پرش به محتوا

ساقی قهرمان: من و جسدهامان

2010/07/02
by

پیوند به منبع

ما ——- دو جسد ——- روبروی هم ——- چشم توی چشم

یکبار از روی من تو می پری ——- وقتی شکار خیابان بودم ——- یکبار از روی تو من ——- وقتی روی خیابان خشک با جوی خون دربدر ——- و، ایستادی ——- انگار ——- پرچم ——- انگار پرچم ——- انگار پرچمی که بار اول ست که بالا می رود ——- که بوزد ——-

چشمهای خودم توی دست و روی سینه و سر و پا — زل- از حدقه ——- پرچم نبوده ام هیچ این خط را ادامه می دهیم و هم را تولید می کنیم باز ——- چشم توی چشم —— اما گرفته ام خود را تا این بالا در اهتزاز —— روبروی تو —— منتظرم پرت میشوی از خون با یک خیابان با یک حیاط خلوت با راهی که پیچ خورد همچنان که می رود تا انتهای تمام ادارات و انتهای تمام مجالس و انتهای تمام دربسته ها و بازها و دیدارها و مشت می شوی زیرا من صورتم مهیب —- پشت شیشه ——- چسبیده به تصویر تو — با خون ——– و توضیح میدهم با کلامی شمرده بی هیچ لهجه ای که آشنای تو نیست : خوشوقتم، ما دو جسد، روبروی هم چشم توی چشم، تو یکساله، هم عمر اعتراض —- من سیساله، هم عمر انقلاب، سلام (سلام) — این خط را ادامه می دهیم و تولید می کنیم هم را باز، چشم توی چشم، عزیزترین، و اینبار، چشمهایم را از دستت خارج می کنم، نگاه نکرده بودی وقتی مرده بودم، حالا تا انتهای راهی که رو به پشت سر دارد، نگاه کن و دور بزن، حالا نگاه کن تا انتهای راهی که رو به پیش رو دارد، و دور بزن،

تا چرخ می زنیم، ما مرده های شاهدیم بیرون پریده، و زنده ایم، زیرا ما را بی اجازه ی ما سر بریده اند و سرهامان را بی اجازه ی ما از طناب منفجر کرده اند و بی اجازه ی ما از خط خارج کرده اند و بی اجازه ی ما از خیابان خالی کرده اند و ما را بی اجازه ی ما از خون پاره کرده اند و ما را بی اجازه ی ما آن روزها که تو رای خود را می دادی هنوز از دست، بی هیچ و با تردید و اینجا که امروز خیابان آخر است، جایی بود مثل باغ بهشت، از آنجا که آنروز نگاه می کردی از لابلای جمعیت وقتی که من رفتم -  بالا – آویزان از میانه ی میدان

این تصویر را برای تو اینجا قاب می کنم —– تو یکساله ای —– هم عمر اعتراض —— من سیساله ام —— هم عمر انقلاب

یک روز از پنجره از درز در از پشت دیوار از لابلای کوچه در خیابان دلهره و شوم با صدای بلندگوها که اسم من را می خواندند تا دستم را بالا ببرم — نگاه کردم — تو روی سینه ی من بودی سی سال پیش یکساله — دستهایت را از دور گردنم وا کردم سرت را کوبیدم به دیوار ریخت روی دامنم —– این سرنوشت تو بود تا از سرنوشت من جدا باشی —— این سرنوشت من بود تا روی سینه ات سیگار پایین نیاورد دستی که دست من را نزدیک دستبند می برد

و ماندیم —— مرده —— که شاهد باشیم —— هم را تولید کنیم باز دربدر —— اینجا ——- چشم توی چشم و یادمان باشد ما خیل-ایم،- سی ساله حتی وقتی تو یکساله ای سی ساله و یک به یک می غلتی توی خون من که ریخته بود اینجا وقتی تو زنده بودی و رای می دادند چشم توی چشم و انگار

این حقیقت ست —–  قاتل من بودم —– درست —— حاشا نمی کنم —— اما اگر نمی مردمت تو را می خورد —— بی آن که زنده باشی در یک هنوز

هنوز

No comments yet

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: