Skip to content

خاطرات عشق ممنوع: سفری دیگر

2010/09/10
by

پیوند به منبع

سلام به تمام دوستان .

دلمون براتون تنگ شده بود هر چند کوتاهی از ما بوده. امروز دلم گرفته بود گفتم بیام با شما درد دلی کنم. ما عادت داشتیم وقتی از خاطرات روزانه مان مینویسیم نیمه پرش رو بگیم و  آه و ناله سر ندیم. اما خب گاهی هم باید از دلتنگی ها نوشت .

الان بیش از 5ماه هست که ترک دیار کردیم و غربت نشین شدیم. در این مدت اتفاق های تلخ و شیرین زیادی داشتیم . دوستان زیادی پیدا کردیم و مشکلات زیادی را هم پشت سر گذاشتیم.

هنوز وقتی فکر می کنم که چگونه به این جا رسیدیم خودم انگشت به دهان می مونم. چگونه مقابل همه ایستادیم .چگونه دو تنه جلوی خانواده هایمان ایستادیم و در اخر چگونه فرار را بر قرار ترجیه دادیم .

یادم میاد هفته اخر زندگیمون مثل فیلمهای سینمایی شده بود .

باید اینطور شروع کنم ما بعد از اینکه  تصمیم گرفتیم برای رهایی از مشکلاتی که برایمان به وجود اورده بودند و از همه مهمتر این که می خواستن ما رو از هم جدا کنند رفتیم تهران خانه گرفتیم .با شور و شعف فراوان خانمون درست کردیم وسیله خریدیم و…

جالب اینجا بود هر دوستی یا همسایه که می اومد خانه ما ،از اینکه می گفتیم اینجا ما دوتا هستیم و دانشجو تعجب میکرد و می گفتن خانه شما اولین خانه مجردی که ما اینطور دیدیم مثل این می مونه خانه تازه عروس و داماد باشه و…

وای که چقدر با هیجان و شوق زندگیمون رو درست کردیم . چطور وسایل می خریدیم و با چه ذوقی خانه مان رو درست کردیم اما خب ما گناه کار بودیم و این عشق ،ممنوع بود!!!

آره .عشق ِممنوع. اما همین عشق ممنوعی که ما در دل داشتیم بر جبر زمان پیروز شد و در نهایت الان ما کنار هم هستیم .

اگر بدونید ما چقدر سختی کشیدیم و چگونه هجرت کردیم حتما مثل ما قبول میکنید که عشق معجزه میکند .

نمیدونم. مگه ما چی می خواستیم جز اینکه دو تا انسان عاقل و بالغ بودیم که تصمیم گرفته بودیم با هم و کنار هم زندگی کنیم؟

یادم میاد در سالگرد آشناییمون و هفته ولنتاین ما داشتیم به این فکر میکردیم که چکار باید کنیم این بار به کدوم شهر برویم نکنه مارو جدا کنند و…

من شبها به حدی با با استرس میخوابیدم که تا صبح چندین بار با کابوس و التهاب بیدار می شدم . گاهی هم چنان تکان می خوردم که حسین  رو هم از خواب بیدار می کردم .یک روز به حسین گفتم :"خب حالا از اینجا هم رفتیم تا کی باید با ترس لرز زندگی کنیم تا کی باید فرار کنیم مگه این زندگی میشه ؟" با هم صحبت کردیم و  همچنین دوستی که خارج از ایران بود  و تصمیم گرفتیم که باید گذاشت و گذشت .البته نه به این راحتی که من میگم . من عاشق ایران بوده  و هستم .من هیچ وقت به خیالم هم نمی رسید یک روز بیشتر از 1ماه از ایران و خانواده ام دور باشم .من ایران رو با تمام بدبختی هاش دوست داشتم .من عاشق مادرم بوده و هستم . اینها چیزهای کمی برای من نبود که به راحتی بتونم ازشون بگذرم. من تا یک ماه قبل از اومدنم ،به ذهنم هم خطور نمی کرد که روزی برای زندگی و زمان نا معلومی از ایران بروم .ولی شد.

بعد از اینکه تهدیدات با اوج خود رسید و مشورت با چند تن از دوستانمون تصمیم نهایی رو گرفتیم . ما میرویم تا با هم بمونیم.

Advertisements
No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: