Skip to content

تاسيان: برف و رد پا

2011/06/16
by

پیوند به منبع

به لطف دوستی به اکران خصوصی جدایی نادر از سیمین آمدم.دوست من خانم وکیل دیر کرده.سینما انقدر شلوغ است که اگر سوزن بیاندازی به زمین نمی رسد.دارم از پشت شیشه نگاه می کنم به برف غیر منتظره ی امروز و ذهنم انگار سفید شده باشد که می بینمش که می گذرد.ایران چه می کند؟اصلن درست دیده ام؟جرات نمی کنم بروم بیرون.جم نمی خورم.نمی خواهم دوباره خون بچکد روی صفحه ی برفی ذهنم.یک آن  خالی می شوم.دیدار دور از انتظارش شگفتی ای برایم ندارد فقط پرتم می کند به روز تولدش.چند سال قبل.چه قدر دور٬چه قدر شفاف.

داشتم با انگشت اشاره یخ های داخل لیوان را هم می زدم که مینا نشست کنارم.دستم را می آوردم بالا و قطره قطره ویسکی را می چکاندم ته گلوم.مینا دوست عزیز من و عسل  بود.دختر فوق العاده خوش اخلاق و بانمکی که قادر بود هر وقت با تو کاری کند تا از خنده روده بر شوی.گفتم:«دارلینگ٬گویا امشب چندان سر حال نیستین.هر خانمی که موهاشو مش می کنه اینجوری قر می آد٬یا شما کلن دست نیافتنی شدین.»٫پکی زد زیر خنده و گفت:«دقت نظرت اگه خوردنی بود من الان جای مزه می خوردم بلا٬دوست دخترت دو روز رفته ترکیه برنزه کنه و آراویرا کنه برگرده هر چی دلبر می بینی دامنتو از دست می دی؟»و ادای دخترهایی را در می آورد که رفتار زننده ای منزجرشان کرده باشد.من روی کاناپه پهن شدم از خنده.می گویم:«هانی٬عسل بهانه بود تا من به تو برسم.بیا همین امشب با هم عروسی کنیم و بریم یک جای خیلی دور٬پیش کبرا خانم و ریزعلی خواجوی.من سر مزرعه کار می کنم و تو بچه هامون رو بزرگ می کنی.دوربین نمایی از کون من نشون می ده و صدای تو از دوردست می آد که منو برای ناهار صدا می زنی.من عرقمو خشک می کنم و داس رو به گوشه ای می ندازم و می گم عشقم اومدم.دوربین می ره سمت دودکش کلبمون و تمام.»از شدت خنده اشک گوشه ی چشمش می آد.می گوید:« به یه شرط!شیر گاوا رو هم تو بدوشی» محسن رد می شود و لبخند می زند.مینا در گوشم می گوید:«این رفیقت کلن چند؟»بهش چشم غره ای میروم و خنده ام می گیره وقتی شکلک در می آره و صداش را شبیه دوبلورهای فیلم فارسی می کنه.دختری است هم سن خودم.چهره ی بی نهایت بانمکی دارد٬بینی باریک و لپ های صورتی و موی فرفری.فوق العاده مهربان و دست و دل باز.همیشه باهاش خوش می گذشت.دست پختش هم محشر بود.یکبار بهش گفته بودم:«خوش به حال شوهرت هانی؛لبخند زده بود و در حالی که با دست بالای کابینت را نشان می داد,گفت:«فعلن شما که شورت پاته  لطف کن اون ظرف پیرکسو رد کن بیاد٬دومن جوش شوهر منو نخور.نذار به دسته ی ما سنگین وزنا یکی دیگه اضافه شه.رقابت زیاد می شه طلای مسابقات می رسه به بقیه.»عسل دستش را حلقه کرده بود دور کمر من و از خنده صورتش را پشت من پنهان کرده بود.مینا البته هیچ وقت با چاقی خودش مشکلی نداشت در ظاهر و همیشه خودش خودش را دست می انداخت تا دیگران را بخنداند.می گفت:«۴۰ کیلو اضافه وزن را اگر شب شام نخورم می تونم آب کنم و دکلته بپوشم؟»همه می خندیند.عسل می گفت:«مینا جون زحمت نکش حج آقا می گه زن باس یه پرده گوشت داشته باشه تا به چش بیاد.»

هنوز دارم دستم را می کنم تو لیوان یخ و ویسکی و می چکانم ته حلقم و می گویم:«دور رفیق ما رو خط بکش» و لبخند می زنم.دیگر نمی خندد.تو فکر می رود و می گوید:«دوست دختر دارد؟»لحن جدیش فضای شوخی و مزخرف گویی را می شکند.خودم را جمع  می کنم و درست می نشینم.می ترسم دلخور شود.قبلن فقط یک بار این حالت را درش دیده بودم.آن هم وقتی قصه ی خاک کردن مادرش را برایم تعریف می کرد.داشت با دست بندش بازی می کرد.گفتم:«نه٬نداره.یعنی من ندیدم تا حالا ولی می دونی؟فکر نکنم بخواد با کسی دوست بشه همینجوری راحته وگرنه…»وسط حرفم می پرد و می گوید:«خنده ی زیبایی داره»و می رود.خاطرم نیست پیشتر واژه ی زیبا را از دهانش شنیده باشم.لیوانم را می گیرد تا برام پرش کند.دلم می گیرد.چاق است٬مادر ندارد٬خودساخته است٬همه جا مجلس آراست ولی هیچ کس عاشقش نمی شود.خودش هم به هر یاردانقلی رضا نمی دهد.آن چیزی هم که می خواهد هم خب نمی شود دیگر.

می روم تو آشپزخانه.این خانه همیشه به من آرامش می دهد با یک طراحی دکوراسیون بی نظیر که طراحی مادر محسن است.خانه ای با طراحی چوبی.مادرش خدای سلیقه است.و بی نهایت شیک در همه چیز.این را وقتی یک روز از صبح خانه شان بودم فهمیدم.مادرش یک جور موهیر کرم زیبا را با شلوار قهوه ای ست کرده بود.طبق معمول موی کوتاه رنگ نکرده اش شکوه خاصی به چهره اش داده بود وقتی باهاش روبوسی کردم یک جور بوی خوب تمیزی می داد.شبیه مادر خودم.باقالی پلوی سالاری درست کرده بود و فارسی را فوق العاده درست حرف می زد. از آن زن های سختگیری بود که مو را از ماست می کشید.بچه هاش یعنی سه خواهر محسن همه تحصیلات درس و حسابی و شوهر های خوب داشتند.آن روز سر میز ناهار گفت:« من با دوست دختر هیچ مشکلی ندارم سینای عزیزم٬مدام به محسن جان می گم اگر به مطالعات درسیش و زبان خارجه اش لطمه ای نمی خورد بد نیست با یک دختر با شخصیت برو بیایی داشته باشد.بد می گم مادر جون؟»نگاهم می افتد به گردنبند مروارید و پوست تنش که پیر شده.باید ۶۵ را داشته باشد.محسن ته تغاری است.احتمالن حاصل یک اصرار برای پسردار شدن.«من هم بهش می گم ولی خودش تنهایی را ترجیح می دهد.»محسن تو لک می رود.نمی دانم هم چرا.شاید این شکل را دوست ندارد و می خواهد مثل ما رازهای خودش را داشته باشد و با دخترها قایمکی برو وبیا.نه که مادرش بفهمد.عاشقی زیر چشم خانواده را شاید دوست ندارد!

 در آشپزخانه می زنم به شانه ی محسن و می گویم:«کارکن٬شامو آماده کن بچه ها گشنن.»می خندد و می گوید:«رو چشمم.»همیشه همین جور بود.جواب شوخی را هم با محبت می داد.انگار که نشود بهش نزدیک شد.یکجور جنتلمن بودن خاص خودش.یخ ها را می ریزد در ظرف و می گوید:«سینا مرسی امشب اومدی.»مینا کنارش به خودش تکان های طنازانه ای می دهد و می گوید:«سیناجون٬منم به نوبه ی خودم ازت کمال تشکر رو دارم.خدا رو شکر مثل ما پشم خر نیستی.والله»محسن می خندد و گوید:« قربونت برم تو اصل کاری هستی.»شروین به مینا تنه می زند و اصلن حواسش نیست.دوتا از دکمه های پیراهنش را باز کرده و خنده کنان وارد می شود.محکم لپ من را ماچ می کند و می گوید:«مرد٬دمت گرم فیلمایی که دادی رو همه رو دیدم.مست است.یادم بنداز بهت بدم تو کیفمه.مخصوصن اون فیلمه چی بود اسمش؟کرگدن؟گودزیلا؟و مخصوصن بازی می کند و برای خودش خوشحال است.آهان٬فیل.عااالی بود.می دونی کجاش خوب بود؟»می گویم:«سکانس مدرسه؟» «نه…نه…نه.»زیاد خورده.«اونجا که پسره می ره دم حموم به رفیقش می گه هَو یوو اور کیسد اِ من؟و میره تو کارش» و می خندد.لپ محسن را می کشد و می گوید:« بخورمت.»محسن یک لحظه مکث می کند و نگاهش به شروین است تا وقتی که بیرون می رود.می گویم:«شروین دکمتو ببند،می چایی ها.»شیشکی می بندد.محسن تو فکر است و روی تخته ای که آدم را یاد فیلم های ایتالیایی می اندازد گوجه و پنیر خرد می کند.

«نطرت راجع به مینا چیه؟»می گوید:«تو هم مستی؟»«نه بابا٬تا خالا منو مست دیدی؟»سکوت می کند.می گویم:«پس انقدر بهش محبت بی خود نکن.مساله واسش جدیه.»اخم می کند و می گوید:« عسل چه طوره؟»می خواهد بحث را عوض کند.یک قلپ از مشروبش می خورد.«گناه داره٬مادر نداره».نگاهم می کند. در بالکن را باز می کند.

دخترهای زیادی برای دوست شدن با او داوطلب شده بودند.ولی همه به کوه یخ خورده بودند. یاد حرف عسل می افتم که می گفت:«الاهی بگردم شاید یکی رو دوست داره یا قبلن داشته نمی گه.»خلاصه دخترهای زیبایی را فرستاده رد کارشان.می گوید:«چیزی گفت مگه ؟» و لحنش غمگین و عصبیه.«نه ولی منو که می دونی می فهمم حرف نزده.»می گوید:«دلم می سوزه ولی چیه آخه؟بگو بی خیال شه.»و در حالی که انگار  دارد با خودش حرف می زند زیر لب می گوید:«خسته ام واقعن».راست می گوید. چسی الکی نمی آید.من خودم دخترهای زیبایی را دیده بودم که براش سر ودست می شکستند.سیگار می کشد و کلافه است.«ردیفش کن…قربونت برم.»سر تکان می دهم.می گوید:«تو همیشه به فکر همه هستی.خوش به حال عسل» می گویم :«ول کن بابا.چرت و پرت!»سکوت می کند و به سیگارش پک می زند.«سینا تا حالا کسی رو از ته دل دوست داشتی ولی نتونی بهش بگی.چون می ترسی اگه بگی حتا دیدارهای گاه و بی گاه و دوستی عادیت رو هم از دست بدی.شده بترسی از ابراز حس هات؟»نگاهی به لیوانم می کنم و یخ را توش می چرخانم.شانه ای بالا می اندازم و چیزی نمی گویم.«داغون شدم از فرط تنهایی و تو اینو نمی فهمی.تو رنج نکشیدی.تو با عسل خوشحالی.»

می گویم طرف کیه؟می گوید:«نمی خوام از متنفر شی.»یک لحظه جا می خورم.گلوم خشک می شود.دهنم را باز نکرده انگار حدس زده باشد عصبانی می شود و داد می زند که«احمق نشو!عسل مثل خواهرمه.بزرگ شدم باهاش.»

«پس کی؟» و صدام مال خودم نیست.«میگم بهت.حالا پاشو بریم پیش بچه ها.زشته.»

می فهمد من گیجم.وقتی بچه ها دارند غذا می کشند تو بشقابهاشان در گوشم می گوید:«می گم برات.به مرگ مادرم قسم من تا حالا به عسل فکر نکردم.خر نشی.»می گویم:«نه.ته دلم مطمئنم دروغ نمی گوید.اما پس کی؟کی هست که می ارزد به رنج و خودارضایی و تنهایی؟»

مهمان ها می روند.می گوید:« خواهش می کنم شب بمون.باهات حرف دارم.»کمکش می کنم میز حال را جمع کند.پیراهنش را می کند.بدنش ترافیک عضلات است.خیلی وقت است که ورزش می کند.تنش بی مو است و خوش تراش.دارد زیر بغلش را بو می کند و اسپری می زند.می گوید«به چی می خندی؟به خدا بو نمی ده.»می گویم:«به تو نمی خندم.به کون فراخ خودم می خندم که هزارساله می خوام برم بدنسازی.»تی شرت آبی آسمانی را می آورد که روی شانه اش انداخته.اما می اندازد روی مبل.می گوید :«بهتر است اینجوری.»و خم می شودتا لیوانش را بر دارد.گردنبند نقره اش تاب می خوره.لبش را آویزان می کند و می گوید:«مشروبمون تموم شد.مغولا همه رو خوردن…اینجوری که نمی شه.برم از کمد بابام بطریشو بیارم؟برم؟»می خواهم منصرفش کنم.«فوقش قشقرق راه می اندازه دیگه.ریدم دهن جاکشش.»دارد کم کم بد حرف می زند.مستیش را در حد شنگولی دیده بودم این اما اولین بار است که دارد کار را از حد می گذراند.بطری به دست بر می گردد با خنده.«فیروزخان کجایی ببینی داریم بطری تو بگا می دیم.»

«لیوانت را بده بریزم و دور و برش دنبال لیوان می گردد».انگار موبایلش روی کاناپه زیرش گم شده باشد.براش دست تکان می دهم و می گویم:« من نمی خورم».«ا؟گه!باید بخوری.اصلن خیلی […]هستی.»جا می خورم از اول دوستی ما به خاطر حضور عسل یک جور ادب قرادادی بینمان بود.کلن هم اهل چاله دهنی و فحش نبود.

 دو سه شاتی که زد.یک هو غمگین شد.گفت:« این حرفا چیه.ببخش منو. مستم.اه.اه.اه.می خوام باهات حرف بزنم.»می گویم:« بخوریم که نمی شه».«اکی بذار من الان میام.»می بینم حوله به دست دارد می رود به سمت حمام.شانه اش را تکیه داده به دیوار و جورابش را در می آورد.از آن ته داد می نزد :«هو یو اور کیسد ا من؟» و بلند می خندد.حوصله ام سر رفته.از کتابخانه ی مادرش دست می کنم کتابی بیرون می کشم که حالا عنوانش خاطرم نیست.برای خودم لیوانی می ریزم.دوست دارم ساکت باشم.

حوله را دور کمرش پیچیده می نشیند روی مبل و می گوید:« آخیش!می خوای تو هم دوش بگیری؟حوله تمیز بدم بهت؟»«نه،ممنون»چشمک می زند.

نگاه می کنم از گوشه ی گونه اش یک قطره ی آب می چکد سمت لبش.لب هاش زنانه است.به مادرش رفته.لب های برجسته و قرمز که لب بالا کمی بزرگتر از لب پایین است و این کیفیتی زنانه در چهره است که برای زن ها می تواند نکته ی مثبتی در اسباب صورتشان باشد ولی برای یک مرد با اندامی ورزشکاری و ستبر زیادی ظریف و قشنگ است.موهاش را احتمالن در حمام با شانه مرتب بالا داده.موهای پر مشکی و ابروهای پر که حالتی از جدیت به چشم هاش می دهد.

سیگاری آتش می زند و می گوید:«ممنون که موندی.آدم کنار تو احساس امنیت داره٬می شه به تو همه چیز رو گفت.من خیلی وقت بود می خواستم تنها باهات درد و دل کنم.ما با هم دوستیم.نه؟تو و عسل بهترین دوستای منین.سینا من خسته ام٬خیلی تنهایی کشیدم.مغزم دارد پاره پاره می شود.»سری تکان می دهم.

یک جور ی آرام شده و متانت سابقش دوباره در حرفاش پیدا شده«سینا تو تنها کسی هستی که می خوام خودم را براش رها کنم٬مرگ یکبار دیگه.نه؟مگه آدم چه قدر می تونه راز دار باشه؟چه قدر ناکامی عاشقانه؟فکر کن مثلن تو و عسل و حرف را نیمه تمام می گذارد…ها؟تو از من متنفر نمی شی.می دونم.»

منتظر جواب است.قلبم تند تند می زند.تحمل کشیدن این یک بار را هیچ جور در خودم نمی بینم.بهتر همین الان چیزی نگوید و بروم تا اینکه ذره ذره بعدتر شاهد ویرانیش باشم.«چیزی نگو محسن٬خداحافظ.»میرم سمت در.هول شدم.اصلن ترسیدم.من تا به امروز صرفن در کتاب ها و فیلم ها با اینجور آدم ها رو به رو شده بودم.انگار اگر این جور می کردم همه چیز درست می شد.با دستپاچگی برمی گردم باهاش دست بدهم.هیچ حواسم نیست.چشم هاش پر از اشک است.اما من واقعن احساس می کنم کاملن ناتوانم.این چیزی نیست که دست روی شانه اش بگذارم و حرفای آنچنانی بزنم.یکی از بهترین دوستانم جلوی چشمم ناگهان دگرگون می شود.منی که تا دو ساعت قبل اگر کسی ازم نظر می خواست.فروید و پروست و سعدی را برایش مثل می زدم و شاید لبخندی اطمینان بخش هم می زدم وقتی پای دوست بامرام و فروتن خودم به میان آمده بود اینطور آشفته شدم.حرف آندره ژید در ذهنم می آید که گفته بود «تا بیست و اندی سالگی دربه در لبی بودم تا ببوسم.»وای خدای من.

انگار فلج شده باشم خودم را می رسانم به آژانس.اس ام اس می دهد:«ببخش ولی زهر تنهایی آدمو به اینجا می کشونه.فقط فکر نکن آدم کم و پستی ام.بهت حق می دم شانه هات واسه بدبختی من فراخ نباشه…»

پشیمانم که تنهاش گذاشتم اما واقعن اختیار خودم دست خودم نیست.من با چیزی که بود مشکلی نداشتم.دوست داشتم هواش را داشته باشم فقط شوکه شده بودم.انگار کسی برود تا سر کوچه و مثلن با کاسه خالی چشم هاش برگردد…

***

چند قدم رفتم جلوتر.خودش بود.لابد برگشته بود ایران.بعد از آن روز دیگر ندیدمش.اصلن روم نمی شد باهاش روبه رو بشوم.در اوج بی پناهیش فلنگ را بسته بودم.بچه تر بودم و نمی دانستم زندگی بعدها شگفتی های بزرگتر روبه رویم قرار خواهد داد.خبر خودکشیش در خارج یک سال بعد.سوال های تمام نشدنی عسل و بقیه درباره ی بیرون آمدنش از همه ی جمع ها.و من که دست هام از همه خالی تر بود.از همه هم بیشتر می دانستم.

در برف آنقدر رفت تا دیگر نمی دیدمش.مانده بود خاطره ی خنده هاش.خنده ی مهربان و گرمش که می خورد خنده ی برادر بزرگتر٬دایی یا یکی از دوست های سال های دور پدر باشد.

***

فیلم آغاز می شود.نادر از سیمین جدا می شود چون نمی تواند.چون دست تنها و خسته است.همه ی شخصیت ها می خواهند یکجور از دست هم در بروند.آن بیرون هم لابد هنوز برف می بارد.برفی که به هیچ رد پایی رحم نخواهد کرد.به هیچ رد پایی.

3 دیدگاه leave one →
  1. ماریا permalink
    2011/06/17 23:16

    it was really impressive…!

  2. 2011/06/18 13:43

    سلام پسر خوب
    راستش منم فکر می کنم سیمین ها باید از نادر ها جدا شوند و راه خودشان را بروند، چاره همینه، داد می زنیم اما همه پشت فیس بوک نشستن و تو یک بده بستون فرهنگی! پس همدیگه رو لایک می کنن، باید رفت
    موفق باشی

  3. Shenavande permalink
    2011/06/18 22:55

    zibaa bud

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: