Skip to content

سیب ترش: امتیازهایی که من از آنها محرومم

2010/11/16
by

پیوند به منبع

چند سال پیش وقتی کوچکترین خواهرم عاشق شد و خواست تا کنار کسی که دوستش داره زندگی کنه ، برای هیچ کس تعجب آور نبود که چرا او همچین چیزی رو می خواد ، نباید هم تعجب آور باشه ، چون اساس نگاه همه ی ماهایی که در فرهنگ ایرانی رشد کرده ایم بر همین مبنا استواره ، زندگی یک زن و مرد کنار هم و تلاش برای رسیدن به این هدف ، خواهرم حتی باعث شد تا مادر و پدرم خودشون رو آب و آتش بزنن برای رسیدن او به مرد دلخواهش ، به کسی که مطمئنا نه در حد او بود و نه در حد فرهنگ خانوادگی ما ، اما او از یک مزیت بزرگ استفاده می کرد .
مزیتی که باعث شد به راحتی دیگران رو به این که او هدفی والا و انسانی داره متقاعد کنه .
هدفش ، تشکیل یک خانواده ی تعریف شده بود. خواهرهای بزرگترم حمایتش کردند و برادرم به او و همسر آینده اش کمک کرد تا بتونن زندگی بهتری داشته باشند ، مادرم بهترین وسایلی که بیشترشون حتی برای شروع یک زندگی دو نفره لازم نبودن رو برای او تهیه کرد و او رو با خوشحالی به خانه اش فرستاد.
وقتی در اینباره فکر می کنم ، از تفکرات اونهایی که بدون داشتن هیچ تجربه ای و یا برخورد با مشکلات کسانی مثل ما می گند همجــ نســ گــراها در ایران راحتند و در کمال خوشبختی و سعادت بدون دخالت کسی می تونن زندگی کنن ، خنده ام می گیره .
چرا من نباید به عنوان یک فرزند یک برادر و….. یک همجــ نسـ ـگـ ـرا ، بتونم با تایید خانواده ام با کسی که می خوام زندگی کنم؟ ( اصلا کاری به مشکلاتی که بین یک زوج پیش میاد و یا این که فرهنگ همجنســ گـرا های ایرانی با زندگی مشترک منافات داره ، ندارم )
مشکل اینجاست که وقتی خانواده ی آدم مثل خواهرهایی که ادعا می کنند تو رو از جونشون بیشتر دوست دارند هم می دونن تو چه گرایش جنسیی داری و می تونن سنگ صبور و مرهمی برمشکلاتت باشند هم…. نمی تونن در احساساتی که ریشه در خودخواهی و حس مالکیت بر نزدیکان داره ، غالب بشند و تو رو در رسیدن به هدفت یاری کنن .
خود من نمونه ی بارز قربانی این احساسات هستم .
خواهرهای من مدتهاست که می دونن برادری دارند که مثل برادر دیگرشون تمایلی به ازدواج با یک زن نداره ، دست بر قضا و جبر روزگار هم باعث شد تا از شهر و کسی که دوستش داشت و در کنارش احساس آرامش می کرد دور بشه ، اما هیچ کس هیچ تلاشی برای این که بتونم کنار کسی که دوستش دارم باشم ، نمی کنه !
نه این که انتظار داشته باشم اونها من رو برگردونن ، اما وقتی نگرانیها و تلاشهای من رو برای بازگشت به شهری که فقط اونجا می تونم در کنار کسی باشم که مدتهاست انتظار داشتنش رو می کشیدم ، می بینن ، خونشون به جوش میاد و این تلاش رو مذبوحانه می بینن .
از نظر اونها با هم بودن یک زوج از یک جنس فقط برای مدتی کوتاه امکان پذیره و هیچ دلیل منطقی و عقلانی جز دلایل احساسی و جنسی نداره و این اتفاق هر جایی ممکنه بیوفته !
چطور ممکنه ؟ مگه عشق و احساس و دوستی اونم از نوعی که ما بدنبال اون هستیم ، جنسی توی بازاره که بتونیم هر لحظه اون رو جایی پیدا کنیم ؟
این رو بارهای به خواهرهام گفته ام ، به مادرم سر بسته گفته ام و طفلکی فکر می کنه من عاشق زنی هستم که میتونم هرلحظه بخوام و اراده کنم باهاش ازدواج کنم و مالکش بشم !
اما خیلی دلم می خاود این رو ازشون بپرسم ، ازنظر انسانی و احساسات خانوادگی فرق من و خواهر کوچکم در چیه که او رو در رسیدن به هدفش کمک کردین و خم به ابرو نیاوردین اما چرا من نمی تونم بگم : خواهش می کنم کمکم کنید تا به کسی که دوستش دارم برسم و بتون مثل چند ماهی که قبل از ترک شهر او با هم خوش بودیم و آرامش داشتیم بازهم زندگیی به روشی که برام بهتره داشته باشم ؟
اما خانواده هایی که ما در اون رشد کردیم ترجیح میدن ما رو همیشه وابسته به خودشون نگه دارند و سعی کنن تا تو همیشه به نوعی ( مالی ، احساسی یا …) درگیر مسایل و حواشیی باشی که اونها باعثش می شند.
هیچ کس به غمی بزرگ که کسانی مثل ما دارند توجه نمی کنه !
همه فکر می کنن اگر تو این روش رو انتخاب کردی ( واقعا انتخاب ما بوده ؟ ) خودت هم جور همه چیز رو به جون بخر و تلاش کن ، اما وقتی هم تلاش کردی و تونستی اونجوری که باید زندگی کنی پاشون رو می کنن توی یک کفش که حالا که می تونی زندگیی مستقل داشته باشی چرا مثل بقیه نیستی ؟ چرا نمی خوای ازدواج کنی تا مثل بقیه باشی و ما هم توی سر و همسر پز بدیم که می بینی پسر/ دخترمون بدون نیاز به کمک ما تونسته گلیمش رو از آب بکشه بیرون !
فکر کنید اکر من هترو بودم و تصمیم می گرفتم تا ازدواجی تعریف شده بکنم …. درست مثل برادرم که حتی هزینه ی تهیه ی آپارتمانش رو پدرم داد ، با کبکه ودبدبه به خونه ی بخت می رفتم و تا آخر عمر هم ممنون پدر و مادر خودم و همسرم می بودم که در این راه پرمشقت کمکم کردن!
اما حالا از تمام مزایایی که یک فرزند/ یک برادر می تونه داشته باشه در یک خانواده محرومم ، چون اگر سقفی می خوام ، خانه ی پدر هست! اگر غذایی می خوام ، دستپخت مادرم هست ! …. و تویی که تا بحال نتونسی ازدواج کنی و حتما حوصله ی زن داشتن رو نداری و حتما احساساتت هم کشته شده تابحال و یا حتما از نظر جنسی مشکلی داری! ( از دید مادر و پدرم ) چه نیاز داری که بخوای تنها باشی و یا توی شهر دیگه ای باشی ؟
اما شاید یک روز ، یکی از همین روزها ازشون سوال کنم…. که چه فرقی بین یکی مثل و من یکی مثل خواهر کوچکم هست که او از تمام حمایتهای خانواده بهره گرفت اما من نمی تونم حتی انظار داشته باشم که کسی درک کنه چرا می خوام به شهری که میتونم کنار " او " باشم برگردم !
..
.
واراند – نیمه ابان 1389

One Comment leave one →
  1. نیما permalink
    2010/11/17 11:38

    امتیازهایی که ما از آن محرومیم؛ و خیلی از امتیازهای دیگر…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: