرانی ها هر چه باشد باز ایرانی هستند… با هم وطن خودشان از این کارها نمی کنند.
صحنه سوم:
باور کنید انقلاب اسلامی سال 57 هم با برنامه ریزی انگلیس بوده. اسنادش هم جدیداً رو شده! اصلاً همه چیز زیر سر انگلیس هاست. انگلیس؟ کی گفت انگلیس؟ انقلاب سال 57 زیر سر فرانسوی ها بوده. مگر ندیدید که امام را فقط فرانسه راه دادند؟ همین الان ببینید که همه جا پر از جنس های فرانسوی است؟ صنعت خودروسازی ما را ببینید که پر است از ماشین های از رده خارج فرانسوی؟ صنعت نفت ما را ببینید که همه ی قراردادهایش با شرکت های فرانسوی است؟ فرانسه؟ کی گفت فرانسه؟ انقلاب سال 57 کار اسرائیل بوده…
صحنه چهارم:
دقت کرده اید که وقتی از پدرها و مادرهایمان می پرسیم 12 فروردین سال 58 چه کار کرده اند، همگی بلا استثنا می گویند که به جمهوری اسلامی رای «نه» داده اند؟! اینجا یک سوال پیش می آید و آن هم اینکه پس 98 درصد بله را چه کسی داخل صندوق ها انداخت؟







