Skip to content

کافه فصل: فانتزی ای توی کافه

2010/11/10
by

پیوند به منبع

آخر شبا خیلی سخته

یا باید همه ی ظرف هایی رو که جمع کردم رو بشورم…یا اینکه ولشون کنم تا فردا به بدبختی بشورمون…

ترجیح میدم که شبا این کارو انجام بدم….

تو فکرشم که برای کافه یه ماشین ظرف شویی بخرم… البته توی روز به درد نمی خوره….چون انقدر سفارش میاد که باید ظرفا رو زود به زود بشورم…

دیشب داشتم ظرف رو می شستم،اومد تو…

همونجور که سرم پایین بود گفتم بسته هست….

اومد از پشت بغلم کرد و دستشو دور گردنم حلقه کرد

بوی عود می داد …آرامش خاصی بهم دست داد…یه لحظه حس کردم که توی یکی از معابد تائویی توی چین هستم….احساس می کردم بی وزن شدم…

یه بوسه روی گردنم گذاشت … برگشتم که ببینمش…

اما….توی کافه تک و تنها بودم….

رفتم بیرون و روی نیمکت نشستم و یه سیگاربرگی کشیدم…

ظرفا رو ول کردم و در کافه رو بستم و رفتم …

Advertisements
No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: