Skip to content

میان همه آن منحنی ها: اتاق شماره XV

2010/10/30
by

پیوند به منبع

آخرین لحظه همآغوشی مان، آن لحظه که از همه سنگینی های دنیا خالی می شوم تصویری ست دیوانه وار و گذرا که توصیفش ممکن نیست. لحظه ای که ضربان قلبم، نفس هایم، درد کشیدنت همگی به اوج رسیده اند. چشمهایم را میبندم، صدای نفسهایم با ضربات کوبنده ام، با تکان های تخت، با ناله های تو هماهنگ میشود، چشمهایم که سیاهی میروند جریان داغی از شاهرگ هایم عبور میکند و پایین میرود و  نبض تنم سقوط میکند، به آستانه ی لذت که نزدیک میشوم گویی دلم برای تو تنگ میشود، نمی خواهم خالی شوم، نمی خواهم تمام شود، اما  دیگر از اراده کاری ساخته نیست، پیش می روم، نفسهایم به شماره می افتد، سکوت می کنم، یک… دو… سه…، نفس حبس شده ام را بیرون می دهم، جریان لذت از تمام رگهای تنم می گذرد، از درون خالی می شوم، سلولهای خاکستری ام به خلسه ای گوارا میروند، ضرباهنگی در گوشهایم احساس میکنم، خود را روی تن بی جانت می اندازم، فریادهایم را با قفل کردن لبهایم در لبهایت خفه می کنم، پس از چند دقیقه از همان راهی که رفته ام بر میگردم و خود را بر روی تخت خواب، کنار تو پرتاب می کنم. لحظاتی بعد نوای موسیقی ضبط صوت در میانه ای از دود سیگار و فضای انباشته از بوی عرق پراکنده می شود.

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: