Skip to content

نـه دخـتــر نـه پـســر: سـلام آقـا دختــــــره

2010/09/10
by

رضا: این اونان که باید به حال میزان حماقتشون گریه کنند، نه شما.

پیوند به منبع

از صبح سرپا بودم ، این شلوار اون پیراهن رو تو دستام گرفته بودم ، شکافتنیها رو شکافته بودم ، سردوزی کردنهارو سردوزی کرده بودم ، اتو کردنیهارو اتو زده بودم ، خسته بودم ،
لحظه رفتن به خانه بود
جلوی آینه ایستادم ، موهایم را مرتب کردم ، با آقای … خداحافظی کردم ، و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم
مردم در صف ایستاده بودند ، منم در آخر صف ایستادم ، خستگی یک روز کاری در تنم رسوب کرده بود، باز مثل همیشه غرق آرزوهای محال بودم که با صدای بلند دو موتورسوار به خود آمدم
دو موتور سوار ، دو پسر ، دو مرد خدانشناس جلوی ان همه آدم در صف اتوبوس به من گفتند:

سـلام آقـا دختــــره

و بلند بلند خندیدند،همه برگشتند به من نگاه کردند، دلم می خواست از صف اتوبوس خارج شوم اما چاره ای نداشتم چون باید با اتوبوس میرفتم زیر نگاه کنجکاو دیگران سوار اتوبوس شدم ، در تمام مسیر با بغضی سنگین از شیشه پنجره به بیرون نگاه کردم تا مبادا نگاه کنجکاو مردم غم نشسته بر دلم را سنگینتر کند
تو خندیدی و رفتی ، اما بدان وقتی تو بلند بلند خندیدی و همه صدای خنده هایت را شنیدند،
من روی صندلی اتوبوس آرام آرام گریه کردم و کسی صدای گریه هایم را نشنید.

One Comment leave one →
  1. 2010/09/10 21:24

    😥

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: