Skip to content

مسافر و سرباز « عليرضا روشن »

2011/01/15
by

پیوند به منبع

یک چیزهایی هست
که نه پدر و نه مادر
نه معشوقه و نه دوست
یک چیزهایی هست
که هیچکس از آنها خبردار نمی‌شود
من سربازی بودم که وقتی به پادگان می‌رفت
صورتش را به پنجره‌ی ِ اتوبوس می‌چسباند
همه این را می‌دیدند
همه فقط همین را می‌دیدند
سربازی را که صورت به شیشه چسبانده است
فقط همین
کتک زدن او بسیار آسان بود
به او تهمت زدن آسان‌تر
اگر از وسایل مسافرها چیزی کم می‌شد
من برای آنها سربازی بودم که صورتش را
به شکل مشکوکی به شیشه چسبانده بود
میان ِ راه
در پاسگاه
دژبان می‌آمد و او را می‌گشت
چون به طرز مشکوکی صورتش را به شیشه چسبانده بود و ساکت بود
یک چیزهایی هست که کسی از آنها خبردار نیست
این را فهمیده بودم
می‌گذاشتم مرا کتک بزنند
تهمت بزنند که دزدی کرده‌ام
دست‌هایم را برای دژبان بالا می‌بردم که بگردد
اما در دلم چیزی می‌شکست
شاید خود ِ دلم بود که می‌شکست
یک چیزهایی هست که …
بگذریم
گفتم که
هیچکس از آنها خبردار نمی‌شود
تو ظاهرا به کوه نگاه می‌کنی ای مسافر
حقیقت یک چیز دیگر است ای مسافر

2 دیدگاه leave one →
  1. 2011/01/15 11:04

    يوسف

  2. شايورد permalink
    2011/01/15 12:31

    منم يكي از شمام
    تازه به اين موضوع پي بردم
    گيج شدم نميدونم بايد چه كار بكنم
    نميدونم كجا دنبال همنوع هام بگردم
    ترسان و سر در گمم
    كاش ميشد همو ببينيم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: