Skip to content

پدر قهرمانم (برگرفته از: وبلاگ یک دختر همجنس‌گرا در دمشق- ترجمه شهرزاد نیوز)

2011/05/08
by

پیوند به منبع

"… من که بیدار شده بودم، دقیقا می‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. بنابراین به سرعتی که می‌توانستم لباس پوشیدم – لباسی که برای چنین مواقعی کنار گذاشته بودم: شورت ساده کتان و یک تی شرت (بدون کرست یا چیزی شبیه آن)، شلوار جین، پولور گشادی رویش… عینکم را به چشمم زدم و از پله‌ها پایین رفتم و رسیدم به حیاط."

شهرزادنیوز: "مأموران امنیتی به سراغ‌مان آمدند. دیروقت شب بود، خیلی دیر. همه تقریبا خواب بودند. وقتی سر و صدا را شنیدم بیدار شدم و بلافاصله حدس زدم چه اتقافی افتاده است.

ابوعلی، دربان‌مان وقتی صدای زنگ در را شنیده بود، بیدار شده بود و سکندری‌خوران می‌رفت تا ببیند کیست؛ او فکر می‌کرد همه در خانه هستند، اولین بار نبود که یکی از اعضای خانواده در کافه‌ای مانده بود و دیر وقت به خانه می‌آمد… به جایش دو مرد حدود بیست و چند ساله را دید، ملبس به کاپشن‌های چرمی سیاه، قوی هیکل و هر دو در حال کشیدن سیگار. فورا فهمید آن‌ها کیستند و زنگ خطر را زد تا همه را بیدار کند. وقتی فهمید که آن‌ها دنبال چه کسی هستند، حیرت‌زده شد… دنبال من بودند.

در این فاصله من که بیدار شده بودم، دقیقا می‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. بنابراین به سرعتی که می‌توانستم لباس پوشیدم – لباسی که برای چنین مواقعی کنار گذاشته بودم: شورت ساده کتان و یک تی شرت (بدون کرست یا چیزی شبیه آن)، شلوار جین، پولور گشادی رویش… عینکم را به چشمم زدم و از پله‌ها پایین رفتم و رسیدم به حیاط.

پدرم در حیاط بود؛ به خودش زحمت نداده بود لباس بپوشد و فقط لباس خوابی بر تن داشت. او در حال جر و بحث با آن‌ها بود. وقتی من ظاهر شدم، یکی از آن‌ها سری تکان داد و گفت: "خودش است."

"من؟"

با لبخند چاپلوسانه‌ای که همان جا روی دهانش می‌ماسید، گفت: "بله. باید در باره چند موضوع با شما صحبت کنیم."

"مثلا درباره چی؟"

به سرعت لیستی از چیزهایی که به عربی و انگلیسی نوشته بودم، نام برد.

گفتم: "چند چیز یادتان رفته"، اعصابم تقریبا تحلیل رفته بود، اما به جایش کاملا هوشیار بودم، و به شدت با حس نیاز به فرار مبارزه می‌کردم. می‌دانستم که اگر بدوم، تیراندازی خواهند کرد. اسلحه‌ها را می‌دیدم، برجستگی سلاح‌ها و احتمالا چاقوهای زیر کاپشن‌هایشان را.

همان فرد گفت: "ما به اندازه کافی مدرک داریم. توطئه علیه دولت، تحریک به شورش مسلحانه، همکاری با عناصر بیگانه."

"اوه اوه، کدام عناصر؟"

دیگری گفت: "توطئه سلفی." لهجه‌اش نشان می‌داد که اهل روستایی در جبل انصاریه است. "دست داشتن در توطئه‌های فرقه‌ای."

پدرم حرفش را قطع کرد. "واقعا؟ دخترم یک سلفی است؟" زد زیر خنده. "نگاهش کنید، نمی‌بینید که این مضحک است؟ حتا دیگر حجاب هم بر سرش نمی‌کند… و اگر شما واقعا نصف چیزهایی را که نوشته بود، خوانده بودید، می‌فهمیدید که این اتهامات چقدر مسخره هستند. کی شنیدید که یک وهابی یا حتا فردی از اخوان المسلمین بگوید که حجاب حق اختیاری زن است؟"

او مکثی کرد، آن‌ها چیزی نگفتند.

ادامه داد: "من فکر نمی‌کنم اینطور باشد. کی دیدید یکی از آن‌ها بنویسد که نباید مذهب رسمی داشته باشیم؟"

باز سکوت.

"کی دیدید که آن‌ها بگویند هم‌جنس‌گرایان باید اجازه ازدواج داشته باشند، مرد با مرد، زن با زن؟"

هیچ.

"و وقتی حرفی ندارید، نشان می‌دهد که دلیلی برای دستگیری دخترم ندارید."

آن‌ها چیزی نگفتند. بعد یکی از آن‌ها چیزی در گوش آن دیگری گفت، و او هم لبخند زد.

یکی از آن‌ها گفت: "آهان، پس دخترتان همه چیز را به شما می‌گوید، هان؟"

پدرم گفت: "البته".

پوزخندی زهرآگین زد، و گویی ضربه‌ای وارد می‌کند، گفت: "به شما گفته که دوست دارد با زن‌ها بخوابد؟ گفته که یکی از آن کونی‌هایی‌ست که ترتیب دختران کوچک را می‌دهد؟" (به عربی، کلمات خیلی زشت‌تر می‌شوند… می‌توانید تصورش را بکنید).

پدرم به من خیره شد. سری تکان دادم؛ ما همدیگر را می‌فهمیدیم.

گفت: "او دخترم است" و می‌دیدم که چشم‌هایش خشمگین‌تر می‌شوند. "و او همین است که هست و اگر می‌خواهید او را ببرید، مرا هم باید ببرید."

یکی‌شان گفت: "… جنده‌های احمق. شما کونی‌های پولدار همه‌تان مثل هم هستید. بیخود نیست که کار دخترتان به این جا کشیده که ترتیب دخترا و جهودها را می‌دهد."

به طرف من آمد و دستش را روی پستان‌هایم گذاشت.

"اگر با یک مرد واقعی بودی،" می‌خواست به من یاد بدهد "دنبال این چرندیات و دروغها نمی‌رفتی؛ شاید باید بهت همین الان نشان بدهیم و پدر کونی‌ات هم تماشا کند تا بفهمد یک مرد واقعی یعنی چی."

از خشم به خودم می‌لرزیدم. پدرم سرش را به آرامی تکان داد تا بگوید که ساکت باشم. گفت: "شما چی هستید؟ آیا پیش از تولدتان شغال با میمون خوابیده؟ اسمتان چیه؟"

آن‌ها اسم‌شان را گفتند. او سری تکان داد و به فردی که مرا به تجاوز تهدید کرده بود، گفت: "پدرت می‌داند که کارت چیست؟ او افسر بود، نیست؟ و او در … خدمت می‌کرد." (دقیقا محل خدمت پدر او را گفت و رو کرد به دیگری) "و مادر تو؟ دختر فلانی نیست…؟"

هر دو با چشم‌های گشاد گفتند که درست است.

"اگر آن‌ها از کارهایتان خبردار بشوند، چی فکر می‌کنند؟ و دختر من؟ بگذارید این موضوع را درباره او به شما بگویم؛ او کارهای زیادی کرده که اگر من جایش بودم نمی‌کردم. اما او همیشه دختر من بوده و هیچ وقت به شما اجازه نمی‌دهم به او صدمه‌ای بزنید. او را با خودتان نمی‌برید و اگر بخواهید چنین کاری بکنید، به نفرین اجدادش دچار خواهید شد. اسم خانوادگی ما را می‌دانید؟ می‌دانید؟ پس می‌دانید که از نسل محمد هستیم که به مدینه رفت، و می‌دانید چه کسی بود که قدس را آزاد کرد، شاید هم بدانید که پدرم برای نجات این کشور از دست بیگانگان جنگید و عموها و برادرهایم را می‌شناسید… و اگر این برایتان به اندازه کافی شرم‌آور نیست، پسرعموهایم را می‌شناسید و اینجا را ترک می‌کنید.

از این خانه بدون دخترم می‌روید و به بقیه باندتان می‌گویید که او را راحت بگذارند. و الان هم یک چیزی بهتان بگویم چون فکر می‌کنم شما احمق‌تر از آن هستید که چنین کارهایی را سر خود بکنید. شما علوی هستید، انکار نکنید، هر دویتان را می‌شناسم. ما سنی هستیم. این را می‌دانید. و در ادارات و روستاهای‌تان به شما می‌گویند که شما باید شانه به شانه هم بایستید چون ما به زودی به سراغتان می‌آییم و می‌توانیم حسابتان را برسیم و خواهیم رسید، همان طور که آن‌ها حساب ما را در سرزمین دو رودخانه رسیدند. بنابراین ترسیده‌اید. این هم هست.

آمده‌اید اینجا که امینه را ببرید. بگذارید یک چیزی بهتان بگویم. این او نیست که شما باید ازش بترسید؛ شما باید او و آدم‌هایی مثل او را ستایش کنید. این‌ها تنها کسانی هستند که می‌گویند علوی‌ها، سنی‌ها، عرب‌ها، کردها، دوروزی‌ها، مسیحی‌ها، همه باید یکسان باشند و در سوریه جدید برابر باشند؛ اگر انقلاب شروع شود، این‌ها هستند که زندگی مادران و خواهرانتان را نجات می‌دهند. این‌ها هستند که بیش از همه با وهابی‌ها می‌جنگند. شما احمق‌ها وقتی می‌گویید همه "سنی‌ها، سلفی" هستند، هر کس که اعتراض می‌کند سلفی است، همه آن‌ها دشمن هستند، به آن‌ها خدمت می‌کنید، چون هر کاری می‌گویند، می‌کنید.

"بشار و ماهر شما همیشه زنده نخواهند بود، همیشه بر سر قدرت نخواهند بود و هر دویتان این را می‌دانید. بنابراین اگر می‌خواهید آینده خوبی داشته باشید، اینجا را ترک می‌کنید و امینه را با خودتان نمی‌برید. برمی‌گردید و به بقیه می‌گویید که آدم‌هایی مثل او بهترین دوستانی هستند که علوی‌‌ها می‌توانند داشته باشند و دیگر هم به اینجا نمی‌آیید.

و همین الان هر دویتان از او معذرت می‌خواهید که بیدارش کردید و این حرفها را زدید. فهمیدید چه گفتم؟"

و وقتی حرفش تمام شد، زمان از حرکت ایستاد. آیا الان کتکش خواهند زد و به من تجاوز خواهند کرد و هر دویمان را خواهند برد… یا…

اولی سرش را تکان داد و بعدش هم دومی.

گفت: "بروید بخوابید… و به خاطر مزاحمت معذرت می‌خواهیم."

و رفتند!

به محض این که در بسته شد، صدای دست زدن را شنیدم؛ همه افراد خانه اکنون بیدار بودند و از بالکن‌ها و درگاه‌های در و پنجره‌های اطراف حیاط تماشا می‌کردند… و همه فریاد شادی می‌کشیدند…

پدرم آن‌ها را شکست داده بود! نه با اسلحه بلکه با کلمات… و آن‌ها رفته بودند… در آغوش کشیدمش و بوسیدمش. اکنون واقعا زندگیم را مدیون او بودم.

و همه پایین آمدند و تمام اعضای خانواده، خدمتکاران و همه او را در آغوش کشیدند و بوسیدند… ما برنده شده بودیم… این بار…

پدرم قهرمان است؛ همیشه این را می‌دانستم… اما الان مطمئن شده بودم…

و در آن شب آن پیروزی کوچک را جشن گرفتیم؛ شاید برگردند شاید هم برنگردند… پدرم نصفه شب چند تلفن زد؛ چند نفر را بیدار کرد (چند نفری هم خواب نبودند) که از آدم‌های رژیم بودند و برایشان ملاقات این اوباش را تعریف کرد. شاید این کار برایشان عواقبی داشته باشد (که به این دلیل اسم‌شان را نمی‌برم) و شاید هم دوباره به سراغمان فرستاده نشوند… اگر اخراج نشده باشند.

شاید برای بقیه تعریف کرده باشند؛ بگویند که "لیبرال‌ها" را به حال خود بگذارید… شاید هم نه. زمان این را روشن خواهد کرد.

بنابراین وقتی پدرم می‌گوید از این جا نمی‌رود تا یا دمکراسی بیاید یا بمیرد، من چاره‌ای ندارم جز آن که بمانم. نه برای این که او مرا مجبور می‌کند، بلکه چون مجبورم نمی‌کند.

بقیه افراد خانواده را، هر کسی را که می‌توانست و هر کسی را که می‌خواست، به بیروت فرستادیم. من نمی‌توانم بروم. پدرم مانده است، پس من هم می‌مانم.

One Comment leave one →
  1. 2011/05/10 14:40

    چقدر این پست بهم چسبید. مرسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: