Skip to content

سکوت تلخ: اینترنت

2010/09/28
by

اولین وبلاگی که پسر با آن آشنا شد، وبلاگ رضاپسر بود. عکسی که بالای صفحه خودنمایی می کرد، خبر از دنیایی متفاوت می داد. حال و هوای آن روزهای وبلاگ رضا، با امروز فرق داشت. در وبلاگ رضا با عشق  آشنا شد. عشقی که دور بود از هرگونه استدلال و دلیل منطقی و علمی. عشق به همجنس. همان چیزهایی را می خواند که در وجودش حس می کرد.

پیوند به منبع

سال اول دبیرستان برای پسر همراه بود با آشنایی با اینترنت و دنیای مجازی. همزمان با شروع مصرف داروهای کاهنده اضطراب و آرام بخش و پس از چند جلسه ملاقات با روانپزشک بود که پسر پا به دنیای جدیدی گذاشت. دنیایی که در آن ترس معنایی نداشت. دنیایی که به پسر اجازه داد بدون دلهره، به دنبال هویت مبهم و ناپیدایش بگردد.

از همان روزهای اول آشنایی با کامپیوتر و اینترنت، پسر به دنبال عطش کهنه اش که شناختن خودش بود، رفت. با اطلاعات دست و پا شکسته ای که داشت کورسویی از امید پیدا کرد. آن روزها دولت اصلاحات بر سر کار بود و جامعه پر بود از ژست های روشنفکرانه. دنیای مجازی هم به موازات جامعه آن روز ایران، تا حدودی می توانست آزادی را تنفس کند و محدودیت های شدیدی که امروز می بینیم، وجود نداشت. دسترسی به اطلاعاتی که امروزه ممنوع است، آن روزها به مراتب ساده تر بود. با سرچ کردن در گوگل به چند سایت و وبلاگ رسید.

اولین سایتی که موجب شد پسر به شناختی اندک از خودش برسد، سایت نوین ج*ن*س*ی بود. صفحه اول سایت پر بود از لینک های پزشکی و علمی. و پسرک قصه ما هم که عمری در عطش دانستن سوخته بود، مثل بیابان گردی تشنه، تک تک مقاله ها را نخواند، بلکه خورد. چیزهایی می خواند که یک عمر آنها را حس کرده بود. از گرایش های متفاوت خواند. نتایج تحقیقات علمی در مغرب زمین را خواند. نام نویسنده سایت، دکتر شیرمحمدی بود. پسر به دکتر شیرمحمدی ایمیل زد. چه درد و دل ها که با دکتر نکرد، و دکتر در اوج مردانگی و مهربانی، با آرامش جواب تک تک سوالات پسر را می داد. بعد از مدتی دکتر به پسر گفت که باید مراجعه حضوری کنی و صحبت ها رو ادامه بدیم. اما پسر نمی توانست. جرات نداشت در دنیای واقعی از درونش صحبت کند. دکتر را راضی کرد تا رابطه مجازی ادامه پیدا کند.

از آنجایی که به زبان انگلیسی تسلط داشت، و به دلیل محدود بودن مقالات علمی ترجمه شده به فارسی، پسر خودش دست به کار شد و کارش شد روز و شب بالا و پایین کردن سایت های انگلیسی زبان.

با اطلاعات ناقصی که پیدا کرده بود، اینطور نتیجه گرفت که دلیل این گرایش، روحی نیست. فکر می کرد سطح تستوسترون ترشح شده در بدنش کم است. اما بعد از چندماه و مطالعه بیشتر، متوجه شد اشتباه می کند.

همزمان با ارتباط با دکتر، پسر با چند وبلاگ هم آشنا شد. اولین وبلاگی که پسر با آن آشنا شد، وبلاگ رضاپسر بود. عکسی که بالای صفحه خودنمایی می کرد، خبر از دنیایی متفاوت می داد. حال و هوای آن روزهای وبلاگ رضا، با امروز فرق داشت. در وبلاگ رضا با عشق  آشنا شد. عشقی که دور بود از هرگونه استدلال و دلیل منطقی و علمی. عشق به همجنس. همان چیزهایی را می خواند که در وجودش حس می کرد.

وبلاگ بعدی، وبلاگ بهبد بود. بهبد پرشان. از بهبد هم خیلی چیزها یاد گرفت. از فالش یاد گرفت که دنیا بی رحم تر از آنچه به نظر می رسد، است. از فالش یاد گرفت به هیچکس اعتماد نکند. تصمیم گرفت راهی که بهبد رفت را دوباره تکرار نکند. از تجربیات بهبد نهایت استفاده را کرد.

وبلاگ های زیاد دیگری هم بودند مثل حمید پرنیان، آرشام پارسی و ده ها وبلاگ دیگر که الان اسامیشون رو به یاد ندارم.

حسی که بعد از آشنایی با چنین سایت ها و وبلاگ هایی پیدا کرد، قابل توصیف نبود. پسر حالا متوجه شد در همه آن سال هایی که شب ها قبل از خواب و در تاریکی و سکوت به آرامی اشک می ریخته، تنها نبوده و هستند کسانی که همدرد او باشند. مثل ماهی که سال ها از آب دور بوده، و تازه به اکسیژن رسیده، نفس راحتی کشید. متوجه شد فقط او نیست که با دیدن یک مرد دست و دلش می لرزد. فهمید در تحمل این درد، تنها نیست.

بعد از آشنایی اولیه با هویت اش، پسر دچار نوعی تضاد شد. تا قبل از این، از نظر پسر، علاقه ای که به همجنس هایش داشت، برخواسته از هوس بود و فکر می کرد اگر چند روز دعا کند و نماز بخواند و به امامان متوسل بشود، حتما می تواند مثل بقیه دوستانش، به دخترها علاقه پیدا کند. اما حالا، بعد از درک کردن اصل ماجرا، می دید که گرایش جنسی اش تحت کنترل خودش نیست، اینطور به دنیا آمده و همینطور از دنیا خواهد رفت.

از آنجایی که پسر، در خانواده ای مذهبی به دنیا آمده بود، پذیرفتن آنچه برخلاف باورهای دینی اش بود، برایش غیرممکن به نظر می آمد. نمی توانست قبول کند که باید دست از جنگ با هویت درونش بردارد. پسر همیشه امیال درونی اش را سرکوب کرده بود، چون آنها را شیطانی می دانست. اما حالا در برابر تقابل بین باورهای دینی اش، و یافته های علمی قرار گرفته بود.

از یک طرف می دید که از دید پزشکی، این نوع گرایش، اختلال محسوب نمی شود، و از طرف دیگر، داستان قوم لوط در قرآن را می دید که چه بلایی بر ایشان نازل شد. دلش نمی خواست به جهنم برود. دلش نمی خواست مادر و پدرش حسرت دیدن عروسی تک پسرشان را به گور ببرند. بازهم راه مبارزه را انتخاب کرد. عزمش را جزم کرد تا با گرایشش بجنگد. حقایق را انکار می کرد و خودش را به آینده دلخوش کرد.

پسر بعد از مدتی دچار اضطراب شدیدی شد. هرکاری می کرد نمی توانست دل از همجنس ببرد. ساعت ها گریه می کرد و با خدا غرق در راز و نیاز می شد. اما به محض اینکه مردی را می دید، همه چیز به هم می ریخت و پسر دوباره خودش را در برابر درونش بی دفاع می دید. و این اضطراب دردی بر دردهای پنهان پسر افزود و موجب شد دوز فعلی داروهایی که مصرف می کرد کارساز نباشد. روانپزشک این بار داروهای قوی تری برای پسرک بی گناه قصه ما تجویز کرد که به سرعت اثرات وحشتناک شان را بر جسم نحیف پسر نشان دادند، آنقدر وحشتناک که پسر  ناچار شد، تصمیمی که نباید می گرفت را بگیرد …

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: