Skip to content

چیزی شبیه خودم، در کهکشانی دیگر: ریکی مارتین واقعی

2010/11/11

پیوند به منبع

”29 مارس 2010،ریکی مارتین خواننده آمریکایی- پورتوریکویی پس از قریب به یک دهه سکوت، به شایعات پیرامون سویه جنسی اش پایان داد و در تارنمای رسمی اش اعلام کرد ” من یک مرد همجنسگرای خوشبخت هستم”. به طور کلی آشکار سازی افراد سرشناس، تاثیر زیادی بر روند پذیرش همجنسگرایی به عنوان سویه جنسی طبیعی در جوامع دارد. همچنین می تواند محرکی باشد برای همجنسگرایانی که هنوز در پذیرش خود به عنوان همجنسگرا مردد هستند. ریکی مارتین بعد از آشکار سازی اش با مجلات و افراد زیادی مصاحبه کرده و در مورد تاثیر این آشکارسازی بر زندگی اش گفتگو کرده است. مصاحبه او با ” اپرا وینفری” در شوی تلویزیونی ” اپرا” یکی از این مصاحبه هاست. متن زیر از تارنمای اپرا دات کام برگرقته و ترجمه شده است”
ریکی مارتین واقعی
از زمانی که تنها دوازده سالش بود، ریکی مارتین زنان را مجذوب خود می کرد. به عنوان عضوی از گروه موسیقی لاتین آمریکن menudo ,جوانی و زیبایی ریکی مارتین دخترکها ی زیادی را به رویا فرومی برد.
زمانی که ریکی بزرگتر شد، صدای جذاب، رقص و سیمای زیبایش او را به خواننده ای بین المللی تبدیل کرد که استادیوم ها را پر می کرد و یکی از بهترین اجراهای تاریخ تلویزیون در مراسم جایزه گرمی سال 1999 توسط او رقم زد. او خودش را در میان زنان زیبایی یافت که روی صحنه و پشت صحنه انتظارش را می کشیدند.
دنیا در این فکر بود که او زندگی جالب و دیوانه واری دارد اما در واقع- آنگونه که خودش می گوید- آن زندگی دروغی بیش نبود. برای سالها، از پاسخ به شایعات در مورد سویه جنسی اش خودداری می کرد تا 29 مارس 2010. آن روز ریکی مارتین در تارنمای شخصی اش آشکار سازی کرد و اعلام کرد : من یک مرد همجنسگرای خوشبخت هستم و از آنچه که هستم به خودم می بالم”
و حالا ریکی مارتین در کتاب جدیدش “من” در باره حقیقت زندگی اش سخن گفته است. در اولین مصاحبه تلویزیونی او بعد از آشکار سازی اش، او در برابر اپرا وینفری نشسته است و در مورد سکوت چندین ساله اش و تصمیم پدر شدنش با او صحبت می کند.
ریکی می گوید که دوقلوهای 2 ساله اش مشوق آشکار سازی او شدند ” مجبور بودم چون دیگر طاقت نداشتم، اما اینکه چه کسی دست آخر این جرات را به من داد تا به دنیا اعلام کنم که یک همجنسگرای خوشبخت هستم، بچه هام بودند زیرا اگر برای آنها آشکارسازی نمی کردم، چه چیزی را به آنها می بایست می آموختم؟ اینکه چگونه دروغ بگویند؟ نمی خواهم خانواده ام بر پایه دورغ شکل بگیرد. می خواهم با آنها شفاف باشم، می خواهم که آنها به پدرشان افتخار کنند و می خواهم که به خود و خانواده خود ببالند”
ریکی می گوید بعد از اینکه آن پیغام را نوشت و بر روی تارنمای خود گذاشت، سیل احساسات به سوی او سرازیر شد. او می گوید در ابتدا گیج و کرخت بود ” برای یک لحظه در استودیوی خودم تنها ماندم، دستیارم وارد شد و من مانند یک بچه به گریه افتادم. دستیارم مرا در آغوش گرفت و گفت: بی خیال، بی خیال، بالاخره خلاص شدی”
ریکی مارتین می گوید در آن لحظه احساس آزادی می کرد او می گوید: سرانجام توانستم به خودم بگویم، دوستت دارم. سخت بود زیرا برای سالیان سال من سعی می کردم وانمود کنم که فرد دیگری هستم.
ریکی می گوید او از کودکی می دانسته که همجنسگرا است. ” 4 یا 5 سالم بود و این تفاوت را احساس می کردم، اولین روزی که مدرسه رفتم، وقتی از مدرسه بازگشتم، اولین سوالی که از من شد این بود: دوست دختر پیدا کردی؟!!! چند تا دوست دختر پیدا کردی؟ و من با خودم می گفتم: چی؟ منظورتون چیه؟!”
ریکی می گوید هیچگاه فکرنمی کرده بتواند خودش باشد ” سالها به من گفته می شد که احساساتم اشتباه است. به من گفته می شد که هر آنچه که احساس می کنم و احساساتم همه شیطانیست. هر چه در توان داشتم بکار بستم تا احساساتم را انکار کنم، حتی زمانی شد که با خودم فکر می کردم که انسان بدی هستم.”
او می گوید والدینش همواره در کنارش بوده اند. هنگامی که20 ساله بود، برای اولین بارعاشق مردی شد و قلب او را شکست. ” آماده بودم که از شغلم کناره گیری کنم اما به من گفت: ماموریت تو در زندگی مشخص است. مردم به تو علاقه مند هستند و من نمی توانم مانع زندگی تو باشم، اگر در آینده بین ما اتفاق بدی بیافتد تو من را مقصر خواهی دانست”.
ریکی ضربه شدیدی خورد ” غمگین بودم و مادرم پرسید: پسرم، عاشق شدی؟ گفتم: بله، مادرم ادامه داد:عاشق یک مرد شدی؟ جواب دادم:بله من عاشق یک مرد شدم. مادرم منو در آغوش گرفت و گفت” دوستت دارم، غصه نخور همه چی درست می شه. مادرم همانطور که او را در آغوش گرفته بود گریه می کرد و می گفت: خدایا چه به سر بچم می آد؟ شغلش چی می شه؟ متاسفانه مردم در آن زمان آمادگی این قضیه را نداشتند و حتی هنوز هم مشکل هموفوبیا وجود دارد.
مارتین می گوید پدر مهربانی دارد و او نیز فرزندش را پذیرفت. او می گوید با اینکه والدینش او را پذیرفته بودند،
جدایی از آن مرد او را از حقیقت زندگی اش دور نگاه می داشتد.” دلم نمی خواست که دوباره قلب کسی را بشکنم برای همین ب خودم گفتما زنها می گردم تا شاید به این برسم که راه من این نیست” او می گوید اوقات خوبی با زنها داشته و روابط بسیار نزدیکی با انها برقرار کرده است و حتی عاشق آنها نیز شده است و احساس خوبی د اشته و برخی از آنها هنوز از دوستان او هستند. او می گوید با اینکه هم مردها رابطه داشته و هم با زنان، خودش را همجنسگرا می داند نه دوجنسگرا او اضافه می کند”من گی هستم”.
باربارا والترز در مصاحبه ای در مارچ 2006 از او پرسید: می دونی تو می تونی به شایعاتی که در موردت هست پایان بدی و مثل هر هنرمند دیگه ای بگی آره من گی هستم یا اینکه نه من گی نیستم. ریکی جواب داد: به دلایل خاص دوست ندارم در موردش حرف بزنم.
ریکی ادامه می دهد که انتظار چنین سوالی را داشته انگار باربارا نمی خواسته به سادگی از این قضیه بگذرد. ” من احترام زیادی برای باربارا قایلم او روزنامه نگار محشری است و داشت کارش را انجام می داد ولی احساس می کردم که می خواست منو شکست بده” در آن لحظه ریکی احساس گیجی داشت “آیا آمادگی اینو داشتم که به دنیا بگم کی هستم؟ شاید حتی خودم همنمی دونستم کی هستم!!!!”
بعد از مصاحبه ریکی احساس بدی داشت. ” این اولین باری نبود که یک چنین سوالی از من می شد ولی اینبار در یک برنامه تلویزیونی پر بیننده از من سوال می شد و به ژورنالیست این اجازه رو می داد که هر سوالی رو بپرسه”
اپرا: یکی از چیزهایی که تو کتاب “من” بهش اشاره کردی بمباران سوالهای متعدد در مورد گی بودنت بوده که باعث شده بیشتر از حقیقت فاصله بگیری.
ریکی: به خاطر اینکه مثل یک رسوایی با این مساله برخورد می شد و مردم سویه جنسی من رو به سخره می گرفتند و من می گفتم که من نمی خوام اینجوری باشم، این منم؟ من کاملن خودم رو انکار می کنم، می دونی چیه من از خودم بدم می آد. واین اون چیزی بود که تو بهش می رسیدی، افکاری بود که به سراغت می اومد و دقیقن به همین دلیل هستش که من معتقد هستم وقتی کسی آمادگی این رو نداره که آشکار سازی کنه نباید مجبورش کرد که اینکار رو انجام بده. همین الان کسانی وجود دارند فقط به خاطر اینکه گی هستند مورد سو استفاده قرار می گیرند، کسانی که به خاطر اینکه مجبور به آشکارسازی شدند اقدام به خود کشی کردند و این وحشتناکه. وقتش که بشه شما آماده می شین. برای آشکار سازی مراحل مختلفی رو باید طی کنید، مراحل روحی خاصی که شما رو آماده کنه که بتونید خودتون رو بپذیرید و وقتی که پذیرفتید، احساس محشری خواهید داشت.
فشارها روی ریکی بیشتر می شد. او می گوید: می رفتی تو رختخواب، با خودت می گفتی از خودم متنفرم، و نمی خواستی که این جمله رو دوباره تکرار کنی و بعد به این فکر می کردی که ببین تو , واسه خانواده ات چیکار کردی، چه کارهای خیری که انجام ندادی، چه محبتی که به آدمها نکردی و بعد می گفتی آخه چه جوری می تونی از خودت بدت بیاد!؟
برای اینکه به همه اینها پایان داده شود، ریکی تصمیم گرفت که از لاکش بیرون بیاید. وقتی در بنیادش در هند کار می کرد، ریکی با فجایع قاچاق سکس آشنا شد و پروژه بنیاد مردم برای بچه ها را پایه ریزی کرد. 10 روز بعد از سونامی سال 2004 در تایلند، ریکی و تیمش جهت کمک به تایلند رفتند تا از قاچاق انسان ها جلوگیری کنند.
در تایلند ریکی پسر بچه ای را دیده که زندگیش را برای همیشه عوض کرد. بچه ای تحت عنوان wave از او یاد می شد، این بچه ، یتیمی بود که در بیمارستان پوکت کسی به دنبالش نیامده بود. او را در پارکی یافته بودند و یادداشتی در کنارش گذاشته بودند ” لطفن این بچه را به فرزندی قبول کنید، من دیگه نمی تونم خرجش رو بدم پدر و مادرش تو سونامی گم شده اند، لطفن به یک نوانخانه ببریدش”
ریکی در کتاب “من” می نویسد: اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که به فرزندی قبولش کنم” با این کار ریکی می توانست به قهرمان ملی تبدیل شود که این را نمی خواست شود.
بعد از این واقعه بود که ریکی به این فکر افتاد که زمان پدر شدن فرارسیده ” همیشه دلم می خواسته که پدر باشم، من رابطه بسیار خوبی با پدرم داشتم و خاطرات بسیاری دارم”
ریکی تصمیم گرفت که تخمکی بگیرد و رحمی اجاره کند، از اسپرمش برای بارور کردن تخمکی ناشناس استفاده کرد و جنین رو در رحم زن دیگری لانه گزینی کردند. نه دهنده تخمک و نه رحم اجاره ای نمی دانستند که ریکی پدر بچه هاست. ” دو گونه فرزندگیری وجود داره، یکی اینکه شما اهدا کننده ها رو می شناسید و دیگری ناشناس باقی می مونید، بعضی از مادرها ترجیح می دهند ناشناس باقی بمونن، که طرف حساب من از این دسته بود آدمها بود”
طی دوران انتخاب ریکی با اهدا کنند به صورت تلفنی صحبت می کرد ” پرسیدم چرا اینکار رو انجام می دی؟” و اهدا کننده پاسخ داد: من زن معتقدی هستم و در لحظه ای که دارم زندگی به کسی می بخشم و انکار رو برای کسی انجام می دم که خودش توانایی اینکار رو نداره احساس نزدیکی به خدا می کنم. من هم گفتم خودشه، همینه که می خواستم.
ریکی اضافه می کند که در حال حاضر در گیر رابطه ای عاشقانه اس و حس بسیار خوبی رو بهش می ده.
او می گوید: عشق وقتی که انتظارش رو نداری اتفاق می افته . اون بچه ها رو دوست داره و بچه ها هم اونو دوست دارن دیگه بهتر از این نمی شه.
ریکی می گوید سفرش چیزهای زیادی رو در مورد زندگی در ترس به او آموخته ” ترس در ذهن شماست، باید از شرش خلاص شین و با دنیا رو به رو شین، تو آینه به خودتون نگاه کنید و به خودتون بگین دوست دارم، هیچ چیزی تو رو خراب نمی کنه و هیچ چیزی تو رو از پا نمی اندازه.

3 دیدگاه leave one →
  1. ميم. permalink
    2010/11/11 21:37

    salam.sari be in link bezanid va age doost dashtid baztab dahid.
    http://beyan.eu/read.php?id=609

    از متنِ مقاله : داغِ سرهايِ زناني که بيخ تا بيخ بريده شدند و از ديوارِ خانه به بيرون پرتاب شدند. داغِ بدن هاي سوخته ي زناني که به درختِ نخلِ وسطِ حياط بسته شدند و به آتش کشيده شدند، داغِ همجنسگراياني که به بهانه ي دفاع از ناموس توسطِ خانوادشان شکنجه شدند و …

    • 2010/11/12 22:11

      سپاس

  2. 2011/05/03 02:57

    لفا راجع به هموفوبیا هم مطلب بذار بدونیم چیه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: