پرش به محتوا

سبز می مانم « از وبلاگ مسعود بهنود »

2010/01/20

رضا: نوشتن این نکته چندان با این مطلب بی ربط نیست.
اونجایی که هستم حساسیت کم نیست. باید تغییری می دادم، پس تمام پوسترهای خامنه ای رو از روی دیوارهای دفتر حذف کردم، نمی شد صد در صد عکس های خمینی و خامنه ای رو حذف کرد، پوستری از خمینی پیدا کردم که در هاله ای از رنگ سبز قرار گرفته و زیرش اراجیف خامنه ای رو نوشته بودن که با بریدن قسمت اراجیف پوستر برای سبز کردن دیوار آماده بود!، از خامنه ای هم فقط یک عکس که زیرش اون جمله ی معروف خمینی ( میزان رای ملت است ) نوشته شده رو روی دیوار زدم، حالا اونهایی که میان دفتر … با یه نگاه معنی دار دیوارها رو نگاه می کنن و گاهی هم گیر! می دن اما در نهایت می گذرن!

پیوند به منبع


مگر نه که سراغش را می گرفتید، سراغ گلرخ را که مدتی خبری از او نبود. این هم نوشته و نقاشی گلرخ که من چنین نامش داده ام. نوشته است

میان تصویر مجازی و حقیقی تهران این روزها فاصله ظریفی هست که "وظیفه" خودم می دانم هر
از چندی برای دوستانی که عبور از مرزهای حقیقی را ممکن نمی بینند روایت کنم.
میان امروز و فردا هم.. برای کسانی که فردا می آیند ..دنبال ریشه های می گردند و در دفتر خاطرات پدر و مادرهایشان دنبال همزمانی رویدادی فامیلی وتاریخی می گردند.. برای آنها که بعد از ما می آیند ما را رسالتیست ، که امروز را آنچنان که چشمهایمان می بیند و در وفادارترین تصویرمان به واقعیت بازگو کنیم. من و دشواری این وظیفه با هم روزها از خواب بیدار می شویم و در شهر می چرخیم و در ترافیک نا تمام تهران چرت می زنیم، من و دشواری این وظیفه با هم به راه پیمایی می رویم.. کتک می خوریم و چند روزی بازگشت آرامش را به ثبت آنچه گذشت اولویت می دهیم.. و بعد باز حجوم تصاویر ..میلیون ها عکس به خاطر سپرده شده با دوربین چشمها. از آن دریچه به واقعیت عریان در خیابان خیره شدن ..و چیزی را برای همیشه ثبت کردن.. میل به " ثبت شدن ".

آیا تصویر پسری که ظهر عاشورا با چشمهای قرمز و سر بند سبز در آن کوچه پس کوچه های انقلاب ، نفس زنان قرآن کوچکش را از جیب در آورد و خواند و بوسید و دوباره به سمت مردم دوید واقعیت داشت؟.. چه کسی جز من این تصویر را ثبت کرده است؟

یا چشمهای وحشت زده من درست دیده است که پیرمردی خندان ایستاده بود مقابل حمله گارد ضد شورش با دستهایش ادای شلیک کردن در می آورد و می خندید؟ .. در مرور وحشت آن لحظه آیا باور کنم که ما هم بلند بلند با پیرمرد خندیده ایم؟

من میل به ثبت شدن تمام آنچه اتفاق می افتد دارم و در میل به این ثبت شدن است که حتی در خیابان خونین مردمی را می بینی مشغول ثبت واقعه.. و در انکار صدا و سیمای غول پیکر دروغ است که این میل، هزار برابر می شود.. و این میل فراتر از ارسال خبری به بی خبران میل به ثبت خودت در واقعه ایست که درتمام بلندگوها انکار می شود…میل به باقی ماندن در پیکره حقیقی مردم ..با همان اضطراب و ذوق و وحشت.
پیکره حقیقی مردم اما همیشه در شهر در حال زندگییست ..حتی روزهایی که قرار نیست خواب دیکتاتور را آشفته کند.. و قرار نیست خیابان با پای پیاده و دست خالی فتح شود..خیابان در دست مردم در حال گذر است.. انگار که مردم نظم شهر را حفظ می کنند .. انگار که مردم فهمیده اند که صاحبان اصلی شهرند و حاکمانشان -همان ها که این روزها نمادشان موتورسواران چماق به دستند- دل به مالکیتی خوش کرده اند که از درون خالیست.. صدای فریاد و تهدید که از رادیو ها و تلویزیون ها شنیده می شود.. همان عربده هایی که باید مو را بر تن سیخ کند و ترس بسازد.. با خمیازه شاگرد مغازه ای همراه می شود که وقتی ازش می پرسم: چی می گن آقا؟.. در همان بعد از ظهر زمستانی خیابان شیراز بقیه پول های شعار نویسی شده را می گذارد جلویم و می گوید: هیچی خانوم ..مثکه این بار خیلی ترسیدن! و این تک جمله را فراوان می شنوی.. و با همین خونسردی. با همان اطمینانی که راننده تاکسی برایم توضیح می داد : "خانوم می دونی ما چرا تو این شش ماه انقلاب نکردیم؟…" با این جمله آغاز می کند و مفصل شرح می دهد گفتمان آشنای اصلاحات را تنیده شده در ادبیات شهری..
من و دشواری وظیفه ثبت واقعیتی که چشمهایم می بیند و گوشهایم می شنود سوار تا کسی ها می شوم ..همسایه را در پیچ پله ها پیدا می کنم.. از همکار قدیمی ازمردم زادگاه دورش سوال می کنم .. در نگرانی تسلط صدا و سیما میان من و همشهری هایم به سنگرهای فراوان و متعددی از نبردهای روزمره می رسم..نبرد های ریز و فراوان در خاک ریزهای زندگی های شخصی..

آنجایی که کارمند دولت با اصراری باور نکردنی هفت ماهیست که ورود و خروجش را با خودکار سبز امضا می کند و این تمام کاریست که در محیطی نفس گیر به حکم نان می تواند انجام دهد.. و "این تمام کار را".. هفت ماهیست با اصرار تکرار می کند.

آنجایی که عمه خانم، معلم دینی دبستانی در جنوب تهران هفت ماهیست برای بچه ها ظلم را روایت می کند.. و نا پایداری باطل را.. و مذهبی نبودن حکومتی که معلم های دینی اش هم در خیابان کتک خورده اند.
آنجایی که دایی احمدی نژادی را همه فامیل شناخته اند وجوانترها در هر مراسم جمعه ظهر و چلو کباب در امنیت خواهر زاده گی هر هفته از دایی جان می پرسند: راستی رأی ما کجاست؟..و دایی نه در خیابان و نه در محیط کار و نه در جنگ قدرت که نشسته پای سفره فامیلی ..باید که پاسخی پیدا کند.. که دیده است سوال پا بر جاست..دنبال جواب است.. پرسشگر خواهر زاده است. و نمی شود از او گذشت ..نمی شود از سفره با صفای جمعه ظهر ها آسان گذشت.
پیکر حقیقی مردم در شهر پخش است و در این پراکندگی سنگرهای بسیار ساخته است و ایستاده است با تمام توانی که از خودش سراغ دارد
سنگرهای فراوان شاگرد و معلمی ..فروشنده و خریداری.. رئیس و کارمندی ..پدر و فرزندی ..کارفرما و کارگری .. دیالوگ های بی شمار روزمره .. حلقه های به هم چسبیده جنبشی که آخرین و پر رنگ ترین حلقه اش خیابان است.. آنجا که در قراری نا نوشته در رسانه های رسمی.. و در قراری ثبت شده در اضطراب اسپری و شب و دیوار.. مبارزان کوچک خاک ریزهای روزمره به خیابان می روند.. به سنگر بزرگ که همدیگر را ملاقات کنند.. که یادشان بیاید که بی شمارند.. و یادشان نرود که همشهری و خاک ریزهای کوچک زنده اند..و شهر مثل همیشه در دست مردم است.. صاحبان اصلی خانه ها محله ها خیابان ها کلمه ها ..گفتگوها.
من و دشواری ثبت وضعیت اکنون در شهر می چرخیم .. اما آیا من توان نظاره کردن آنچه می گذرد را به تمامی و از جایی بالاتر از سنگر کوچک خودم دارم؟ .. نه ..من دیگر نه یک روایت گر آنچه می گذرد که سازنده لحظه اکنون و اینجا هستم..
من در همین تاکسی نارنجی.. در این روز بی مناسبت.. نرسیده به تجریش..هنگام عبور از کنار سربازانی که جلیقه سپاه به تن دارند و صورتشان را با چفیه ای سیاه و سفید پوشانده اند و دستشان کلاشینکف های سیاه هست.. دیگر ناظر جریانی بیرون از توان خودم نیستم .. در کیف سبز من اسپری سبزی هست و بیانیه هایی که در آن بعد از ظهرخلوت شرکت پرینت گرفته شده.. و ماژیک سبزی که روی تلفن عمومی برای همشهریم امید می سازد وپولهایی که روی تک تکشان نوشته شده "امیدوار باش" و زیر آستینم دستبندی است که باز شدنش برایم ممکن نیست و سبز است و کلاشینکف ها را که می بینم بافشار می برمش عقب تر..و آستیم را می کشم پایین..که تماسش با پوست دستم باقی بماند.. حتی اگر زیر سایه کلاشینکف ها دیده نشود مهم نیست..ما از جلوی ایست های وحشت می گذریم ..ما از اینجا می گذریم..ما بی شماریم.. و آنکس که اسلحه به دست گرفته زودتر از ما خسته می شود.. و هنوز صدای اسپری برای ما ذوقی می سازد که ساختن این سایه وحشت برای سازندگانش همراه نمی آورد.
نه من را توان ایستادن و نظاره کردن نیست.. من به تمام آن جرمها که در صدا و سیما روزی هزار بار تکرار می شود متهمم.. و این سپاهیان جوان با صورت های پوشیده و ابروهای اخم کرده: "مبلغان ترس" با آن لباسهای جنگی وسط شهر، فاصله من تا زندانند..همانجا که قسمتی از مردم شهر در آن زندگی می کنند.. و این روزها مردم شهر دو گروهند… آنها که در زندانند.. و آنها که منتظر صدای زندانیان…و این دو گروه همشهریند…میان این دو گروه دیواری هست که شهر را از زندان جدا می کند.. و مادری را از فرزندش..دانشجویی را از همکلاسیش..همسایه را از همسایه …مردمی از محله های مختلف شهر رفته اند پشت این دیوار.. محله جدیدی ساخته شده.. ترکیبی از تمام پراکنده گی های تهران بزرگ..محله اغتشاشگران تهرانی..محله دانشجویان ..محله نویسندگان..محله اصلاح طلبان ..محله مردم سبز…چه محله با صفایی می شد اگر بازجو ها نبودنند.. و دیوارهای انفرادی.. خانه متری چند هزار تومان می شد در این محله رویایی.. در این بهشت پشت دیوار.. اگر که دیواری نبود.. و سربازانی با چهره های پوشیده در خیابان.. خسته از سنگینی کلاشینکف در جنگ با سایه ها ..
نه من را توان نظاره کردن و روایت کردن نیست.. من و دشواری این وظیفه در سنگر کوچکمان نشسته ایم..مداد رنگی هایم را چیده ام دور تا دورم..مداد سبزم کوچک شده است.. از بس که فشارش داده ام روی کاغذها.. و زیر بیانیه ها که سیاه و سفیدند.. برای آنکه دل همسایه نگیرد از برگه های بی رنگ. من صدای مردم را می شنوم..تک به تک.. در سنگرهای کوچکشان..دیالوگ های روزمره اشان را به خاطر می سپارم بی فرصتی برای نگارش برای دیگری تعریف می کنم.. ذوق حضورم را در امنیت جاری در کنار پیرمردی که ربان سبزی به فرمان تاکسی اش گره زده.. و در آن امنیت مطبوع در فضا از من می پرسد: از دانشگاه چه خبر؟.. و من برایش از سنگر دانشگاه می گویم با حوصله و جزئیات.
من را توان ثبت آنچه که می بینم نیست..من و شهرم در هم تنیده شده ایم.. همان شهری که مشغول مبارزه است و آنچنان که سرکوب عمومیت یافته مبارزه هم گسترش یافته است..در زمان های نزدیک راه پیمایی ها موبایل های همه با هم قطع شده است.. اس ام اس های همه نمی رسد ..دسترسی به خبر برای همه مصیبت است و به سبب این مصیبت برابر است که پویشگران سبز همه جا حضور دارند و سنگرهای ریز پا بر جا.. و به سبب همین گستردگی است که آنجا که پیکره مردم اراده کند.. به ناگهان شهر تغییر می کند.. در فاصله دو خیابان.. ترافیک به تظاهراتی ماشینی بدل می شود.. برق در چشمان همان مرد خاکستری ماشین کناری می درخشد و دستش را به نشانه پیروزی از پنجره بیرون می آورد.. یا حسینم را به لبخندی و میرحسینی پاسخ می دهد. تا جایی که چشم هایم کار می کند ماشین است و صدای بوق های ممتد..فریادی که از حنجره شهر بلند می شود و به محض پیچیدن در خیابان کناری خاموش می شود ..شعوری مشترک که نمی خواهد شیشه ای شکسته شود و بدن بی گناهی مجروح …
تهران این روزها پر از سنگر های کوچک است.. همان ها که به شعر و ضرب المثل و طنزهای شهری زنده است. به مرور خاطره و استوار بر شبکه های انسانی تخریب نشدنی.
پویشگران سبز به آشتی و با دستهای خالی "همراه" می سازند.. کلاشینکف به دستها به سختی و با هزینه بسیار دشمن..
دشمنی که همشهریست. هم زبان است.. برادر است..پسر عموست..همسایه است ،حتی پشت دیوارهای زندان. دشمنی که خیالی است.. که درواقعیت همه ایرانی اند…سبزها در تمام مکان هایی که من می شناسم مشغول تکثیر این واقعیتند.. "که پیروزی ما در شکست دیگری نیست.." لا به لای گرداب نفرت و ترسی که صدا و سیما می سازد سبزها پیوسته مشغول تقسیم سر خوشی روز پیروزی اند ..مشغول نشان دادن حظ با هم بودن به دیگری و شریک کردن او در شعف هم مسیر بودن..هم داستان بودن.. هم شهری بودن.
به حمایت از سنگرهای کوچک روزمره.. جای روایت متکثر و پیچیده آنچه می بینم.. به سنگر کوچکم بر میگردم.. و مداد رنگی هایم را یکی یکی می تراشم.. کاغد های سفیدم را می چینم دور تا دورم..
وصدای تو را مرور می کنم
چند شنبه بود؟..صبح بود یا شب؟ .. باران می آمد.. یا خورشید داغ می خورد به آسفالت خیابان؟..
در فصلِ جنبش سبز بودیم که به من گفتی :
گر حکم شود که سبز گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: