Skip to content

نصفه دکــتر: زندگی من

2010/10/15
by

پیوند به منبع

اون اوایل که تازه یه چیزایی از غریزه جنسی توی وجودم حس میکردم، فکر میکردم دنیا رو یه رنگ دیگه میبینم. فکر میکردم با بقیه متفاوتم. یه مدتی گذشت، شاید یکی دو سال. به خودم گفتم نه بابا همه همینطورن، حتما طبیعت آدمیزاد تو این سن همینه، گذشت و گذشت و من همچنان میدیدم چقدر اطرافم همه هم سن و سالام با من فرق دارن. مدت زمان زیادی گذشت تا خودمو باور کردم، خیلی سخت بود برام ولی آخرش به چیزی که میخواستم رسیدم، کسایی اومدن توی زندگیم و رفتن. شاید دو روز شاید دو سال.

الآن اینجا وایسادم، به خودم تکیه کردم. بهترین تکیه گاهی که توی عمرم داشتم رو یه شب از دست دادم و حالا بهترین تکیه گاهم خودم شدم. بعضی وقتا به یاد گذشته ها میخندم و بعضی وقتا گریه میکنم، لحظات گذشته برام نمرده.

دوست دارم برای همیشه خودم باشم. تنهای تنها. مگه یه دگرباش نمیتونه تنها زندگی کنه؟ راستش بعد از فوت عزیز ترینم، دو بار خواستم رابطه جدی داشته باشم ولی به دلایل کاملا خنده داری خودم رابطه مو قطع کردم. شاید یه احساس سنگین گناه همیشه باهام بود وقتی حتی به کس دیگه ای فکر میکردم. مدت زیادی از اون رابطه گذشته و فکر و ذهنم همچنان مشغوله. سعی میکنم اطرافمو شلوغ کنم. زیاد کار کنم، درس بخونم، تفریح کنم…

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

چند تا دوست هم حس دارم که هر وقت دلم میگیره از دنیا، میرم باهاشون حرف میزنم. یه دنیاااا دوسشون دارم. دلم به این خوشه که اونا هم دوسم دارن. آدمیزاده دیگه، عشقش اینه که بقیه دوسش داشته باشن.

دورم شلوغه ولی تنهام. دوستام زیادن ولی اونی که باید باشه نیست. از خدا دلگیرم، خیلی هم دلگیرم. اونی که باید باشه الآن که بهش احتیاج دارم نیست. ولی باور کن وجودشو حس میکنم، شعار نمیدم…

قراره کجا برم؟ کی برم؟ تنها؟؟؟!! ….

کلی از این سوالا توی ذهنمه که میخوام جوابشو بدونم. با هرکی حرف زدم نمیتونست بهم جواب بده.

دلم میخواد همیشه به یادش باشم. با یادش زندگی کنم، میشه؟؟؟

زیاد دوست ندارم از غم بنویسم، امشب داشتم میومدم خونه نوای گرم استاد شجریان رو گوش میدادم یاد شب کنسرت اصفهان استاد افتادم که با بهترینم رفته بودم، بغضم ترکید. اومدم خونه چشمام خیس بود مادرم گفت: مامان چی شده؟!!!

چی بگم بهت مادر؟ میتونی درکم کنی؟

One Comment leave one →
  1. milad permalink
    2010/10/15 21:57

    سلام
    الان که دارم اینو کامنت رو مینویسم چشمام خیسه
    شاید چون دقیقا همه ی اونچه تو دلم بود رو نوشته بودید
    شایدم چون همزمان دارم آهنگه مرحوم مرضیه رو گوش میدم چشمام پر اشک شده
    چون حین خوندن نوشته ی تو ،مرضیه داشت میگفت:
    عاشقان را بگذارید بنالند همه / مسلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
    من نگویم که به درد دل من گوش کنید / بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
    نمیتونم بهت بگم ایشالا یه کیس خوب دیگه پیدا کنی. در هر صورت امیدوارم عزیز از دست رفته ات در کالبدی جدیدوپاک بهت برگردونده بشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: