Skip to content

سیب ترش: فراموشکاری .. دلتنگی و از این قبیل …!

2011/01/12
by

پیوند به منبع

جمعه بود ، مامان از دیشب بیحال بود . نه این که بیحالِ بیحال … اما انگار چند روز پیاده روی کرده باشه دلش می خواست همه اش بخوابه .
.
.
جمعه ها رو دوست داشت و نداشت ! …. یه جورایی طولانی و کش داربوده همیشه . یکم توی خونه چرخید و وسایلشو مرتب کرد. یکم توی اینترنت سرک کشید. بعد دید داره ظهر میشه. لباس پوشید و رفت خرید کرد و برگشت . مامان هنوز خواب بود. گوشت چرخ کرده رو از فریزر در آوورد . پیازها رو خلال کرد و سرخ کرد و گوشت رو گذاشت توی ماهی تاوه تا با اب خودش بپزه . پاستاها رو توی قابلمه ی بزرگی ریخت و صبر کرد تا خوب بپزه . پاستاهای پخته رو با گوشت و سس گوجه فرنگی غلیظی که درست کرده بود مخلوط کرد و همه رو با پنیر موتزارلا پوشاند و گذاشت توی فر.
.
.
بعضی وقتها به این فکر می کنم که چطور نبودن کسی رو میشه تحمل کرد اما بودنش رو نمیشه ! بعضی وقتها هم نبودن کلی یک نفر رو میشه تحمل کرد و عادت میشه واسمون اما ندیدن کسی که میدونی هست اما دوره مثل خوره روح و روان آدم رو میجوه ! منظورم اینه که بیشتر ماها اگر از کسی که دوستش داریم دور باشیم و بدونیم که اون توی یه شهر یا کشور دیگه اس …. ممکنه هر روز بهش فکر کنیم و دوریش واسمون تحمل ناپذیر بشه و دوست داشته باشیم هی بریم جایی که او هست و ببینیمش و باهاش باشیم و دلتنگیمون رو رفع کنیم .
اما اگر کسی رو از دست داده باشیم ، یعنی این که به قول مسلمونها به لقااله پیوسته باشه ! نبودنش فقط چند وقتی نارحتمون میکنه و بعدش یا عادت میشه یا یادمون میره ! چرا اینجوریه ؟
.
.
.
مامان رو بیدار کرد. و میز رو چید . با هم غذا خوردند کمی صحبت کردند . حرفهایی از این دست : باید فردا برم فلان قسط رو پرداخت کنم …. یا … قبض آب و برق رو با کارت پرداخت کنیم بهتر یا ببریم یکی از این دفاتر نمی دونم چی چی ؟ .. یا…..
مامان غذاش رو تموم کرد و رفت که دوباره بخوابه . کمی نگرانش شد . تا بحال اینطور نشده بود . مامان سنی نداشت اما از این می ترسید که شاید این کارها نشونه هایی از یک بیماری باشه … کمی بیشتر فکر کرد و سعی کرد همه اش مثبت فکر کنه و ذهنش رو از منفی بافی رها کنه .
کتاب جدیدی رو که به پیشنها دوستش خریده بود ، باز کرد و شروع به مطالعه کرد . یک ساعتی که مطالعه کرد خوابش گرفت . به اتاقش رفت . پرده ها رو کشید و روی تخت ولو شد.
.
.
توی صف اتوبوس ایستاده بودم . سعی میکردم به آدمای اطرافم کمتر نگاه کنم . نمی دونم چرا وقتی توی یه همچین جایی هستم … مثل صف اتوبوس .. یا توی یه بانک شلوغ یا .. وقتی مدرسه و دبیرستان میرفتم …. همه اش دلم می خواست به آدمهای دوربرم نگاه کنم . به خطوط چهره اشون دقیق بشم و مثلا پیش خودم حدس بزنم اون آقا چند سالشه … یا اون خانوم چه دماغ خوش ترکیبی داره …. اما وقتی سنم بیشتر شد دیدم این نگاه کردنها بد تعبیر میشه گاهی و اتفاقهایی ممکنه بیوفته که حتی به …. بیخیال شدم و هدفونم رو توی گوشم چرخوندم و خودم رو آهنگی که میشنیدم مشغول کردم .
اما انگار یه انرژی از یه منبع نامعلوم گردن من رو چرخوند و به قسمتی که چند خانوم ایستاده بودند نگاه کردم . خواهرم ! … خواهرم و پسرش! ….. خواهرم کنار زنهایی غریبه توی صف اتوبوس ایستاده بود و پسرش هم کنارش بود ….. از تعجب خندیدم …. معمولا وقتی کسی تعجب می کنه یه صدای عجیب و غریب از خودش بیرون میده اما من خندیدم ! …. او هم خندید … لبخند زد حتی گونه هاش مثل ده سال پیش برجسته شدن ….. از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم .. مدتها بود که ندیده بودمش و دلم میخواست همونجا بدوم طرفش و بغلش کنم …. اونقدر دلم تنگ شده بود که میخواستم به مردی که کنار ایستاده بود نشونش بدم و بگم این خواهرمه … مدتهاست ندیدمش …. و پز بدم که ببین چقدر خوشگله … خوشگلترین خواهرم ! …. اما نمیدونم چی شد که من سوار اون اتوبوس نشدم …. همه سوار شدن و عده ای هم نشدن……. اما خواهرم و پسرش سوار شدن و من از پشت پنجره اون رو دیدم که باز لبخند میزد….. ورفت .. همراه اتوبوس رفت ….. بغض از توی سینه ام بالا اومد و به گلوم رسید ترکید …. اشکم سرازیر شد و دلم میخواست فریاد بزنم که این چه رسمشه .. بعد این همه سال ….؟! … اما اتوبوس رفته بود و من با صدای بلند گریه میکردم … های های های …..
.
.
.
مامان شونه اش رو تکون داد…. «بیدار شو .. بیدار شو….» از خواب پرید و سعی کرد یادش بیاد که کجاست .. هنوز توی صف اتوبوس؟ .. نه توی اتاق خودش بود .. توی تخت خودش .
«خواب بد دیدی؟ داشتی گریه میکردی ؟»…. فکر کرد آدم که با خواب بد یا کابوس گریه نمی کنه جیغ میزنه … اما این خوابی نبود که بشه باهاش جیغ زد یا ناله کرد فقط باید گریه می کرد با اون !
فکر کرد ای کاش خواب نبود و خواهرش بود .. زنده بود … حتی اگر کیلومترها بینشون فاصله بود و حتی اگر کشور دیگه ای زندگی می کرد …. اینجوری مطمئن بود که باز می بیندش و دلتنگش میشه .. هر روز …نه این که به نبودنش عادت کنه یا فراموشش کنه … بعد خواب اون رو توی یه صف اتوبوس بین آدمهایی غریبه ببینه …. شاید هم اون اتوبوس … مسافرهایی داشت که قرار بود به خواب همه ی کسایی که دوستشون داشته اند و زمانی با هم خندیده و غذا خورده بودند ، برند و کاری کنند که یادشون نره زمانی اونها هم بودن و نباید فراموششون کرد .
.
.
دلش خیلی تنگ شده بود … خیلی … سعی کرد سر میز شام به موبایلش توجهی نکنه … از صبح تابحال هیچ خبری از اون نبود …. وقتی بدونی کسی توی یه شهر دیگه اس و می تونی بازم ببینیش خیلی خوبه .. اما وقتی اونقدر نزدیک نباشی که وقتی تلفن زدی یا مسیج دادی و جوابی نگرفتی ، بتونی یه تک پا بری و ببینی حالش خوبه یا نه … این خیلی بده .. زجر آوره …. سعی کرد منفی بافی نکنه .. مثل امروز صبح وقتی مامان همه اش خواب بود .
تلفن لرزید و مسیجی رسید. با این که میدونست مامان از این کار خوشش نمیاد اما موبایلش رو برداشت و مسیج رو خوند. «سلام .. چطوری؟ مهمون نمیخوایین ؟ «…. و زنگ در بصدا در اومد !

 

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: