Skip to content

رسم معرفت..: چرا…؟

2010/10/30
by

پیوند به منبع

روزا می گذرن. روزا و ساعتا و دقیقه ها و ثانیه ها. هر ثانیه که می گذره می دونی یه لحظه دیگه تو زندگیت ثبت شده که از خودت می پرسی چرا…؟ می دونم. سوالم تکراریه. می دونم جوابی براش ندارم. و می دونم بهترین راه واسه ادامه زندگی اینه که اونچه که هستی بپذیری اما … باز از خودم می پرسم. هر لحظه و هر ثانیه این سوال تو ذهنم تکرار می شه. به آدمای دیگه نگاه می کنم. آدمایی که تو زندگیشون مشکلای بزرگ دارن. و دوست دارم ازشون بپرسم با این قضیه چجوری کنار میان؟ اصلا کنار میان؟ یا مثل من همش می خوان از خودشون بپرسن چرا…؟

چرا اصلا تی اسا باسد یه دنیا بیان؟

چرا ۱ ساله که خونوادم فراموش کردن منو و عین خیالشون نیست؟

چرا توی ۲۵ سالگی باید از صفر شروع کنم؟

چرا خوشیا ناپیداره و غما پایدار؟

به خودم می گم: تو خیلی از کاراتو انجام دادی. عمل کردی. مدارکتو عوض کردی. به چیزی که می خواستی رسیدی. به بخش بزرگی از چیزی که می خواستی. اما هنوز و همیشه منم و چرا…

نگاه آدمایی که توی گذشتت بودن و با وجود اینکه می گن تو رو پذیرفتن باز ته نگاهشون اون چیزی رو که می خوای نمی بینی.

نگاه کسایی که مشکلتو می دونن و می خوان بهترین برخورد ممکنو باهات داشته باشن اما باز یه چیزی درست نیست.

آدم تشکیل شده از گذشته و حال. و گذشته به سختی از ذهن آدما پاک می شه. و قبل از همه از ذهن خودت. آره می دونم گذشته ها گذشته. می دونم آدم باید سعی کنه تا فراموش کنه و توی حال زندگی کنه اما واسه من این یه واقعیته. واقعیته روزای تلخ گذشته. واقعیت جسمی که می دونی ناقص بوده و می مونه. واقعیت خیلی چیزا. می دونم. خوب می دونم که خیلیا نقصای دیگه دارن و جمله ی زیبای "روح آدم مهمتر از جسمشه و باطن مهمتر از ظاهره" رو همیشه واسه خودم تکرار می کنم. اما باز و باز باز می دونم که این دنیا جایی اه که دیگران ظاهرت رو می بینن. کمن کسایی که باطن رو ببینن. و کمتر کسایی که به باطن آدما اهمیت بدن.

به خودم قول داده بودم اینجا تا می تونم از اهمیت نگاه درست به زندگی بگم. اینکه ما می تونیم. با همه سختیا و محدودیتا می تونیم. اما شب که می خوام بخوابم – اگه بخوابم- سوالی که کل روز ازش فرار کردم تو ذهنم طنین می ندازه. چرا…؟

نمی خوام کسی به این چرا جواب بده. چون کسی جوابی واسش نداره. شوخی مضحک طبیعته. به سادگی "قرعه فال به نام من دیوانه زدند". بچه های زیادی رو می بینم که مثل منن. با مشکلای جور واجور. با مسائل زیادی که درگیرشن. مسائلی که بخشیش رو گذروندم. و هر وقت یکی از اونا رو می بینم باز چرا تو ذهنم میاد. چرا ما…؟

چرا همه ی تی اسای دنیا…؟

خوشحالم که عمل کردم و حالا که به گذشته فکر می کنم تعجب می کنم که اونهمه سال چه جوری تحمل کردم. خوشحالم که اون روزا گذشته. این بخش قضیه سرجاشه. اما اون یکی بخشم سر جاشه. چرای بی جواب مداوم ذهن من.

علی(این یکی)

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: