Skip to content

چند نکته در خصوص داستان مصور سام و محسن

2010/11/26

حالا که سری اول سام و محسن تمام شده یه چندتا نکته هست که باید در موردش بگم،
چند ماه پیش تقریبا همون موقعی که برای اولین بار داشتم تبلیغ آغاز داستان سام و محسن رو برای اولین بار توی گوگل ریدر می دیدم متوجه نامه ای شدم از بلاگر وبلاگ رها که نوشته بود با توجه به سابقه داستان نویسیم کمکش کنم در نوشتن داستان،
اولش جا خوردم، انتظارش رو نداشتم و البته آمادگیش رو،
مدت زیادی هم برای فکر کردن نبود،
باید تصمیم می گرفتم، یا آره یا نه،
فکر کارکردن در مسیری که دیگرانی نرفتن کمی بهم اشتیاق داد،
کنجکاوی و البته اینکه چند وقتیه سعی می کنم تا جایی که می شه کمتر به فعالیت های گروهی نه بگم،
از رها، امکاناتش رو پرسیدم،
راستش نکته امیدوار کننده ای دستم نداد و متوجه شدم محدودیم و نباید زیاد سخت بگیرم، 
تصمیم رو گرفتم و نهایت می شد یه مسیر نیمه کاره که هرچند نتونسته باشیم تا تهش رفته باشیم ولی باز سعیمون رو کرده بودیم،
سام و محسن شروع شد. animat10
شاید اگر از اول رها برام نامه داده بود و خودش شخصیت سام و محسن رو انتخاب نمی کرد الان هم شخصیت ها متفاوت بودن و هم مسیر داستان اما خب به این هم می شه با نگاهی خوش بینانه نگاه کرد وقتی که به یاد میارم خیلی وقت بود سعی نکرده بودم شخصیت و داستانی بسازم. 
چند قسمتی پیش روی نیاز بود تا من و رها با توان هم آشنا بشیم و نهایت سعیم بر سخت نشدن کار برای رها بود، هرچند این ابتکار و هنر خودش بود که در نهایت کمکش می کرد.
هرچه گذشت در تصمیم برای اینکه بهتره این داستان به زندگی واقعی نزدیک تر باشه و بیانی هجو! داشته باشه مصمم تر شدم و حالا هم خیالی جز ادامه این روند ندارم،
سامان توی همین ده قسمت روزگار خیلی از ماها بود،
میلاد، نماینده آلاینده های! بی شماری که زندگی خیلی هامون رو آلوده کردن،
پدر و مادرهای کم دانش و ناباور، داستان خیلی از ماهاست،
جمع هموفوب دبیرستانی ها، نمونه کوچکی از جامعه هموفوب اطرافمون،
و نکات دیگه ای که شاید با کمی اغراق به تصویر کشیده شدن، اما تجربه تلخ خیلی از ماها بودن
در نهایت سام و محسن حال و روزمون رو با لبخندی تلخ باید به خوردمون می داد که امیدوارم تا اینجای کار چنین کرده باشه.

اما در مورد ادامه،
کمی می ترسم،
این چند وقته ترسوم کردن،
هرجا به شوخی و جدی نقدی کردم و یا تذکری دادم،
تودهنی خوردم، نه اینکه نقد بشم،
بی دلیل القابی گرفتم و حرف هایی پشت سرم زده شده که آزار دهنده هستن،
برای همین دارم ترسو می شم،
ولی با این حال امیدوارم بشه سام و محسن رو ادامه داد و در سری جدید بر دردسرهای خودساخته! هم در اون پرداخت.

پی نوشت:
گفتن چندتا نکته خالی از لطف نیست
1ـ اگه به من بود تو قسمت هشتم سری اول داستان تمام شده بود و این خود رها بود که در یک مرحله مسیر داستان رو عوض کرد و یکی از قسمت ها رها تقریبا هم نویسنده است و هم طراح.
2ـ رها قسمت دهم رو در حالی طراحی کرد که اوضاع جسمانی مناسبی نداشت و به تازگی یک عمل جراحی رو پشت سر گذاشته.
3ـ اوایل من خوش قول بودم و سه شنبه نشده سناریو دست رها بود اما این اواخر گاهی صبح پنج شنبه داستان رو دستش می دادم که با توجه به اینکه تاریخ انتشار هم همون پنج شنبه شب ها هست و رها هم در کارش نظم داره و حداقل بدقولی رو هم نشون داده کارش بسیار در طراحی سخت می شد.
4ـ بلاهایی که سر سامان اومد تقریبا بلاهایی بود که سر سه نفر که میشناسم اومده و می شه گفت یه کپی برداری از صحنه های واقعی ای هستن که چند هومو به چشم خودشون دیدن و تجربه کردن.

رضا

Advertisements
8 دیدگاه leave one →
  1. 2010/11/27 08:36

    ..یه مسله ای که توی این داستان وجود داره اینه که متن خیلی بیشتر از تصویر به چشم میخوره..و باز پشت صحنه ها بیشتر از شخصیت ها!..هماهنگی کاملی توی فضا وجود نداره..هر چند در محتوا وجود داره!..مثلا شخصیت های کارتونی انعطاف یا سایه یا برجستگی و.. توی صورت و بدن ندارن و از لحاظ انیمیشن خیلی ابتدایی هستن!..اگه دقت کنی به سایت هایی که داستان های کارتونی با این اسم دارنGay Cartoons, Gay Hentai, Gay Toons, gay anime, Yaoi hentai متوجه میشی شخصیت ها خیلی پرنگ هستن و احساسات و عواطف رو حتی بیشتر از عکس های واقعی منتقل میکنن!..چیزی که توی این سری وجود ندارن!..یا مثلا ماشین ها و ساختمون ها و دکوراسیون اونقدر روشون کار شده که آدم فکر میکنه داره یه روزنامه تبلیغاتی میبینه!..البته باید بگم که شروع کارتون هست و در آینده پیشرفت میکنین..مخصوصا دنیای کامپیوتر که کار رو راحت تر کرده و فقط این وسط مهارت و سلیقه لازم هست!..امیدوارم داستان ها جذاب بشن و از هر لحاظ بیننده یا خواننده رو جذب کنن!..بازم ممنونیم 🙂

    یوسف

    • 2010/11/27 10:34

      یوسف جان متشکر
      غالب این نکای که گفتی رو قبول دارم
      و امیدوارم در اینده تصحیح بشن

  2. 2010/11/27 11:00

    دستتون درد نکنه!
    البته دست رها بیشتر از همه درد نکنه!
    از اینجا میگم که رضا خیلی تنبله!!! و دیر داستان ها رو دست رها میرسونه!!! (خودشم اعتراف کرد!)

    بابت انتخاب اسم ها اعتراض دارم!
    مخصوصا همونی که خودت میدونی و رها هم انتخاب نکرده …

    • 2010/11/27 20:07

      انتخاب اسم سامان دست من نبود
      اگه بود اسم یکی از شخصیت های منفی می شد
      میلاد رو هم نقش منفی گذاشتم
      همونقدر که پویا و رضا و محمد و علی و امین و … رو دوست دارم برای نقش منفی به کار ببرم

  3. نشاط permalink
    2010/11/28 08:36

    صفحه فيسبوك دارين شما واسه اين سري داستان؟

    • 2010/11/28 09:59

      منکه چینین چیزی ندیدم

  4. nima permalink
    2011/01/24 00:03

    امیدوارم رها جان بهتر شده باشه و با ادامۀ کارش خبر سلامتیش را هم بده

  5. فرشاد permalink
    2011/04/28 18:48

    این داستان که من زن نمیخوام ولی من میخوام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: