Skip to content

اعدام بازی نیست، ستاندن جان است. اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمی‌تواند درک کند ستاندن جان یعنی چه … « غرش »

2010/10/08
by

پیوند به منبع

چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقدام علیه اعدام چه کاری می‌توان انجام داد که هم تاثیرگذار باشد و هم آنکه کاری باشد درخور این روز و مناسبت.

پیش‌تر دوستی کلید این اندیشه را زده که بازی وبلاگی راه بیاندازیم با همین موضوع، اما خود شروع نکرد و می‌دانم که این چند روز حالش چنان نیست این بازی را که آغاز کند. ( البته اکنون حال خود بنده از ایشان بسیار بدتر است. ) پیشنهاد این دوست آن بود که هر کس اولین خاطره خود را از اعدام بازگو کند. این پیشنهاد به چند دلیل پیشنهادی بود بسیار عالی.

نخست آنکه اولین خاطرات به سالهای دور و معمولن سالهای کودکی باز می ‌گردد و ذهن هنوز درگیر بازی‌های بزرگان و تحلیل‌های منفعت جویانه بزرگسالی نشده است.

دوم آنکه به بزرگسالان امروز می‌فهماند کودک دیروز چه رنجی از این تجسم این تصویر هولناک در ذهن خود برده است و تلاش کند فرزندش امروزش مجبور به تحمل این رنج نگردد.

سوم آنکه در این بازی تفکری به چالش کشیده می‌شود که خود اهرم اعدام در قالب اندیشه است. تفکری که اعدام را راهی برای جلوگیری و کنترل جرم‌هایی می‌داند که حکم اعدام به واسطه وقوع آن جرم صادر شده و اجرا می‌شود. بازگو کردن این خاطرات از سالیان دور و نتیجه ندادن این روش و تکرار این جرائم در سطح جامعه و حتا گسترش خارج از قاعده آن در سالیان پس اجرای این احکام آن هم به دفعات زیاد، این منطق بی پایه و اساس را زیر سئوال می‌برد و شاید سئوالی در ذهن خام این سبک‌اندیشان بیافکند که با این همه اعدام، چرا بساط این جرم از دامان جامعه برچیده نشده است ؟

.

.

از اعدام چند خاطره در سنین مختلف در ذهن من باقی مانده که هر کدام به نوعی ذهن مرا آزار می‌دهد. شاید خود به تنهایی برای این بازی وبلاگی چند پست بنویسم. اما حتمن دو ماجرا را خواهم نوشت. یکی همین پست پیش رو و نخستین برخورد من با واژه اعدام و دیگری ماجرای است بی نهایت تکان دهنده که اگر خودم با چشم خویش آن را نمی دیدم و ماجرا را کسی دیگر برایم تعریف می‌کرد، هرگز باورش نمی‌کردم. آن را هم در پستی جداگانه خواهم نوشت.

نخستین برخورد من با واژه اعدام در سن هفت سالگی بود . کلاس اول دبستان بودم. چند سالی بود که دگرگونی سیاسی در سطح کشور پدید آمده بود و رژیم سیاسی کشور از پادشاهی به ترکیب ناهمگونی به نام جمهوری اسلامی تغییر یافته بود. خوب به خاطر دارم. شب سردی از شب‌های سرد زمستان اراک بود. برف به شدت می‌بارید و ما در خانه و زیر کرسی همراه خانواده نشسته بودیم و چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودیم که به مناسبت سالروز به پیامبری برگزیده شدن پیامبر مسلمانان، فیلم محمد رسول الله را به نمایش گذاشته بود، لحظات ابتدایی فیلم بود، که صدای بلندگوی ماشینی که مردم به اجرای مراسم اعدام در صبح فردای آن روز فرا می‌خواند. ما را به خود جلب کرد.

پدرم و مادرم مانند بسیاری از همسایگان شال و کلاه کرده و به آستانه در رفتند تا ببینند موضوع چیست. من هم در پی ایشان روان شدم. جماعتی که دور ماشینی که مردم را به مراسم اعدام فرا می‌خواند، جمع شده بودند. از آن دو جوان که در ماشین حضور داشتند و مردم را دعوت به مراسم فردا می‌کردند، می‌پرسیدند که چه کسی و چرا اعدام می‌شود ؟

یکی از آن دو جوان میکروفون به دست داشت. میکروفون را خاموش کرد و گفت: مجرمان برادر و خواهری هستند که با یکدیگر در آمیخته اند. کودک بودم و معنای این واژگان را درک نمی‌کردم. به خانه که برگشتیم از پدرم پرسیدم که چرا آنها را اعدام می‌کنند. و او که رگ غیرت دینی اش متورم شده بود. ضمن نثار چند فحش به مجرمان گفت که اینها مرتکب عمل منافی عفت شده اند. رفته رفته سئوال‌های من در ذهن کوچکم بیشتر می‌شد. عمل منافی عفت ؟ !

از پدر چیزی دستگیرم نشد. ‌به آغوش مادر پناه بردم و همچنان که واژه مرگ و اعدام ذهن هراسان مرا زیر و رو می‌کرد، از او پرسیدم چرا آنها را اعدام می‌کنند. مادرم درمانده گفت: اینها با هم ازدواج کرده اند و کار حرام انجام داده اند. کلن چیزی درک نکردم و شب را با هجوم افکار اعدام و مرگ و ازدواج منجر به اعدام به خواب رفتم.

چندین سال بعد دریافتم که آن برادر و خواهر که واقعن معلوم نشده بود حد در آمیختگی ایشان تا چه میزان بوده، در زمانی که کنار یکدیگر بوده اند. توسط مادرشان دیده می‌شوند. موضوع به پدر منتقل می‌شود و نتیجه آنکه برای ارشاد و راهنمایی و جلوگیری از تکرار این کار برادر و خواهر می‌بر‌ند پیش روحانی محل تا ایشان را اندرز گوید و ایشان نیز محبت می‌کنند و آنان را به تحویل دادگاه می‌دهند …

از سایر دوستان در خواست می‌کنم درنگ نکنند و بنگارند. شما همین نوشتن ما را به دنیای بی اعدام رهنمون سازد.

پ‌.ن: فهرستی دارم از وبلاگ نویسان که فهرست پیوند‌های همین وبلاگ است. می‌دانم که بسیاری از ایشان نمی‌نویسند و حذفشان نکرده‌ام تا باز بنویسند.

اما در این میان اسم وبلاگی قلبم را فشرد. ” وسوسه ای به نام بودن” وبلاگ کوهیار گرامی که در بند نشسته است. هر روز که آمدی بنویس. بنویس کوهیار که این بازی و این موضوع قلم تو را فریاد می‌کشد که عمرت را برای جهان بدون اعدام هزینه کرده‌ای.

One Comment leave one →
  1. 2010/10/11 18:35

    چشم. مینویسم انشالله.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: