Skip to content

EraZer Head: هموفوبیا پاره تن من است

2011/05/12
by

پیوند به منبع

اگر این چند سال نوشتن درباره ی هموفوبیا فقط یک چیز را به من یاد داده باشد، آن این است که دیگر دوره ی ادبیات پر طمطراق و گنده گویی و کلمات خوش آهنگ گذشته. الان زمان درشت گویی و مستقیم گویی است. الان زمان کوبیدن به خال است. کسانی که موقع خواندن متن های باکلاس سنگین خمیازه می کشند و سرشان را به نشان تایید تکان می دهند و با رسیدن به انتهای مطلب، کلمات خوانده شده را در ذهن شیفت دیلیت می کنند، نیاز به سیلی دارند. نیاز به لگدی داخل تخم هایشان دارند. نیاز دارند دو دستت را روی شانه هایشان بفشاری و محکم تکانشان بدهی. الان دوره ی دریدگی است. الان دوره ی لکاتگی و فریاد زدن و نقد بی ملاحظه و بی تعارف است. این متن هم برای همین نوشته شده.

در واقع این متن برای یک نفر نوشته شده. تو. اما نه فقط تو، رفیق چندین ساله ی بنده که مثلاً نئومارکسیست و آتئیست هستی و حافظ حقوق زنانی. بلکه همه ی امثال تویی که شکمشان خالی است و آروغ فندقی می زنند. همین تو که پارسال وقتی در فیس بوک یک استاتوس ساده زدم و از دوستانم خواستم عبارت دو کلمه ای «Stop Homophobia» را در فیس بوکشان پست کنند، عبارتی که نه از کسی چیزی کم می کرد نه هزینه ای برای کسی داشت، مانند عالم فرزانه ای آمدی داخل صفحه ی من و کامنت نورانی ای زیرش گذاشتی به مضمون «هر چیزی سر جای خودش. نمیشه که همه برن تو خیابون پرچم هفت رنگ دستشون بگیرن؟!» و توجه کن به علامت تعجبی که در انتهای سوالت گذاشتی که یعنی ای خوانندگان این جمله بروید بخندید به بلاهت تصویری که نویسنده در اینجا ترسیم کرده. انگار من خواسته بودم کسی به خیابان برود و پرچمی به هر رنگی را در دست بگیرد و حتی حواست هم نبود که آن پرچم شش رنگ است و کسانی که آن پرچم را در دست می گیرند و به خیابان می ریزند و تفاوتشان را توی چشم تو و امثال تو و بدتر از تو فرو می کنند، فریادشان از خارشی که در کونشان افتاده نیست. که خارش های افتاده در کون را در خفا و تنهایی و بدون سر و صدا خیلی خیلی بهتر می شود خاموش کرد و خودم و خودت و خودش خیلی بهتر خبر داریم.

من فقط خیال می کردم تو، تویی که مردی و یک فمینیست و سیدی و یک آتئیست و بچه پولداری و حافظ حقوق پرولتاریا آن هم از آن دو آتشه هایی که در وبلاگ درپیتشان که مانند صفحات زرد تجاری روزنامه پر شده از اطلاعات مربوط به دیگران از عقاید فلان روشنفکر مارکسیست گرفته تا بهمان فیلسوف نهیلیست تا بیسار نویسنده ی اگزیستانسیالیست ولی تنها چیزی که در آن پیدا نمی شود یک جو عقاید خودت و یک سر سوزن تفکر خودت و این ها به کنار، یک مثقال «فردیت خودت» است، این قدر می فهمی که برای دفاع از حقوق اقلیت ها چه یهودی سرمایه دار هیولا باشند چه زن فاحشه ی زیر خط فقر و چه همجنسگرا و کونی و ابنه ای، لازم نیست یهودی و سرمایه دار و فاحشه و زیر خط فقر و همجنسگرا و کونی و ابنه ای باشی. لابد اشتباه از من بوده که روی شعور تو و امثال تو بیشتر از این حساب باز کرده بودم و باز آن سال هم تنها کسی که آن استاتوس را توی صفحه اش گذاشت خواهرم بود که سه سال قبل از اینکه من بفهمم هموفوبیا خوردنی است یا پوشیدنی و اینکه یک عده آدم بی خیال بی دغدغه ی منحرف کافر آن سر دنیا یک روز از سال را به عنوان روز مبارزه با هوفوبیا مشخص کرده اند، آن دو کلمه را در فیس بوکش و قبل از آن در یاهواش و قبل از آن در گزگ اش و قبل از آن در مای اسپیسش و قبل از آن در اورکاتش می نوشت و من احمق بودم، یک احمق کونی، که خیال می کردم اطرافیانم همه مانند خواهرم باشعورند. که اگر به آن ها می گویم من همجنسگرا هستم و آن ها به روی خودشان نمی آورند و رفتارشان عوض نمی شود پس یعنی خیلی فهمیده و بافرهنگند.

امروز انگشتم را در حدقه ی چشم شما فرو می کنم و فریاد می زنم که دیگر به روی خود نیاوردن و نادیده گرفتن به معنی فهمیدگی نیست. امروز دیگر حرف نزدن از آن «چیز» و تظاهر کردن به اینکه ما همه همان رفقای قدیمی دبیرستانی هستیم که با هم می گفتیم و می خندیدیم و کوه می رفتیم و دختربازی می کردیم، برای من یک «فحش» است و یک «سیلی» است و هر کسی که من را به عنوان عضوی از خانواده قبول دارد و هر کسی که من را به عنوان یک دوست، دوست دارد و هر کسی که من را به عنوان هم کلاسی، همکار، همشهری، یک انسان قبول دارد، خیلی احمق است اگر حقوق من و هویت من و تحقیر هر روزه و پایمال شدن شخصیت من به تخمش نیست و نمی فهمد احترام به یک انسان با دایورت کردن حقوقش به تخم چپ، تضاد منطقی دارد.

تویی که می خواهی حقوق زنان ایران را برایشان پس بگیری و تویی که می خواهی طبقات این جامعه را با بولدوزر در هم بریزی که البته سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و اگر موفق به این کار نشدی که نخواهی شد هم کسی سرزنشت نخواهد کرد و تو که می خواهی همه فهمیده و روشنفکر باشند البته نه تا حدی که از تو جلو بزنند بلکه فقط تا آنجا که به روشنفکریِ مثال زدنی و بی همتای تو پی ببرند و سر تعظیم فرود بیاورند، باور کن ما هم اقلیتیم. باور کن ما هم ظلم می بینیم. نمی خواهیم حقوق ما را پس بگیری. فقط صدایمان را بشنو. فقط صدایمان را خفه نکن. اگر پرولتاریای بدبخت فلک زده در این مملکت پول و کار و زندگی ندارد، لااقل احادیث نبوی و علوی و ائمه اطهار و سریال های صدا و سیما و آخوندهای بالای منبر و هزار و اندی سال ادبیات و «نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» را دارد که پشتش بایستند و از شخصیت و انسانیتش دفاع کنند و برای خانواده اش دلسوزی کنند. من و امثال من چه که جایگاهمان در جامعه به ناسزاهای خیابانی و دوستانه و دشمنانه محدود شده و دلسوزی که چه عرض کنم، کسی کیرش را هم دستمان نمی دهد. ما بزرگرین فحشی هستیم که یک مرد می تواند به یک مرد دیگر بدهد. ما بزرگترین تابوی جامعه هستیم و از فاحشگی و قاچاق دختران به خلیج فارس و نژاد پرستی و توهین به دین هم جلو زده ایم. ما کسانی هستیم که MBC ما را سانسور می کند و FOX ما را چهارخانه می کند و فارسی وان ما را معتاد می کند. ما حتی در رسانه های دنیای به اصطلاح آزاد همان چیزی هستیم که احمدی نژاد در کلمبیا گفت. ما حقیقتاً در ایران به آن معنی وجود نداریم. البته به معنای دیگری وجود داریم که عبارتست از جوک های قزوینی. ما زیر ستونی از تحقیرها و تمسخرهای چند صد ساله ایم آن وقت شما با لحنی فرزانه وار می فرمایید برای گرفتن حقوقمان و برای خرد نشدنمان زیر فشار جامعه و برای کمی، فقط کمی تغییر دادن دیدگاه تخمی این کشور نسبت به همجنسگرایی برویم ته صف چون حقوق بشر هم در این مملکت مثل نانوایی شده و هر کس باید صبر کند که نوبتش برسد و نوبت ها را هم آقایان بنا به صلاحدید خودشان تعیین می کنند. البته این آقایان همیشه هم آقا نیستند و مثلاً گاهی یک خانم وکیل برنده ی جایزه ی صلح نوبل مبصر صف نانوایی حقوق بشر می شود و می فرماید اگر لال شویم و زر نزنیم و کونمان را در خفا بدهیم و «پرچم هفت رنگ» به دست نگیریم، چیزی مان نمی شود و روزی مان را هم خدا می رساند چون در این مملکت تنها چیزی که هرگز قحط نمی شود کیرهای گرسنه است به وفور برای کسی (هر کسی) که حاضر باشد لنگ هایش را هوا کند. کسی چه می دانست که تو هم با آن عقاید مارکسیستی انقلابی و آن سبیل نیچه ای و آن پوستر «چه» بالای رختخوابت وقتی پای عمل می رسد مانند چس ترس های اسهال طلب همین حرف را تحویل ما می دهی.

خب من خسته شدم. من نمی خواهم ته صف بایستم. من می خواهم همین الان همه با صدای بلند موضعشان را مشخص کنند. نمی خواهم کسی در پیغام شخصی برایم بنویسد که بله بله واقعاً چقدر بد است هموفوبیا و چقدر شما گناه دارید و چقدر اوخ می شوید و من دلم با شماست. دلت توی سرت بخورد. آن دو کلمه را داخل فیس بوکت بنویس برایم بس است.

نمی خواهم کسی برایم کامنت بگذارد که آره آره حق با شماست و شما هم حق زندگی دارید ولی لطفاً این کامنت را منتشر نکن چون من یک وبلاگ نویس آبرومندم. وای! خیلی ممنون که برای ما حق زندگی قائل شدید. من تا پایان عمرم بدهکار شما هستم. زبانم برای انتخاب کلماتی که حاکی از ارادت من به شما بابت این همه فهم و شعورتان باشد به شدت قاصر است. اصلاً لالمانی گرفتم. کامنتتان را هم منتشر می کنم تا آبرویتان برود. تا بفهمید نباید یک کونی را در خفا تایید کنید یا در هم بکوبید. اگر حرفی دارید با صدای بلند بزنید. هر چه در چنته دارید همین الان بریزید بیرون. جلو روی همه. بگذارید معلوم بشود هر کس چه کاره است و هر کس چه نظری دارد.

بگذارید هموفوب ها بفهمند چیزی هست به نام هموفوبیا که دانسته یا ندانسته دارند ترویجش می دهند و تغذیه اش می کنند. بگذارید همه چیز رو بشود و همه ی چرک ها و کثافت ها و گه ها بیرون بریزد. بگذارید فحش ها و کونی کونی کردن ها رو بشوند. باور کنید برای خودتان هم بهتر است. ما که گوشمان پر است. کونی برای ما صبحانه و ابنه ای برای ما پیش غذاست. اِوا برای ما دسر و سوسول برای ما تنقلات است. خیال کرده اید شنیدن این حرف ها برای ما از پشم زیر تخم چپ سنگین تر است؟ باور کنید که نیست. هموفوبیا در واقع برای شما دردناک تر است. شمایید که از خندیدن و راحت بودن و رقصیدن و زیر ابرو برداشتن و عطر زدن و موی بدن را زدن و از سوسک ترسیدن و در یک کلام، زندگی کردن مثل آدمیزاد فراری هستید چون می ترسید جامعه، همان جامعه ای که تعیین می کند چه کسی در صف حقوق بشر جلو بایستد و چه کسی عقب، شما را از مردانگی ساقط بداند. ما که خب چنین انگی به تخممان هم نیست چون خدا را شکر صدها سال است از این مردانگی ساقط شده ایم. همان مردانگی که مساوی پشمالو بودن و بوی عرق و زمخت بودن و هموفوب بودن است  و حتی اگر بشود از پشمالو و عرقی و زمختی اش صرف نظر کرد همان طور که تو، دوست چندین ساله ی من و امثال تو و پیروان تو و مارکسیست ها و آتئیست ها و لیبرال ها و فمینیست ها از آن ها صرفنظر کرده اید، ولی از آن یک قلم هموفوبیا دیگر نمی شود گذشت چون اگر در حال حاضر یک چیز باشد که مردانگی را برای شما تعریف کند، دست نخورده بودن سوراخ کون است و عجیب است که این همه در زندگی ما و خودتان ریده اید و این مردانگی هنوز از کونتان خارج نشده. همین مردانگی که پشتش به هموفوبیا گرم است، همان طور که بزرگترین بخش از هویت اجتماعی شماست، بزرگترین کابوس زندگیتان هم هست چون در نهایت خودتانید که قربانی آن می شوید. حالا این قربانی شدن چه از نوع کتک خوردن یک بچه ی ظریف دگرجنسگرا از پسرهای دیگر در مدرسه باشد، چه از نوع آن «هووووی کونی!» که راننده ای خطاب به شما در خیابان فریادش می زند. ما که به تخممان نیست. کلی هم می خندیم. حرصش با شما.

One Comment leave one →
  1. 2011/05/13 02:03

    Tamame matni ke neveshti yek taraf paragraph akhar tarafe dige vaqean harfe delamo zadi afarin be in shahamat

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: