Skip to content

آهوی خسته: کمی با تو2

2010/10/02
by

پیوند به منبع

با دوستم رفته بودم بیرون و به هر دومون خیلی خوش گذشته بود،کُلی صحبت کرده بودیم،خندیده بودیم،قدم زده بودیم و با هم چیزی خورده بودیم.دیگه زمان رفتن به خونه بود،دوستم منتظر موند تا تاکسی برسه و من سوار شم تا بتونه به خونه برگرده،یه دونه از این وَنهای سبز رنگ ایستاد،من از دوستم خداحافظی کردم و سوار شدم،صندلی دو نفره و من طبق عادت کنار پنجره نشستم،پشت سرم هم سه تا صندلی بود که ردیف آخر رو تشکیل میدادن،داشتم خیابون رو نگاه میکردم،دیرمتوجه شدم که تمام سرنشینها آقا هستن،موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و در حال بازرسی پیامها بودم که متوجه صدای دو تا جنس نَر از پشت سرم شدم.

.دختره؟پسره؟نکنه دو جنسیه؟کاش فلان جاش هم مثل فلان جاش باشه.

و بعد بلند بلند خندیدن.چند ثانیه گذشت،تاهمون دو سرنشین نَر که به نظر مهارت چنین و چنانی در خاله زنک بازی هم داشتن و واسشون شکل و شمایل قسمت خصوصی بدن اینجانب هم خیلی مهم بنظر میرسید ادامه دادن.

..من فکر میکنم اواخواهر باشه.

.هر چی هست خیلی جیگره.

سکوت وحشتناکی حاکم شده بود و تموم سرنشینها(حتی اونهایی که جلوتر از من نشسته بودن)هر از گاهی سرکی میکشیدن و نیم نگاهی به من و اون دوتا گرفتار مینداختن،اون دو هم خیلی ریلکس در حال مسخره کردن و ادامه دادن به خزعبل گویی‌هاشون بودن.

یه خورده فکر کردم که چی باید بهشون بگم که فک شریفشون رو ببندن و به چرت گفتناشون خاتمه بدن. خوب فکرامو جمع کردم و دست آخر تصمیم گرفتم واکنشی نشون ندم برای اینکه روز خوب و خوشی رو که پشت سر گذاشته بودم با اهمیت دادن به یه چنین موضوع مسخره‌ای حتماً خراب میکردم و کلی انرژی ازم میگرفت.

15 دقیقه‌ای گذشته بود و همچنان مشغول هرزگوییهاشون بودن که یه دفعه صدایی رو دقیقاً از پشت سرم خطاب به اونها شنیدم.

:.آقایون؟شما خسته نشدین؟خجالت نکشیدین؟از اولی که سوار شدین یه ریز دارین حرف میزنین و بنده‌ی خدایی رو که هیچ شناختی ازش ندارین رو مسخره میکنین و میخندین،خیال کردین کی هستین؟خیال میکنین چه برتری نسبت به ایشون دارین؟چرا به خودتون حق میدین هر چی دلتون خواست بگین؟ساکت باشین و سرتون به کار خودتون باشه.

بعد از حرفهای اون مسافر که به نظر سن و سال گذشته هم میومد(از صداش این تشخیص رو دادم)سکوت مطلق حاکم شد و اون دو تا گرفتار هم حدود 5 دقیقه بعد پیاده شدن،و من فقط سرم رو براشون تکون دادم یه لبخند تلخ و معنی‌دار هم تحویلشون.

نزدیکیهای مقصد،ترافیک سنگینی حاکم شده بود،کنجکاو شده بودم تا ببینم اون فردی که اون دو تا موجود رو خفه کرده بود چه شکل و شمایلی داشت،سرم رو برگردوندم و متوجه شدم یه مرد جوون با ظاهری برازنده و امروزی تنها سرنشینی هست که پشت سرم نشسته.

پ.ن:خوشحالم که تو کشورمون انسانهایی وجود دارن که معنای "آزادگی"رو درک میکنن و به یه سری اصول اخلاقی و انسانی پایبندن،و تشکر میکنم از اون هموطن که ممکنه خواننده‌ی دست نوشته‌های من باشه یا نباشه.

پ.ن2:هیچ وقت از شرایط و زندگی شخصی‌ام قلم نزدم. از این پُست و از این به بعد مینویسم چون حرف برای گفتن زیاد هست.

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: