Skip to content

نقطه چين ها . . .: نهمين نامه دلتنگي

2011/01/12
by

رضا: یه روز خوب میاد …

پیوند به منبع

۲۲روز گذشت..اگه بگم روز شايد خيلی راحت به نظر بياد..اما انگار ۲۲سال گذشت!..تو نيستی و من هر روز و هر شب به اميد تماس هایی که يک روز درميون قلب خسته منو تکون ميدن کنار تلفن ميشينم تا صدای گرمتو بشنوم..تا جون بگیرم..تا شاید چند طپش بیشتر عمر کنم..الهی بميرم..صدات گرفته و سرفه ميکنی..وقت خواب کم داری و دائم بدوبدو میکنی..و من از این راه دور هيچ کاری نميتونم بکنم..تا توی بغلم گرم بمونی..تا با لالاییم به خواب بری..چقد ناتوان و دردمند شدم..ياد روزايی افتادم که ميومدی پيشم و با يه چايی داغ و يه پتوی گرم نميذاشتم ذره ای بلرزی..چه برسه به اينکه سرما بخوری و خسته بشی..آخه چرا بايد به سربازی ميرفتی وقتی یه مرد کامل بودی و سختی های زندگی رو چشيده بودی..تو منظم بودی..تميز بودی..تحصيل کرده بودی..تو معنی درد و دلتنگی رو ميفهمیدی..و حالا جايی افتادی که میخوان وجود قشنگتو زندانی کنن..احساس پاکت رو شکنجه کنن..و جوونی با ارزشتو به دار بکشن..آخه چرا بايد يک و سال و نيم از من دور باشی و کاری کنی که نه برای ديگران سود داره نه برای ما..جز اينکه بهترين روزهای عشق و عاشقی از هم دوريم و آخر عمر حسرت يه دقيقه با هم بودن رو ميخوريم..میدونم دست تو نبود..دست دولتی بود که هیچوقت خیر مردمش رو نخواست..و امروز آخرین ضربه اش رو هم به ما زد..آه..ته دلم داغه و دائم با حسرت نفس عمیق میکشم..چند شب خوابتو ديدم..با چشمان مهربون نگام ميکردی..با همه وجود مراقبم بودی..تا خواستیم به اوج برسیم از خواب پريدم و صدات کردم..کیا کیا کیا..کیای من..عشق من..کجایی بهترین من..جیغ زدم و با چشمان وحشت زده از روی تخت بلند شدم و خودمو به ديوار کوبيدم..تا دوباره از حال برم و نفهمم که چقدر درد دارم..به کی بايد بگم که ديگه نميتونم تحمل کنم..وقتی توی تاکسی ترانه ای از داريوش ميشنوم يا توی خيابون گربه ای سياه ميبينم..وقتی محل هايی رو ميبينم که با هم قدم ميزديم..وقتی يادگاری هايی رو ميبينم که برام به جا گذاشتی..چیکار باید بکنم..وقتی از برف امسال هم متنفرم..تو نیستی تا شالگردنی که برام بافتی گردنم کنم و دستاتو بگیرم و بی دغدغه به دنیا بخندم..روی یخ ها سر بخورم و منو بگیری تا زمین نیفتم..چطور ميتونم بدون تو ادامه بدم وقتی حس ميکنم تورو توی زندگیم کم دارم..دارم مریض روانی میشم..قلبم درد میکنه..لبخندی به لبم نمیاد..دست و پام میلرزه..و با خودم حرف میزنم..مينويسم و گريه ميکنم تا شايد خالی بشم..داد میزنم و به زمین میفتم تا شاید از حال برم..اما اشک هم ديگه از درد من کم نميکنه و شدم مثه کسی که ديگه هيچ انگيزه ای برای بودن نداره..دیگه واژه ای برای توصیف این بدبختی پیدا نمیکنم و شدم مثه کسی که دنبال قبرش میگرده…

..حتی برای اینکه یه دقیقه ببینمت..فقط امیدم به میان دوره هست…

Advertisements
No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: