Skip to content

نصفه دکــتر: خودم را میشناسم!

2010/09/24
by

پیوند به منبع

-عزیزم مطمئن باش یه دوره چند ماهه که با هم کار کنیم درمان میشی!
-ولی خانم دکتر من مطالعه زیاد کردم، فکر نمیکنم مساله ای که در حال حاضر باش درگیرم یه جور بیماری باشه.
-خیالت راحت، فقط هر چیزی که بهت میگم رو بهش عمل کن.
-چشم.
.
.
.
-دکتر الآن 6 ماهه که با هم کار میکنیم من پیشرفتی ندیدم، همه حسم سر جاشه.
-ببین تو فقط باید غریزه خودتو کنترل کنی.
-ولی دکتر من با هر دو جنس می خوابم، فکر نمیکنم این حسم صرفا غریزی باشه.
– اشتباه میکنی، یه جورایی خودتو کنترل کنی حل میشه.
.
.
(جرقه یه رابطه جدید با همه درگیری هاش و مشکلاتش و کنار گذاشتن هرچی جنس مخالفه)
.
.
(یه شکست سخت…)(این دفعه میرم پیش این دکتره که علی معرفی کرده،کارش درسته…)
-دکتر خیلی حالم گرفتس(تو 3-4 جلسه کل زندگیم رو گفتم)
-عزیزم من برات سیتالوپرام مینویسم بخور خوب میشی.
-آخه دکتر سیتالوپرام که فقط غریزه جنسیم رو سرکوب میکنه!
-خوب بذار فعلا سرکوبش کنیم تا بعد کم کم مهارش کنیم.
-دکتر میخوای احساساتم رو هم با دارو مهار کنی؟! مگه میشه؟!!!
.
.
.
(جرقه یه رابطه جدید، یه چیزی به اسم عشق)
چقدر روزام قشنگ شده خدا! صبح با تلفنش بیدار میشم، صدای گرمش قلبمو آروم میکنه. خدایا این با همه فرق داره.
"هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آینده…"
مسافرت کیش به اندازه کل عمرم برام لذت داشت، صدای گرمش وقتی توی کنسرت داشت در گوشم آواز میخوند از ذهنم پاک نمیشه. وقتی داشت با مردم واسه کارش سر و کله میزد دلم میخواست بغلش کنم و فشارش بدم یه گاز سفت هم از لپش بگیرم.اون روز که اومد دانشگاه پیشم سرمو بالا گرفته بودم دوست داشتم به آدم و عالم فخر بفروشم بگـــــم: این که می بینی اینجا وایساده زندگی منه.
یه شب وحشی بهار بالای صفه بودیم، مامانش زنگ زد: اردوان بدو بیا بابات حالش خوب نیست.
-تو زود برو خونه من خودم میرم،فقط زود به من خبر بده نگرانت نشم.
-باشه!
2 ساعت بعد مامانش: اردوان با توئه؟! نگرانش شدم!
-نه منم خودم به گوشیش زنگ زدم جوابمو نداد.
خدایا کجاست؟! دارم دیوونه میشم.
آخر شب رفتم در خونشون، خواهرش مثل ابر بهار اشک میریخت!
-الناز تو رو خدا بگو چی شده؟!
-داداشم! داداشم…!
زندگیم به هم ریخت! دنیا جلوم سیاه بود. دلم می خواست بمیرم.سیل داروی اعصاب و مشروب زندگیمو تا یه مدت زیاد به هم ریخته بود. به اصرار مامانم دوباره رفتم دکتر، روانکاوی، روانپزشکی، رواندرمانی و هر چیز دیگه ای که واسه این جماعت پول میسازه رو تجربه کردم.
"دیگران چون بروند از نظر از دل بروند/تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی"
چند ماه گذشت حالم بهتر شده بود، روزام رو با جنس مخالف سر میکردم، شبا میومدم توی روم میتابیدم، به اولی می گفتم سلام میگفت پوزیشن؟ به دومی گفتم از کجای اصفهانی؟ گفت:به تو چه؟ به یکی گفتم ببین من دنبال بی اف و اینا نیستم، اینجا اومدم شاید فقط برای صحبت، شاید تویی که از جنس منی، احساسات منو درک می کنی، بهتر از اون دکتر که فقط ذهنش با تئوری پر شده منو درک کنی!!! گفت: برو بابا حال نداریم… و کلی از این افراد دیگه.
بعد از این زندگی پر فراز و نشیب حالا به یه جایی رسیدم که خودم رو میشناسم! میدونم که احساساتم به کدوم سمت گرایش داره. الآن نزدیک به یک ساله که آروم میرم و میام، نگاهمو از هر کسی میدزدم، ولی بعضی وقتا دلم میسوزه برای خودم که حتی حق اینو ندارم که ابراز اونچه که هستمو بکنم. مامانم خوشحاله میگه مامان دیدی بالاخره خوب شدی! من خیلی واست دعا کردم!
الآن که اومدم اینجا و این محیط مجازی رو ساختم فقط به این امید بوده که دوستانی اینجا پیدا کنم از جنس خودم، با احساساتی شبیه به خودم. حداقل اینکه با این شخصیت مجازی بتونم اون چیزی که هستم رو به دیگران نشون بدم نه اون چیزی که مامانمو بابام و استادم و دوست قدیمیم میخوان باشم.

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: