Skip to content

سکوت تلخ: تغییر گرایش (2)

2011/01/09
by

پیوند به منبع

بعد از شوخی که با موضوع تغییر گرایش توی پست قبل کردم، دیدم بد نیست خاطراتی که در این مورد دارم رو بنویسم.

تا سال های قبل از مدرسه مساله خاصی وجود نداشت. بعد از اینکه وارد مدرسه شدم، تازه فهمیدم چقدر با بقیه فرق دارم. به قول معروف، من “حالت” داشتم. این حالت توی سال های دبستان بسیار پررنگ بود. با اینکه مسخره می شدم، اما هنوز اونقدر عذاب آور نبود.

یک روز یکی از دوستانم گفت اگه یک روز توی این دنیا فقط تو باشی و یک زن، و جفتتون توی استخر باشید، باهاش چیکار می کنی؟ من هم در جواب گفتم، خب، میرم باهاش صحبت می کنم. داشت از تعجب شاخ در میاورد! گفت یعنی نمی…نیش؟ اینجا بود که یک علامت سوال بزرگ در ذهن من شکل گرفت که ای خدا! این زن چیه که همه می خوان ب…ننش، ولی من همچین حسی ندارم؟!؟ اصلا تنها کاری که با یک زن میشه کرد همینه فقط؟  چرا کسی به زن مثل آدم نگاه نمی کنه؟!؟ چرا من نگاهم با بقیه فرق داره؟

با ورود به راهنمایی، مشکلات بیشتر شد و من به این فکر افتادم که باید مثل بقیه بشم. توی همون سال ها بود که کم کم غریضه ج…سی هم شروع به فعالیت کرد و وضعیت من شد قوز بالا قوز. به موازات افزایش این میل، من هم به میزان سرکوب اضافه کردم و با خودم عهد کردم مثل بقیه بشم. و اینجا بود که من متاسفانه وارد یک فرایند بی حاصل و به شدت فرسایشی شدم.

با ورود به دبیرستان، خودم رو بهتر شناختم. اون سال ها همزمان شده بود با آغاز انقلاب معنوی من. تا اون موقع هیچ حاصلی در تغییر گرایش بدست نیامده بود. و من فکر می کردم دلیلش این بوده که یاد خدا توی دلم نبوده و بعد از این با توکل به خدا می تونم تغییر کنم. اینجا بود که من وارد یک جنگ تمام عیار با خودم شدم و قسم خوردم که به هر قیمتی شده، این حس رو عوض کنم.

بین دوستان معروف شده بودم به آیت الله! همه تا منو می دیدند خودشونو جمع و جور می کردن. و با این دید، وقتی می دیدند که من به دخترها توجهی ندارم، میزاشتن به حساب ایمان زیاده من. کم کم خودم هم باور کردم که آره، چون مذهبی هستم به دخترها توجهی ندارم. اما بعد از مدتی دیدم که نه خیر اینطور نیست.

پسرها توی سنین دبیرستان حرفی جز اون حرف ها نداشتند. و من هم طبیعتا” چون بین پسرها بودم این حرف ها به گوشم می خورد. بچه ها می پرسیدند که چرا هیچ تغییری در طول اون عضو بدنم ایجاد نمیشه؟!؟ منم می موندم چی بگم، می زدم به رگ شوخی و می گفتم با خودم نمیارمش مدرسه!

به طمع تغییر گرایش وارد دنیای عرفان و خدا شدم. امیدوار بودم بتونم با نیروی ایمان، وضعیتم رو تغییر بدم. که این خودش بزرگترین نعمت زندگیم بود، چرا که با یک بهانه پوچ، وارد دنیایی دیگری شدم.

خیلی چیزها رو به خودم حرام کردم. خودم رو کنج خونه حبس کردم. استخر رفتن رو تعطیل کردم تا چشمم به بدن پسرها نیفته. وقتی تلویزیون مسابقه ورزشی نشون می داد کانال رو عوض می کردم تا مرد ها رو نبینم. دیدن فیلم هایی که توش بازیگرهای مرد جذاب بود رو ممنوع کردم.  توی کوچه و خیابون و مدرسه به زمین نگاه می کردم. بعد از نماز، دعای توسل می خوندم و از ائمه کمک می خواستم. چهل روز زیارت عاشورا خوندم و با گریه از امام حسین کمک خواستم. حتی مسجد و هیئت رو هم تعطیل کردم. چون محیط مردونه بود و باعث می شد حواس من از اصل مطلب پرت بشه. اینترنت رو زیر و رو کردم تا یک راه علمی برای تغییر گرایش پیدا کنم. بعضی سایت های خارجی بودند که ادعای موفقیت در تغییر گرایش داشتند. باهاشون مکاتبه کردم و گفتند که داخل ایران فعالیتی ندارند. جسته و گریخته اطلاعات پزشکی کسب کردم. یک مدت فکر می کردم بدنم هورمون های مردونه رو درست ترشح نمی کنه که اینطوری هستم که با مشاوره با یک پزشک دیدم اینطور نیست. توی چت روم ها دنبال دختر می گشتم تا بتونم توی دلم علاقه به یک دختر رو ایجاد کنم.

گهگاه به نتایج موقت هم می رسیدم. یعنی مثلا” برای چند روز احساس می کردم که دیگه به پسرها حسی ندارم.

اما …

به محض اینکه توی یک موقعیت خاص قرار می گرفتم، می دیدم که… نه خیر…

چه روزهایی بود… هربار که شکست می خوردم، حسابی حالم گرفته می شد و تا چند روز افسرده بودم. ولی باز شیطون رو لعنت می کردم و روز از نو، روزی از نو. هربار با انگیزه بیشتری شروع می کردم.

گذشت و گذشت تا اینکه با وبلاگ های هم حس ها آشنا شدم. توی دلم می گفتم اینها همشون فاسد هستند و دارند راه شیطان رو طی می کنند. نمی تونستم قبول کنم که اون ها هم یکی هستند مثل من.

زمان می گذشت و من طی چندسال مبارزه بی وقفه، حسابی فرسوده شده بودم. تا اینکه وارد دانشگاه شدم. با ورود به دانشگاه روحیه تازه ای گرفتم و مصمم تر از قبل، جنگ رو ادامه دادم. اما هنوز هم هیچ نتیجه ای حاصل نشده بود. توی دانشگاه بود که تصمیم گرفتم برای اولین بار، فیلم پ…رن ببینم، به امید اینکه شاید علاقه به دختر ته دلم جوانه بزنه. اما نتیجه ای جز حالت تهوع نداشت.

2 ترم گذشت و اولین روز ترم 3 از راه رسید. توی اون روز برفی، پسری به نام محمد رو دیدم. به معنای واقعی کلمه، دیوونش شدم. طوری که تا چند روز فقط گریه می کردم. نمی دونستم اسم این حس، عاشقیه. هنوز هم کمی از حالات دخترونه رو به همراه داشتم. با خودم عهد کردم که توی همه چیز، همون کاری که محمد می کنه رو منم بکنم تا مثل بقیه پسرها بشم. از راه رفتن گرفته تا حرف زدن. بعد از مدتی و با کمک محمد  تونستم تقریبا به طور کامل اون حالات رو از بین ببرم. اما هنوز توی دلم چیزی تغییر نکرده بود.

چند وقت به این صورت گذشت و من تقریبا” داشتم شکست توی جنگ رو قبول می کردم. به هرحال، تابستون 89 از راه رسید و من  رسما” بعد از حدود 10 سال جنگ بدون وقفه، دست هام رو به نشونه تسلیم بالا آوردم. سکوت تلخ رو شروع کردم و داستان زندگیم رو نوشتم. سعی کردم چیزهایی رو بنویسم که به محمد کمک می کرد تا هویت من رو بهتر درک کنه.

به گذشته که نگاه می کنم، افسوس می خورم. افسوس برای اینکه چرا بهترین سال های زندگیم رو به باد دادم و خودم رو درگیر هیچ و پوچ کردم. نباید تا این حد به خودم فشار میاوردم. کاش کسی بود و منو راهنمایی می کرد تا دست از جنگ با خودم بردارم و به جای اینکه اعصاب و انرژیم رو صرف مبارزه کنم، برای آینده ای بهتر تلاش می کردم و از زندگیم لذت می بردم.

One Comment leave one →
  1. nader permalink
    2011/01/10 02:16

    darket mikonam azizam manam mesle too hastam taghriban……….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: