Skip to content

نقطه چين ها . . .: پشمک..درسی از زندگی بود

2010/11/28
by

رضا: یه روز صبح دیدم یه گربه کوچولو دم در ورودی محل کارم هست که بر خلاف گربه های دیگه از آدم ها نمی ترسید، عاشقش شدم، با هم بازی کردیم، بهش شیر دادم، براش غذا گرفتم و …
از بد روزگار جایی رو برای نگهداریش پیدا نکردم، صبح می اومد، ظهر می رفت و دوباره بعد از ظهر می اومد و شب ها هم می رفت، اسمش رو گذاشتیم “پشم” که خیلی به اسم پشمک شما شبیه باشه!، یه روز عصر رفت و دیگه هیچ وقت برنگشت و ما هنوز منتظرشیم و هر گربه قهوه ای رنگی که می بینیم صداش می کنیم شاید اون باشه و بشناسه.

پیوند به منبع

..پشمک رو که يادتون هس؟..همون خرگوش کوچولومون که خاطرات زیادی قبلا ازش گفتیم..یادمه وقتی میخواستیم بخریمش از همه شیطون تر بود..بالا پایین میپرید و آروم و قرار نداشت..خوشگل بود..سفید و قهوه ای..و البته دوست داشتنی..کف دست جا میشد و وقتی از خیابون میرفتیم خونه واسه اینکه نترسه بین دستامون قایمش میکردیم..همه میگفتن چه نازه..و گاهی بوسش میکردن..اولا توی خونه خجالتی بود..اما وقتی مدتی گذشت عادت کرد..یا پشت مبل بود یا زیر تخت..یا زیر کابینت بود یا بین وسایل..وقتی پشت کامپیوتر بودم زیر میز پاهامو لیس میزد..ظهر که میشد و من توی اتاق خواب بودم گوشه لم میداد و اونم به خواب میرفت..وقتی توی آشپزخونه بودم و صداش میکردم میومد و کاهو و سویا از دستم میگرفت..میبردمش حموم و از تمیزی برق میزد..میبردمش پارک و کلی چمن میخورد و بازی میکرد..اما کم کم بزرگ میشد..فرش و سیم میجویید و خب دستشویی میکرد..تصمیم گرفتیم روی بالکن باشه..براش پوشال ریختیم و کارتون و چوب گذاشتیم..و مثه همیشه یه عالمه غذا..ولی خب جاش کوچیک بود..نمیتونستم هر روز ببرمش پارک..چون دوس داشت آزاد بچرخه نه با نخی دور گردنش..تنها بود..تمام روز روی بالکن شاید به فکر یه جفت بود..هوا سرد میشد و من به همون علتایی که گفتم نمیتونستم بیارمش توی خونه..پس ممکن بود سرما بخوره و مریض بشه..مدتی بود با کیا تصمیم گرفتیم که برای یه زندگی بهتر براش فکری بکنیم..خب برامون سخت بود..مخصوصا من که خیلی به بودنش توی محیط خونه عادت کرده بودم و گاهی باهاش حرف میزدم..ولی خب..پشمک هم میخواست توی طبیعت سبز و هوای تازه بدوبدو کنه تا لذت ببره..میخواست عاشق بشه و جفتی داشته باشه تا از این تنهایی راحت بشه..چیزی که همه به دنبالشیم و حداقل حق ماست!..امروز صبح گذاشتیمش توی کارتون و بردیمش باغ وحش..لحظات آخر..وقتی گذاشتنش بین حیوونای دیگه بغضم ترکید..مثه یه بچه که از مادرش جدا میکنن..آخه پشمک خیلی خاص بود..خیلی حساس بود..میترسیدم نکنه با خرگوشای دیگه نسازه..نکنه از غذا خوشش نیاد..نکنه سردش بشه..نکنه…کیا بهم دلداری میداد..همونجا فهمیدم زندگی واقعا همینه..بچه هایی که به دنیا میان و روزی از پدر و مادر جدا میشن..عزیزانی که میرن سفر و شاید از دنیا میرن…واقعا زندگی همینه..گاهی شیرین و گاهی اینطوری تلخ…کیا دستمو گرفت و رفتیم در حالی که برای آخرین بار به پشمک نگاه میکردم که داشت با ذوق به هم نوع های خودش نگاه میکرد…

..این پست رو با بغض نوشتم..بدون ویرایش توی وبلاگ گذاشتم!..

یوسف

One Comment leave one →
  1. 2010/11/29 08:30

    ..امیدوارم پشم و پشمک یا هر موجود دیگه ای به اون عشق و زندگی دلخواه برسن!..

    یوسف

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: