Skip to content

نقطه چين ها . . .: دوازدهمین نامه دلتنگی

2011/01/30
by

پیوند به منبع

شاید اگه بگم توی این شهر تنهاترینم کسی باورش نشه..نه دوستی..نه فامیلی..نه هیچکس..روز اول که کیا رفت شکستم..اونقدر صداش بلند بود که پدرم شنید..اما نفهمید چرا..جز اینکه گفت بهونه گیر شدی!..از دوست و آشنا خواستم برای سربازیش پارتی جور کنن اما هر کدوم گفتن حتما باشه و دیگه خبری ازشون نشد!..کاری پیدا کردم تا شاید کمی درد رو فراموش کنم..اما نشد و پشت میز  و خیابونا هم به یادش بودم..توی خونه که تلویزیون نگاه میکنم..توی آشپزخونه که غذا درست میکنم..روی تخت که دراز میکشم..و همین الان که دارم تایپ میکنم..پیر شدم..درمونده شدم..شاید اگه پدر و همه دوستانم از دنیای جی ها چیزی میدونستن امروز حال و روز ما این نبود و همه دست به دست هم میدادن تا بهمون کمک کنن..اما افسوس که در کشوری زندگی میکنیم که محکوم به درد و غم و در نهایت مرگیم…
این روزا تازه درد جی بودن رو میفهمم..ناشناس میرم توی فروم ها و سایت هایی مربوط به سربازی تا اطلاعاتی بدست بیارم..توی کامنت ها اسم دخترای جوونی میبینم که چشم انتظار بی اف و نامزدشون نشستن تا شاید با عقد و عروسی بتونن با عشقشون توی یه شهر بیفتن!..از نامه و تلفن های عاشقونه گرفته تا حمایت های پدر و مادر توی دلتنگی هاشون..همه و همه توی سیستمی جلو میرن که با امروز و فرداشون هماهنگه..اما من چطور میتونم با عشقم عروسی کنم..چطور میتونم دلتنگی هامو باهاش برطرف کنم..نه قانونی برای ازدواج و نه حمایتی از طرف خونواده..این شبا همه اش به خدا میگم اگه میخوای واسه همیشه بهت ایمان بیارم کیارو بهم برگردون تا بتونم در کنارش با آرامش به زندگیم ادامه بدم..فقط همین..

..صبح با کسالت از خواب بیدار میشیم..با بی میلی چایی میخوریم..یا به زور به دانشگاه میریم..یا با خستگی سر کار میریم..و اگه بیکاریم سرجامون بی روح میشینیم..ظهر با بی میلی نهار میخوریم..با کسالت چرتی میزنیم..و بعداز ظهر اگه بیکار بودیم بی روح خریدی میکنیم..یا به زور تلویزیون نگاه میکنیم..یا با خستگی پشت اینترنت میشینیم..شب با بی میلی شام میخوریم و با کسالت میخوابیم تا صبح فردا دوباره…اونقد همه درگیر روزمرگی های زندگی شدیم که یادمون رفته کی هستیم و به کجا داریم میریم!..

یوسف

Advertisements
6 دیدگاه leave one →
  1. nima permalink
    2011/01/30 09:07

    یوسف جان، عزیز دلم از اعماق وجودم باهات هم دردی میکنم. اما لازمه یک نکته ای رو بهت یادآوری کنم تا به کمک اون یکمی دردهات التیام پیدا کنه. یوسف جان خیلی از ماها عشقمون رو به واسطۀ ازدواجش به صورت ابدی از دست دادیم برای شما دو تا خوشحالم که حداقل هنوز به هم دیگه فکر می کنید ولو کیلومترها فاصله بینتون باشه. من هر موقع رویدادهایی مثل وضعیته شما دو تا رو می خونم اشک مجالم نمیده. منم عاشق بودم اما عشقم رفت که رفت که رفت.
    خوشحال باش که عشقت هنوز بهت فکر میکنه. امیدوارم همیشه کنار هم بمونید.

  2. 2011/01/30 14:12

    گاهی وقت ها به پاک بودن و خالص بودن عشق بین یوسف و کیا حسودیم میشه…

    یوسف جان همه چیز به حالت اول بر می گرده…خیلی زودتر از اینکه فکرش رو بکنی…
    اون روزی رو فکر کن که کیا آموزشیش تموم شده و تو با یه دسته گل خوشگل رفتی جلوش و می پری توی بغلش و بوسش می کنی…
    همه چیز درست میشه… منم دعا می کنم

    هر دوتاتون رو دوست دارم…

  3. ebrahim permalink
    2011/01/31 04:52

    سلام دوست عزیز…هم دردی تنها چیزیه که میتونم ابراز کنم.من هم عشقی به عمر 5 ساله داشتم ولی دوستم نتونست جلوی اعتقاد مذهبی اش دووم بیاره و تسلیم شد و منو تنها گذاشت…رفت و با دختری ازدواج کرد.بعدش من هم از هرچی بوی مذهب میداد بدم اومد…سالهاست که از اون ماجرا میگذره و یه زخم یه درد یه غده هنوز توی دلم جا خشک کرده…می دونی ماها واقعا تنهاییم چه وقتیکه عاشق میشیم و نمیتونیم به طرف بگیم و چه وقتی عشقمون میره و مارو تنها میزاره…
    *…بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چقدر بزرگ است…و تنهایی من شبیه خون حجم ترا پیش بینی نمی کر
    د…و خاصیت عشق این است….سهراب سپهری.*

  4. nima permalink
    2011/02/01 10:30

    ابراهیم جان من دیگه ذکر نکرده یودم که بعد از ده سال این بلا به سرم اومد، چرا که شکستم، پیر شدم، نابود شدم. بازم خوبه کامنت تو رو دیدم والا فکر میکردم این تراژدی افکار مذهبی معشوقم خیلی عمومیت نداره، تا حدودی آرومترم کرد.

  5. 2011/02/03 03:12

    چقدر دیر ما ادم ها می فهمیم زندگی همه ما شبیه همه در حالی که همش فکر میکنیم ما یه تافته جدا بافته ایم این روز ها هر وبلاگی رو میخونم قطعی ای از زندگی خودم رو توش میبینم غافل از این که همه دارای یک درد واحد هستیم محکم به یک حکم زندگی کردن ! به کدامین گناه چنین مجازات سختی بریدند برای ما ؟

  6. saeedeh permalink
    2011/02/26 20:53

    پدر عشق بسوزه، ببین جوونای ما رو به چه روزی انداخته.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: