Skip to content

وقتی دوستت لزبین میشود! «یادداشت های ضعیفه ای که فمنیست شد!؟»

2011/07/23
by

پیوند به منبع

وسط ترجمه ی مقاله ام بودم که یوهو دلم واسه اینجا تنگ شد هرچند که تقریبا یک روز در میان بهش سر میزنم! اوضاع خودم را بخواهید مثل همیشه نه چندان راضی ولی در حال گذار، امتحانها تمام شد و بی انگیزگی بنده خودش را در نمره هایم به شدت به رخ میکشد، هنوز درگیر ارائه ی مقاله ها و گذراندن کلاس زبان مربوطه و یک سرگرمی جدید هستم! از این قرار که نیازمندی های همشهری میگیرم و ستون هایش را بالا پایین میکنم و دنبال یک جایی برای استخدام در رشته ی تخصصی ام میشوم ولی محض رضای خدا هم یکی پیدا نمیشود و هم چنان است که همه ی عالمو آدم دلشان برایم میسوزد که با این همه مهارت هنوز جزو جماعت بیکار هستم و همین امر باعث شد که سفرم به کوشاداسی و دبی را کنسل کردم و ترجیح دادم با یکسری از دوستهای خوب در جوار یار به ارتفاعات دارآباد بروم و پاهایم را توی آب فرو کنم و حس کنم کنار ساحل اقیانوس خوابیدم و دارم آفتاب میگیرم!

از همه ی اینها بگذریم جدیدا متوجه ی یک راز عظیم در مورد یک دوست عزیزم شده ام و آن این است که دوستم لزبین است و من تازه فهمیدم! البته خودش هم سعی زیادی در انکار این جریان و سرکوب آن داشته طوری که تا همین 1 ماه پیش 5 سال با یک آقایی دوست بودند و قصد ازدواج داشتند ولی گویا دوستم ناگهان به آخر خط رسیده است و همه چیز کات شد! از لزبین بودنش بگذریم به شدت غمگین شدم، چرا که تحمل این اتفاق برایش آنهم در چنین جامعه ای که فرد تجاوز دیده بیشتر از متجاوز مقصر است و زن سرتا پایش عامل فساد و فسق و فجور است، باید خیلی سخت می بوده! گول زدن خودش و پنهان کاری و هزار و یک حس دیگر به کنار، ترس از دست دادن دوستان بعد از فهم این جریان هم یک طرف! میدانید بدترین سوال یک دوست چیست؟ اینکه: گلی من لزبینم ازم نفرت داری؟؟؟؟؟ و تو بغض کنی و خفه شوی! چرا؟ چون میدانی که متنفر نیستی نه از او که از آدمهایی که قرار است بعد از فهمیدن جریان به چشم یک طاعون به دوست عزیزت نگاه کنند و نفهمند که این هم یک حس است مثل تمام حسهای دیگر! 

بدترین قسمت تمام این جریان ها این است که در جایی هستی که لزبین بودن ننگ است و داغ ولی متجاوز بودن مردان، آزار و اذیت زنان در کوچه و خیابان، کتک زدن زن و هزار و یک عمل وحشیانه ی دیگر جرم که نیست هیچ که گاهی ضروری  و اکثر اوقات پیامد عمل بزه دیده ( که یک استدلال چرت و عوامانه است) است! 

این روزها پشت سر هم می شنوم که دارند حجم قفس زنان این مملکت را تنگ و تنگ تر میکنند و هیچکس صدا از خودش ساطع نمیکند و همه در سکوت نظاره میکنیم و آه میکشیم و رد می شویم، غافل از اینکه فردا نوبت ماست! این روزها دلم برای خودم و دوستم می سوزد که گاهی یادمان می رود چطور باید نفس میکشیدیم! با این حال دلخوشی هم با این که کم است ولی موثر است وقتی میبینم همان دوست جزو 5 نفر اول کنکور خودمان بوده و داردشانه به شانه ی من زنان میخواند و این روزها زنگ میزند به من که گلی در تکاپوی موضوع پایان نامه ام آن هم چه موضوعی! "بررسی آندروژنی در آثار ویرجینا وولف" 

بله دل خوشی هایمان همین است و حرف زدن باهم! و اینکه به سادگی گفتم که تو دوستمی و هر جور که باشی من دوستت دارم! با این حال غمگینم دوستان! غمگین از اینکه میدانم خیلی ها وقتی بفهمند دیگر دوستش ندارند که خیلی ها هنوز به دنبال اینند که چطور میتوانند قفس را تنگ تر و تنگتر کنند…….

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: