Skip to content

محمد بوعزیزی « راز سر به مهر »

2011/04/16
by

پيوند به منبع

محمد بوعزیزی! اسمت این بود نه؟ … درس خوانده بودی. کار نداشتی. خواستی سبزی فروشی کنی.  دزدی و خفت گیری نمی دانستی لابد. بساطت را اما به هم ریختند. مامور  دولت سیلی ات زد. دار دنیا برایت سیاه شده بود. دستت به کسی نرسید. خودت را به آتش کشیدی. زنده نماندی … مردم خشمگین شدند. شعله ای که از تن تو برخاست، اول از همه دامن رییس کشور خودت را گرفت؛ بن علی را به زیر کشید. بعد مبارک. بعد خون ها بود که خیابان های صنعا و منامه و درعا و مصراته را رنگین کرد. آمریکا می گوید مردم آزادی می خواهند. جمهوری اسلامی می گوید این ها بیداری اسلامی است به جز در سوریه. علی عبدلله صالح می گوید فتنه است. بشار اسد می گوید فتنه است. ملک عبدالله می گوید فتنه است. سیاست بازان کارخانه کلاه سازی از نمد را رها نمی کنند تا به پیکر باندپیچی شده تو روی تخت بیمارستان نگاه کنند. که بدانند بی پناهی چه شعله ای است … شعله ی تن ات چرا چنین پر شرر بود محمد؟ محمد! باور نمی کنیم به سیلی آن مامور معذور حاضر شده باشی خودت را بسپاری به فنا. به فنا واقعا؟! مگر مامور فقط تو را زد؟ فقط کسانی چون تو را می زنند؟ فقط تو خودسوزی کرده ای مگر؟ … هر چه بود توی آن دلت بود که با خود بردی. نه؟ آتش، آتش آن دل بود، نه؟ … که خواب حرام کرده بر صاحبان سیلی و گلوله و تاج و تخت … که بی پناهی از شر ستم، چه شعله ای است بر عرش

*

چرا صاحبان سیلی و گلوله و تاج و تخت عبرت نمی گیرند محمد؟ … آخر چند محمد دیگر تا روز میزان؟

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: