Skip to content

نقطه چین ها . . .: اولین نامه دلتنگی

2010/12/23
by

پیوند به منبع

..و کيای من توی این روزای دلگیر آخر پاییز رفت به سربازی..و زمستون زندگی من زودتر از فصل توی تقویم شروع شد..سرماش..سکوتش..دلتنگیش..فقط خدا ميدونه که من الان دارم چی ميکشم..به زمين افتادم و خون گريه ميکنم..کيا رو صدا ميکنم..توی اتاقا به دنبالش میگردم..لای وسایلا دنبالش میگردم..توی گوشی موبایل دنبالش میگردم…هنوز باورم نميشه بعد از ۱۰ماه هر لحظه با هم بودن..هر لحظه تلفن زدن..هر لحظه اس ام اس دادن..هر لحظه بيرون رفتن..حالا باید به جستجوی یه نشونی ازش باشم..عکساش..کادوهاش..لباساش..وسایلاش..بايد برای ثانیه ای دیدنش التماس کنم..ضجه بزنم..و جلوی خدا به زمين بيفتم..بهش بگم آخه چرا..چرا اينکارو با ما کردی..چرا مارو از هم دور کردی..چرا بهمون رحم نکردی..ما که داشتيم زندگيمونو ميکرديم..ما که به کار کسی کار نداشتيم..ما که در کنار هم خوشحال بوديم..با همه اون چيزای کوچيکی که داشتيم..با همه دلخوشی هایی که ساخته بودیم..با همه خاطرات متفاوتی که داشتیم..ما از پدرمادرامون خوشبخت تر بوديم..ما از زن و شوهر همسايه خوشبخت تر بوديم..ما از يه بچه که توی بغل مادرش شير ميخوره خوشبخت تر بوديم..مگه ما چی ميخواستيم..چه گناهی کرديم..به کی بدی کرديم..حيوونارو دوس داشتيم..گلارو دوس داشتيم..فقيرارو دوس داشتيم..ما به عشق ايمان داشتيم..چرا بايد ميرفت سربازی..چرا..کیا تحصيل کرده بود..با اخلاق بود..منظم بود..سالم بود..فقط اين سيستم رو باور نداشت و حالا همين سيستم درگيرمون کرد..روزی توی این سیستم که معافیت کفالت گرفتم بهش خنديدم..رقصیدم..و ازش فرار کردم..همه گفتن حقش نبود..بايد ميرفت عذاب میکشيد..بايد معنی زندگی رو ياد ميگرفت..بايد آدم ميشد..بايد مرد ميشد..و اما با زجری که کشیدم هيچکس منو با سری تراشيده نديد..هیچکس گریه منو ندید..هیچکس درد منو ندید..اما امروز انگار من به سربازی رفتم..من معاف نشدم..من نتونستم بر اين سيستم پيروز بشم..بعد از تلفن خداحافظی پتو جلوی دهنم گرفتم و جيغ زدم..خم شدم و زمین افتادم..کیا رو صدا میکردم..هیچوقت خودمو انقد درمونده و بدبخت ندیده بودم..دلم برای خودم سوخت..دلم برای کیا سوخت..دلم برای سادگیمون..مهربونیمون و عشقمون سوخت..بابامو صدا کردم..اما نشنيد..اگه ميشنيد مارو مريض ميديد..مارو تنبيه ميکرد..هيچوقت مارو نميبخشيد..دوستامون..فامیلامون..غریبه ها..همه مثه هم..و امروز اين اتفاق افتاد..اتفاقی که تا جون دارم از یاد نمیبرم..بهش فکر میکنم..در موردش چاره می اندیشم..من به کيا قول دادم قوی باشم..بهش گفتم از صبر و قدرت توئه که من انرژی ميگيرم و صبور ميشم..بهش گفتم درسته که رفت به شهری که صدها کيلومتر ازينجا دورتره..اما دلم به يادش خوشه..به صداش..به اينکه مرخصی بگيره..به اينکه برم بهش سر بزنم..به اينکه بعد از آموزشی يا تو شهر خودمون بيفته و يا جايی نزديکتر از اونجا..بهش گفتم این شهر..خیابوناش..پارکاش..رستوراناش..مغازه هاش..فقط با بودن توئه که برام معنی داره..قشنگ میشه و بهم روحیه میده..بهم گفت توی چشمام نگاه کن…و من فهمیدم همه اون حرفارو از قبل میدونست…چون ما همو فهمیدیم..زندگی رو فهمیدیم..عشق رو فهمیدیم…هر چند پر از درد که هیچکس نمیفهمه..هر چند پر از ناله که هیچکس نمیشنوه..اما اینو شمارش معکوسی برای آینده میدونم..روزای قشنگی که هیچکس و هیچ چیزی نمیتونه مارو از هم جدا کنه..روزایی که وقتی به این روزا برمیگردیم برامون درس بزرگی از قدرشناسی و عشقی عمیقتره..من به کيا افتخار ميکنم..اون زندگی ای به من داد که من پارسال از دست داده بودم..اون به من درس هايی داد که هيچکس بهم نداد..من بهش قول دادم در نبودش زندگی ادامه داشته باشه..یادها..خاطره ها..اتفاق ها..و هر چیزی که مارو به هم نزدیک میکنه..من بهش افتخار ميکنم..من دوستش دارم..من..منتظرش ميشينم..با دل و جونم..با همه وجودم…دوستت دارم کيا…

اولین نامه دلتنگی…

يوسف

Advertisements
One Comment leave one →
  1. playboygayboy2 permalink
    2010/12/24 09:17

    khili dastane shirini bood
    vaghean geryam dar omad

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: