Skip to content

یادداشت های من برای او: رفتیم …

2010/09/12
by

رضا: براتون آرزوی موفقیت دارم، آرزوی روزهایی آروم و شاد.

پیوند به منبع

وقت رفتن شد و رفتیم از این دیار

خسته

با کمر درد

با تاول زدن پایی که بیش از  ۴٨ ساعت تو کفش محبوس بود

با اتوبوسی که به اسم سوپر وی آی پی بود و اما نبود

حتی تا لحظات آخر هم …

برای بدرقه کسی نبود

هیچ کس

حتی مادرم ، حتی مادرش

و حتی پدری

و …

رفتیم و رسیدیم

از این دیار به دیاری غریب

و ترس

ولی با دیدن بچه ۶ ماهه و پدری که از عصبانیت و فشار عصبی در جواب گریه های قد و نیم قدش سیلی محکمی …

چه شد ما را ؟؟

چه شد آنها را ؟؟

دوست نداشتم و نداشتیم که یه جورایی فرار کنیم از این دیار

اما

رفتیم . به امید بهتر شدن اوضاع

شاید دیگه پدر و مادرم آرزوی مرگم را نکنن و پدرم کمر به کشتنم نبندد

پدر !!! مادر !!!

آه که هیچ کس ما را نفهمید

آه که ترس و کابوس شبانه امان از ما برده بود

آه که این چند روز آخر چه کشیدیم

آه که چند بار مردیم و زنده شدیم

آه که چه سخته که برای همیشه از مملکتت بری و کسی بدرقت نیاد

آه که چه سخته

هیچ کس …………………….

برامون دعا کنید بچه ها

برامون دعا کنید

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: