Skip to content

سكوت تلخ: کامینگ اوت نوروزی

2011/04/03
by

پيوند به منبع

بنابر عادت همیشگی که بعد از تعطیلات عید معلم عزیز می گفت موضوع انشا “چگونه تعطیلات نوروز خود را گذراندید؟” هست، حالا منم به یاد دوران مدرسه انشا می نویسم براتون.

اینجانب مهرداد سکوت تلخیان چند روز پیش، بعد از سپری کردن یک سال بسیار سخت و پر استرس، همراه با کانون گرم خانواده راهی شهر خوشگل و گوگولی اصفهان گردیدیم. کله سحر از منزل خروج نمودیم تا زودتر به اصفهان دخول کنیم. در اواسط راه بودیم که بعد از عوارضی کاشان، دیدیم اتوبان بسیار خلوت می باشد و حیف است که مثل بچه های مثبت با سرعت مطمئنه حرکت نماییم، در نتیجه پا را بر روی گاز نهاده و با سرعت 170 کیلو وات بر ثانیه به سوی نصفه جهان گوله کردیم. آخر راستش را بخواهید ما برنامه تخت گاز BBC را خیلی دیدیم و عقده ای شدیم، یک بار اون آقاهه توی اتوبان های آلمان با بنز مک لارن با سرعت 320 کیلو گرم بر نانوثانیه حرکت می کرد، حسرتش به دل ما ماند. همینطور که می گازیدیم یهو دیدیم آقا پلیسه ایست داد و زدیم کنار. متاسفانه مبلغ سیصد هزار ریال جریمه گشتیدیم، و من اینجا بود که فهمیدم نگاه آدم ها به دنیا چقدر متفاوته! پلیسه اونقد کوته فکر بود که فکر میکرد 120 تا سرعت دیگه بسه و نباید زیادتر رفت! واقعا که! با این پلیساشون :D البته ما بر رسانه استعمار پیر هم لعن و نفرین فرستادیم که باعث شده بود ما از مسیر حق خارج شویم و تصمیم گرفتیم فقط ضرغام تی وی ببینیم.

بعدش رسیدیم به شهر بیوتیفول اصفهان. همون اول یه خیابون بود به اسم چهار باغ عباسی که شبیه همون خیابون ولیعصر تهرانه. جای شما خالی، یه عالمه پسرهای بانمک و جیگر و مامانی در حال تیکه انداختن به خواهران بودند. ما در دلمون گفتیم ای آقا! اصفهان هم شهر خوبیه هاااا :P

رفتیم هتل و لالا نمودیم، آخر خیلی خسته بودیم. بعد که بیدار شدیم رفتیم یه دونه تابلوی خوشگل هخامنشی از اون قلم کاری های اصفهانی به عنوان سوغاتی برای حضرت عشق خریداری نمودیم.

بعدش برگشتیم هتل و با خواهر زاده گرامی بازی نمودیم، جای تان خالی، دهان مان را آسفالت نمود!

فردا صبح شد و رفتیم صبحونه بخوریم، که دیدیم دوتا پسر برومند و دیدنی میز بغل ما جلوس نموده اند و مثل ابله ها به همه لبخند می زنند. معلوم بود که ایرانی نیستند. هرچی گوش هایمان را تیز نمودیم که بفهمیم از کدام مملکت کفر به میهن اسلامی ما دخول کرده اند نفهمیدیم، آخر گوش های مان کمی سنگین می باشند. بنابر دستور مادر گرامی ، رفتیم کنار این دو جلوس کردیم تا رسم مهمان نوازی ایرانی را به جای آوریم.

یکی شان جوری ساندیس می خورد که ما فکر کردیم از طرفدارهای آقای دکتر هست و ذوب شده در ولایت. اهل روباه پیر، بریتانیای کبیر بودند، به نام های دومینیک و بن. احساس کردیم که شاید همسر باشند، اما هرچه به انگشت هایشان زل زدیم حلقه ای ندیدیم. سر صحبت باز شد و فک مان حرارت یافت. بار اولشان بود که به ایران آمده بودند. اول رفته بودند یزد، بعد اصفهان بعدشم شیراز.

دومینیک با هیجان میگفت توی یزد رو میز غذا نمی خوردند، یه چیزایی بود که فرق داشت. گفتم برادر دومینیک؛ به آن می گویند تخت. بعدش هی تکرار می کرد: تخت تخت تخت! راستش حال مان از لهجه بریتانیایی شان بهم خورد، ولی چیزی به رویشان نیاوردیم. فقط گفتیم اگر ممکن است کمی آمریکایی صحبت کنید تا اول صبحی دچار استفراغ نشویم.

دومینیک گفت دیشب کنار زاینده رود همه بستنی می خوردند! آیا رسم خاصی است؟ گفتیم لعنت بر بریتانیا که از بستنی خوردن ما هم سوژه میسازد، خیر، عوام الناس به هنگام گرما بستنی تناول می نمایند. انقدر من را سوال پیچ نمودند که سرمان گیج رفت.

به دومینیک گفتم برادر جان در انظار عموم اینچنین ساندیس منوش که در هتل مینوشی. گفت چرا؟ و ما فلسفه ساندیس خوری را برایش توضیح دادیم و هردوشان از فرط خنده نقش بر زمین گردیدند.

گفتند آیا زشت است که انگشت شست را برای تاکسی ها نشان بدهیم؟ گفتیم بی خیال، چون خارجی هستید بر شما خرده نمی گیرند.

بن از نقشه ام برای آینده پرسید و گفتم شاید مهاجرت. گفت کجا؟ گفتم انتخاب اولم بریتانیای ملعون است. با صدای بلند گفتند هوراااااا. و  ما به سلامت ذهنی شان شک نمودیم.

گفتند تو که زبانت خوبه چرا نمیری آمریکا؟ گفتم برادر من، اینجانب هزینه عزیمت به امامزاده صالح را نیز نداشتمی، چه رسد به شیطان بزرگ.

گفتم چیزی از درون قلقلکم می دهد که میخواهم ازتان بپرسم. گفتند بپرس. گفتم آیا Gay Couple هستید؟!؟ و هردو از خنده منفجر همی گشتندی. گفتند نه فقط دوستیم. از مدرسه با هم هستیم و الان هم همکاریم. گفتم آهان! گمان کردم فراتر از دوست هستید.

گفتم احیانا دلیل این خنده ها هوموفوبیا که نیست؟ گفتند خیر! چندین دوست همجنس گرا داریم و باهاشان اوکی می باشیم. گفتم آیا هوموفوبیا را در روباه پیر مکانی هست؟ گفتند خیر، اگر هم باشد، انگشت شمار است. گفتم به همین دلیل است که من هم بریتانیای کبیر را برای عزیمت انتخاب نموده ام. برای یک لحظه مغزشان قفل کرد! و بعد از چند ثانیه دوزاری شان افتاد!

گفتند تو گی هستی؟ گفتم اوهوم. و سه تایی خندیدیم. گفتند آیا خانواده خبر دارند؟ گفتم نفستان از جای گرم در می آید؟ گفتند یعنی پدر و مادرت نمی دانند؟ گفتم اعوذ بالله… گفتند حتی خواهر  و برادرت؟ گفتم سبحان الله… بیچاره ها فکر می کردند ایران نیز همانند استعمار پیر است. گفتند دوستان ما خیلی راحت هستند و خانواده هاشان با آنها اوکی می باشند. گفتم آری، چنین است در ایران و چنان است در بریتانیای ملعون. دومینیک گفت چرا اسلام با همجنسگرایی مخالف است؟ گفتم بحثش در این مقوله نمی گنجد. گفت اوکی.

بن گفت در بریتانیای کبیر همانا دیسکو ها و کاباره های فراوانی از برای هومو ها تاسیس گردیده. گفتم بن جان، اگر در ایران هم می بود ما اهلش نبودیم، برای شما سخت است که بتوانید یک همجنسگرای مسلمان را بفهمید. گفت اوهوم.

از زندگی مان برایش گفتم. از سختی ها و ترس ها و نگرانی های مان. گفتم که بلاگ نویس هستم و دوستانی چند دارم که با دنیا عوضشان ننمودندی. گفتم ما هوای همدیگر را داریم و به آینده ای بهتر امیدواریم. بن گفت اگر زیاد هستید چرا نمیریزید توی خیابون و راهپیمایی نمی کنید؟!؟ گفتم بن جان شما ساندیست را بخور و برای ما نسخه نپیچ. الحق که شما هم در راستای BBC نقش هدایت کننده در آشوب را دارید. گفتم بن جان، آیا گمان بردی ایران نیز به مانند استعمار پیر است که هروقت نمک غذای تان کم میشود، یا قیمت سبزی خشک شده بالا میرود مردم اعتصاب کنند و میلیونی راهپیمایی کنند و پلیس هم از مردم مراقبت کند؟ گفت همین سال پیش بود که در هندوستان حقوق گی ها محترم شناخته شد. گفتم بن جان، دین و قانون تنها بخشی از مشکلات ماست. اگر همین امروز قانون از ما حمایت کند، آیا گمان بردی که من می توانم به پدرم بگویم که چه هستم؟ آیا پدرم با دستانش مرا خفه نخواهد کرد؟ گفتم بن جان، در ایران ما هنوز حقوق بشر استیفا نشده، چه برسد به حقوق اقلیت ها. ابتدا باید به حقوق انسانی مان برسیم، و حقوق بالذات ما محترم شمرده شود، تا بعد به حقوق گی ها برسیم.

در پایان باهم دست دادیم و بای بای نمودیم.

یکی از هلو ترین کامینگ اوت های زندگی مان بود. چرا که هوموفوبیا و مردسالاری و تعصبات دینی در استخوان های بن و دومینیک ریشه ندوانده بود و به چشم یک حیوان کثیف به من ننگریستند. لازم نبود الف بای همجنس گرایی را برایشان توضیح دهم. اطلاعات زیادی داشتند. لازم نبود بگویم که من هوس باز نیستم، مریض نیستم، آشغال نیستم، معلول نیستم، فاسد نیستم، انسان هستم، دل دارم، احساس دارم.

در پایان دو عکس از اصفهان برایتان می گذارم. اولی مربوط به چهل ستون، و دومی عالی قاپو در میدان نقش جهان می باشد.

پی نوشت: این پست را حتما با لهجه اصفهانی بخوانید.

چهل ستون

عالی قاپو

One Comment leave one →
  1. saeedeh permalink
    2011/04/04 14:13

    یادش بخیر منو به دوران کودکی بردی من یه سال اصفهان زندگی کردم وقتی هشت سالم بود ولی تمام خاطراتش خوب یادمه.
    ولی واقعا اصفهان نصف جهان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: