Skip to content

The Fag Flow: اول مهر

2011/09/22
by

پیوند به منبع

وختی مدرسه ای بودم، اول مهر که میشد غصم میگرفت. اصلن از مدرسه خوشم نمیومد. یادمه اولین روز کلاس اول، دم در خونه قبلیمون واساده بودم با مامانم و ازش پرسیدم که آیا امکان داره که نرم مدرسه؟ و گف که نه باید بری. یکی از چیزایی که همیشه مامانم تعریف میکنه، اینه که هر شب ازش سوال میکردم که میشه فردا نرم مدرسه؟ و هر شب بهم میگفتن نه. بعد فرداش که بیدار میشدم خودمو به مریضی میزدم که نرم. اما خوب این ترفندها فایده نداشت و منو میفرستادن مدرسه. کلاس اول که بودم، مدرسمون اونور خیابون بود. ینی از کوچمون در میومدم و از یه خیابون گنده با ترس و لرز رد میشدم و میرفتم مدرسه. روز اول که با اکراه از این خیابونه رد شدم و رفتم مدرسه، اول سر صف واستادیم. بهمون گل دادن. با نقل. من نقل دوس نداشتم. هنوزم زیاد دوست ندارم. بعد یهو مامان باباها رفتن و ما رو فرستادن تو کلاس؛ دیگه قضیه جدی شده بود. نشسه بودیم تو کلاس و منتظر بودیم ببینیم چی میشه که معلم اومد تو. اصن عشق در نگاه اول بود به مولا! رسمن عاشقش شدم. یه بار از زور عشق و اینا، اشتباهی بهش گفتم مامان! نیگام کرد و خندید، حس کردم گوشام داغ شد. از جلوی میزش در رفتم.

سال های بعد، مدرسمو عوض کردن؛ لابد به این امید که برم مدرسه تیزهوشان. البته که نرفتم. کلاس پنجم که بودم، تو امتحان مرحله اول تیزهوشان قبول شده بودم. تو کل مدرسه یه دونه کلاس پنجم بود. تو کلاسمون من و یه پسره دیگه قبول شده بودیم. روزی که معلممون خبرشو داد، کلی ذوق کردم، بچه های کلاس هم کلی ذوق کردن. همشون اومدن سمت من، رو دستاشون منو بلند کردن و بردن تو حیاط. بعد یه دور اونجا زدیم و برگشتیم تو کلاس. منو گذاشتن سر جام. بعد همه اومدن باهام دست دادن؛ قهرمانی بودم واس خودم. اما هیشکی به اون یکی پسره محل نذاش. الان که فک میکنم، دلم واسش میسوزه. راستش اصن نمیدونم چرا ملت ازقبولی من انقد شاد شدن.
همیشه دو روز مونده به اول مهر، میرفتیم از یه مغازه ای نزدیک بلوار تلوزیون لوازم تحریر میخریدیم و من عاشق این قسمت مدرسه رفتن بودم. تو این مغازه که اسم خیابونش یادم نیس، یه آقای پیر باحالی بود. کلی خرت و پرت داشت، این طور که بابام میگف قیمتاش هم خوب بود. مرد منصفی بوده لابد. بعد هر سال یه سری چیز میزای جدید و باحال میاورد. کلاس سوم که بودم، ازش یه مدادی گرفتم که روش جدول ضرب نوشته شده بود که البته هیچ ایده ای نداشتم که چیه. تو ریاضی کلاس سوم، جدول ضرب یادمون دادن. بعد فهمیدم که این عددا که دور این مداده نوشته شده چیه. کلی ذوق کردم و وختی فهمیدم که باید جدول ضرب رو حفظ کنیم، به دلیل تنبلی ژنتیک، حفظ نکردمش! همیشه از رو این مداده نیگا میکردم جوابارو. بعد یه روز معلممون اومد گف که نمیدونم آزمون سراسری چی چیه، از این امتحانای تیریپ المپیاد یا هر چی واس بچه دبستانیا. خلاصه گف امتحان سراسریه و منم به عنوان بچه زرنگ کلاس باید شرکت کنم. ظهر رفتم خونه، مامانم گف که معلممون زنگ زده بهش و گفته که پیاز شما باید بیاد تو این امتحانه، مامانم بش گفته بود که بابا این بچه جدول ضربم بلد نیس، بیاد امتحان تر میزنه (البته فک نکنم با همین لحن گفته باشه) بعد معلممون گفته بهش بگین اون مدادشو بیاره، از رو اون تقلب کنه تا بعدن حفظ شه، بعدشم لابد جفتشون هار هار خندیدن.

معلم کلاس سوم رو هم خیلی دوس داشتم. روز اول که اومد، چادر سرش بود. از اینا که یه کش میدوزن این بالاش، بعد کش رو میندازن دور کلشون که بتونن آزادانه در اجتماع در کنار مردان کار کنند و در همین حین احساس راحتی و عفاف داشته باشن. بعد اومد به بچه ها گف من میتونم با چادر باشم سر کلاس، میتونم چادرمو در بیارم و با مانتو مقنعه باشم، اینجوری. چادرشو درآورد که ما ببینیم چجوریه. مقنعه اش از اینا بود که یه چیزی جلوی چونه اش داش. بعد از ملت پرسید شما کدومو بیشتر دوس دارین، همه گفتن چادر. منم کفری شده بودم که چرا به حرف من که گفتم مقنعه گوش نداد. جنوبی بود. یکی از خاطراتی که واسمون تعریف کرد این بود که بچه آخرش خیلی دیر زبون باز کرده، اینا هم کلی نگران شدن و رفتن پی دکتر و دوا درمون. اما بهشون گفتن باید صب کنین تا بلاخره حرف بزنه. بعد یه روزی این بچه یه چیزی دیده که ذوق مرگ شده و یهو گفته مامان بیا یا همچین چیزی. بعد کلی خوشحال شدن و همدیگه رو ماچ کردن و خانوادگی رفتن کنار کارون هندونه خوردن و کلی بهشون خوش گذشته.

2 دیدگاه leave one →
  1. هر چی دوست داری صدام بزن permalink
    2011/09/30 13:54

    سلام
    من که خوب نیستم اما امیدوارم که تو خوب باشی
    میدونم که این چند خط اصلا ارتباطی با متن قشنگت نداره اما خب با اجازت می خوام واست یه قصه بگم :
    یکی بود یکی نبود یه پسری بود تو یه شهر بزرگ و قشنگ . اسم پسر را هر چی دوست داری بذار اما سنشا من بهت می گم این پسر 17 سالش بود . پسر قصه ما خیلی زرنگ و درس خون بود و تو زندگی به چیزی بیشتر از درش فکر نمی کرد و بی خیال دنیا و گیر و دارش بود و خیلی سر خوش داشت زندگیشا می کرد تا اینکه کم کم و نم نم حالش عوض شد دیگه سرخوش نبود بیخیال دنیا و گیر و دارش هم نتونست باشه . یه طوفان اومد و تموم دلخوشی ها و آرامش نوجوونیشا با خودش برد . می خوای بدونی این آقا طوفان چه اسمی داست و اصلا چجوری بود ؟ پس گوش کن . اسم این طوفان بود فکر و خیال . مثل همه طوفان ها عصبانی نبود اما عین همه طوفان ها تو خراب کردن و بردن دار و ندار با خودش مصمم بود . شاید بپرسی چه فکری چه خیالی ؟ بذار بگم واست : فکر اینکه چرا من نمی تونم مثل همه پسرای دیگه راه برم بدوم فوتبال بازی کنم و حتی واسه مامانم نون بگیرم . راستی یادم رفت بگم پسر قصه ما معلول بود شاید بدونی یعنی چی اگه هم نمی دونی حالا بدون که یعنی از نظر جسمی مثل بقیه نبود یجورایی کم توان جسمی بود و نمی تونست راه بره و روی ویلچر می شینست . همین فکر و خیال بس بود واسش که فکرای دیگه بیاد سراغش اینکه چرا با اینکه مدرسه میره اما دوست صمیمی نداره که مثلا خونه هم برند و با هم باشند گاهی . آخه می دونی چیه تو مدرسه ای که اون میره همه بچه مثل خودش معلول بودن البته با تفاوت های واسه همین تنها راه دیدنشون فقط مدرسه بود . پسر قصه ما تنهای تنها بود . خونواده داشت و عاشقشون هم بود اما کسی اونا نمی فهمید نمی فهمیدند که بابا این پسر هم آدمه نه ربات . نیاز به محبت داره نیاز به سرگرمی داره . اما چه میشه کرد که تمام دغدغه فکری خونوادش این بود که همه امکانات مادی واسه درس خوندن و فقط درس خوندن بچشونا فراهم کنند . همین … یه سالی گذشت و پسر که بدجور تنها بود که دیگه حتی درس خوندن هم واسش عذاب آور شده بود از دنیای اطرافش رونده و رفت سمت دیای مجازی یعنی همین نت یا اینترنت خودمون به امید اینکه شاید توی این دنیا یه دوست پیدا کنه . گشت و گشت گشت تا اینکه یه دوست پیدا کرد اونم یه پسر بود . با هم دوست شدند . با اینکه همشهری نبودند با اینکه رابطه فقط تلفنی بود اما پسر قصه ما به این دوست علاقه مند شد و این دوستی و علاقه حالشا بهتر کرده بود . زندگی سفید و سیاهش رنگین کمونی شده بود و سرخوش تر از همیشه و بهتر از قبل زندگی می کرد و درس می خوند . اما چه میشه کرد که خوشیش دوام نداشت و بعد 33 روز دوستی اون پسر و تغییر چهره دادن به یه آدم دیگه تبدیل شد و با راحتی تمام گفت من از اول تو را دوست نداشتم و بهت دروغ گفتم . و پسر قصه ما را تنها گذاشت و رفت . دیگه خودت حدس بزن چه حالی به پسر قصه ما دست داد اون موقع . کم کم و نم نم درسش ضعیف شد اما نذاشت که از درسی بیوفته و با ناراحتی و غم زیاد ادامه داد تا وقت پیش دانشگاهی . قرار بود بره به مدرسه ای که پسراش معلول نبودند و عادی بودند . رفت با هزار امید که اینجا حتما یه دوست خوب پیدا می کنم اما ترم اول گذشت و دریغ از یه دوست . هر چی بشتر می جوشید با بچه ها کمتر به سمت میومدند چرا ؟ چون اون رو ولچر بود اونا رو پاهاشون . نتونست ترم دو را ادامه بده . اومد نشست تو خونه زیر هجوم حرفای خونواده که تو تنبلی و تو بی هیچ جا نمی رسی و … گذشت به همین منوال … تا این پسر با با چت و چت کردن آشنا شد . می دونست که توی چت آدم صادق کم پیدا میشه اما پاره ای نداشت خیلی تنها بود و باید یه دوست پیدا میکرد . یه آی دی ساخت و وارد دنیای چت روم ها شد . با صداقت شروع کرد اما انگار پسرا نتونستند حرفای صادقانه اونا هضم کنند و تمایلی به دوستی با پسر قصه ما نداشتند . چرا ؟ چون مثل اونا خوشتیپ و سالم نبود . دیگه قصه داره تموم میشه . خلاصه پسر کوچیک ما بزرگ شد و حالا 21 سالشه و با بزرگ شدنش غصه هاش و تنهایی هاش و نا آرامی هاش هم بزرگ شد . این پسر حالا واسه باره دوم داره واسه کنکور سال نود و یک می خونه و به سختی و با عذاب می خونه … من این پسر هستم . من گی هستم . از گی بودنم نگفتم چون می دونم هر کسی همجنس و هم حس من باشه دیگه با درد من آشناست اصلا با درد همه گی ها آشناست . حالا مشکلات گی بودن را با مشکلاتتی که براتون گفتم و البته همه ماجرا نبود جمع کنید و خودتون قضاوت کنید که من چه می کشم تو این شرایط . من با افتخار بازم می گم که گی هستم . میدونم قلم خوبی ندارم . پس اگه شکسته بسته نوشتم معذرت می خوام . امیدوارم اگه قراره ما همجنس گرایان فنا بشیم تا نسل های بعد ما بتونن به حق خود که پذیرفته شدن توسط جامعه و داشتن زندگی آروم و بدون تنش است برسند این تحقق پیدا کنه . موفق باشی

    • 2011/09/30 22:33

      بذار صدات بزنم امید
      امید رو دوست دارم
      امیدها رو

      عزیزم
      هر کدوم از ماها داستانی داریم
      داستان های پر از فراز و نشیب
      توی داستان هامون کلی نداشته و نرسیده هست
      اما آدم ها، ادم بودن، یعنی سعی به داشته ها و رسیدن

      امید عزیزم
      وسطای حرف دلت انگار کسی گلوم رو فشار داده بود و راه نفسم رو بند اورده بود و اما به آخرش که رسیدم و اینکه داری سعیت رو برای کنکور می کنی عین این بود یه دفعه راه تنفسم با اکسیژن خالص باز شده باشه

      حق می دم
      زندگی ما هوموها به خودی خودش سخت و آزار دهنده هست، حالا اگه محدودیت های دیگه رو هم اضافه کنی که …
      اما عزیزم مطمئنم می تونی و این سعی کردنت برام عزیزه و مقدس و دوست دارم خبر قبولیت رو همینجا روزی برامون بنویسی
      سعیت رو بکن و برات آرزوی موفقیت دارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: