Skip to content

نقطه چين ها . . .: زمستان 74

2010/11/08
by

پیوند به منبع

در اين 26 سال..4 سال از عمرم..به نظرم تكرار نخواهد شد..4 سالي كه چيزاي زيادي به من ياد داد..و چيزايي رو كه ميدونستم..در وجودم موندگار كرد..شايد از نظر خيلي ها..اون چيزايي كه من تجربه هاي با ارزش ميدونم..يك مشت چرت و پرت بي ارزش باشن..اما براي من..وقتي يك گربه دستم رو مي ليسيد و توي چشمام نگاه مي كرد و با ميو گفتنش با من حرف مي زد و دوباره مشغول غذا خوردن ميشد..خيلي با ارزش بود و هست..وقتي كه زير گلوشو ناز ميكردم و اون خرخر ميكرد..از دوييدن دنبال توپ يا گرفتن دست سارا..بي نهايت لذت بخش تر بود..لذتش رو خيلي خوب ميفهميدم..خيلي خوب مي توونستم مقايسه كنم..من دخترباز سوسول!!..بيچاره ها چه حرصي خوردن از دست من..چه قدرحسودي دستامو كردن..ديدن قطره اشك گوشه چشم يه سگ ظاهرا وحشي كه سرش لاي نرده ها گير كرده بودو تمام شب ناله ميكرد..و هيچكس ديگه اي سراغي ازش نگرفت ببينه چرا زوزه ميكشه..وقتي به بابام كمك كردم تا نجاتش بديم..و اون پوزه اش رو گذاشت روي كفش بابام..معناي محبت كردن و قدرشو دونستن رو بهم فهموند..رفتن به مدرسه اي كه روي صندلي كناريم يه پسر همسن و سال خودم ولي با كفشاي پاره و پشت دستايي سياه و كبره بسته مينشست..به من فهموند كه همه نمي تونن برن مدرسه نمونه مردمي كه مديرش دانش آموزشو يه كيسه پول ميديد..من ديدم فلك چه شكليه..من صداي ضجه شنيدم..گريه هق هق ديدم..من صورت پر از عقده و كينه ناظممون رو ديدم كه چه جوري شيلنگي كه توش يه زنجير كلفت بود رو به پاهاي اون طفلك ميزد..من تبعيض رو ديدم..وقتي از گل نازكتر به من نميگفتن و همكلاسيم رو هو صدا مي كردن..چون من تنها كسي بودم كه توي اون همه سال سابقه مدرسه..واسشون به قول خودشون افتخار آفرين شده بودم..كس ديگه اي از اون مدرسه توي مسابقه علمي در سطح شهر اول نشده بود..دلم ميگرفت..از اون همه بدبختي..دلم ميگرفت..از اون همه بي خيالي..زنگ تفريح بعد..اصلا انگار نه انگار كه كسي فلك شده..اصلا انگار نه انگار كه  يه معلم احمق  پسر يه راننده تاكسي رو به خاطر شغل باباش مسخره كرده..اصلا انگار نه انگار كه معلم فارسي به خاطر هر غلط ديكته يكبار تركه زده كف دست..دلم مي گرفت..توي راه خونه فكر ميكردم..بغض مي كردم..گريه ام ميگرفت..اما نميشد كاري بكنم..چند بار كردم..اما يه روز نتيجه اش رو هم ديدم..به تعداد تمام كلماتي كه عبدالرضا درست و غلط روشون تشديد گذاشته بود..و من غلط نگرفته بودم..تركه خوردم..هنوز دردش يادمه..هنوزم نميدونم چطوري توونستم اون همه ضربه رو تحمل كنم..بعد از15 سال وقتي به جاي زخم كوچيكي كه روي كف دست چپمه نگاه ميكنم..بغضم ميگيره..نه بابام..نه مامانم..نه داداشام..هيچكدوم..ماجراي اونروز رو نفهميدن..حتي مامانم كه كوچكترين تغييري رو در من متوجه ميشد..هنوزم نميدونم چطوري اونقدر خوب توونستم پنهانكاري كنم تا نفهمه..با اون تركه خوردنا..تونستم دردي رو كه همكلاسيام مدام ميكشيدن..حس كنم..اما من يه درد اضافه هم داشتم..اونا عادت داشتن به هموني كه بودن..به همون چيزي كه سرشون ميومد..و اين منو اذيت ميكرد..شايد گاهي اونا هم همچين دردي رو حس ميكردن..ولي فكر كنم..اونا درداي بزرگتري داشتن..كه در مقابلش..درد تحقير هيچ بود..واسه اونا تبعيض معنا نداشت..معلم فارسي..هيچوقت اونا رو نزده بود..تا بعدش ازشون عذرخواهي كنه..مدرسه نگران نبود نكنه پدر و مادرشون بفهمن كه بچه شون رو توي مدرسه..معلم كتك زده..مدرسه نامه عذرخواهي واسه والدين اونا هيچوقت نفرستاد..نامه اي كه..خونه نرسيد..
کیا

Advertisements
No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: