Skip to content

گذر

2011/01/22
by

هیچ وقت به زبون با هم حرف نزده بودیم اما با چشم گاه گاهی،
کلا آدم های این محله بیشتر از زبون با چشم حرف می زنن،
دیده بودم بزرگ شدندش رو،
همیشه می گفتم این یه دفعه انقدر! شد،
ندیدم بچگی کنه، حتی یاد ندارم نوجوونیش رو دیده باشم، انگار یه دفعه به خودش اومده بود و ادعای جوونی و مردونگی! داشت،
و شوربختانه چشم هامون غالبا با هم لج می کردن! هرچند شاید اونم از این لج بازی لذت میبرد!،
دیدن عکسش زیر یه روبان سیاه ساده نبود،
یه جورهایی برام باورنکردنی بود،
چقدر دلم می خواد بغضم بشکنه.

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: