Skip to content

مرثيه برایِ بهاره علوی که با بهار رفت…، محمد فلاح نيا، مدرسه فمينيستی

2011/04/26

2011-04-26_120013رضا: اين روزا اصلا حالم خوب نيست، هي دلم مي خواد پاشم برم دكترم ازش بخوام قرص هاي آرام بخشم رو تمديد! كنه و … اما هر بار يادم مي افته ديگه دكتر هم نيست، دلم نمي خواد پاي نت باشم براي همين فقط گاه به گاه ميل ها رو چك مي كنم و بعد سرم زير يه پتو انقدر گريه مي كنم تا آرام بخش ها اثر كنن و ديگه چيزي نفهم ام، اينكه اينجام، اينكه دارم مي نويسم، به احترام دختري هست كه خبر درگذشتش رو يكي از دوستان ميل كرده بود و داغم رو دو چندان كرد، دختر خورشيد، بهاره علوی، يك فعال حقوق بشر واقعي بود، همجنس‌گرا نبود اما وقتي لوگوي رنگين كماني رو ديده بود به احترام رنگين كماني ها اون رو روي وبلاگش قرار داد و همين برام كافيه تا بي نهايت تحسينش كنم.
چطوري از دردي كه تو سينه ام پيچيده بگم، نمي دونم.
بهاره يادت گرامی و راهت جاويد.
آخ.

پيوند به منبع

مدرسه فمينيستی: امروز ۶ ارديبهشت ماه، خبر رسيد که بهاره علوی، از فعالان جنبش زنان و همراهان کُرد کمپين يک ميليون امضا، و نويسنده وبلاگ دختر خورشيد در تصادفی جان باخته است. او که در ۱۱ فروردين ماه همراه با خانواده اش در جاده سنندج تصادف کرده بود، پس از روزها بستری بودن در بيمارستان و عواقب ناشی از اين تصادف بالاخره امروز درگذشت. او پيش از فوت اش مرگ پدرش را و بستری شدن مادرش را به واسطه اين تصادف شاهد بود. اندوه از دست دادن پدر که روح بهاره را خراش می داد به همراه عفونت های ناشی از جراحت که جسم او را می آزرد، همگی دست به دست هم داد تا اين که پس از کمتر از يک ماه از آن تصادف، اين دختر پرشور بهاری، در فصل بهار، دوستان و بستگان خود را ترک کند.

اين دختر جوان ۲۱ ساله و پرشور، «درباره ما» وبلاگ اش را با اين شعر مزين کرده بود:

بايد اين ناله ی خشم آلودت/ بی گمان نعره و فرياد شود/ بايد اين بند گران پاره کنی/ تا تو را زندگی آزاد شود/ خيز از جا پی آزادی خويش/ خواهر من، ز چه رو خاموشی/ خيز از جای که بايد زين پس/ خون مردان ستمگر نوشی

متن زير به قلم محمد فلاح نيا است که در رسای بهاره علوی، اين دختر پرشور و متعهد ميهن مان، به نگارش درآمده است. يادش گرامی باد و راهش پررهرو:

مرثيه برایِ بهاره علوی که با بهار رفت…
تویِ عکس هایِ يادگاری که لبخند می زنی،
جگرم خورشيدِ سوزانی می شود
که همه چيزم را به آتش می کشد
و نبودنت را فرياد می کشم.

مثلِ سنگ، صبوریِ بسيار کرده ايم اين روزهایِ سردِ بهارِ بی نصيب را
اما طاقتمان هم اندازه ای دارد

طاق شده ام
و داغِ دلم را با تو می گويم که هميشه لبخند می زدی:
پوپک پرنده شد و پريد،
تو پرکشيدی ميانِ آسمانِ بعد از ما
و از مثلثِ تثليثمان
خطی به جای مانده که بيهودگی را هنوز ادامه می دهد.

ادامه می دهم راه هایِ جهان را
تا روزی که نمی دانم کی از راه می رسد.
مثلِ تو که نمی دانستی
و مثلِ همه یِ ما که نمی دانستيم:
مرگ، پتياره ديوِ دريوزه ما را نظاره می کند.

محمد فلاح نيا
۶ ارديبهشت ماه ۱۳۹۰

2 دیدگاه leave one →
  1. 2011/04/26 23:51

    امیدوارم روز های خوب و آرومی رو ببینیم
    ممنون از حضورت

  2. ناشناس permalink
    2011/04/27 00:13

    چندی است در این باغ بوی گلی به مشام من نمی رسد
    چندیست در این جنگل هیچ درختی قد نمی کشد
    ما ماندیم من درون ما که ما را برد به درون جنگل بی اب علف باغ بدون گل
    خسته از این همه خبر بدی که از این ور اون ور میرسه رضا جون خودش که راحت شد این روز ها به این فکر میکنم اونا که میمیرن راحت میشن و این ما ایم که این ور همه ناراحتی هاش رو به دوش میکشیم هنوز باید جاده درست غلط رو طی بکنیم بعد هم میوه ای کاش رو اخرش برداشت کنیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: